مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت صد و چهارده :
فردای آن شبی که حلما، هیراد را از پشت پنجره دیده بود، هیراد یک جوشکار آورد و چفت و بست پنجرههای اتاق را به هم جوش داد تا حلما هیچ وقت نتواند آنها را باز کند. تا مدتها وقتی کنار پنجره میرفت، قلبش از این همه نفرت هیراد به درد میآمد. هر روز با خود میگفت: «کاش راهی برای فرار داشتم و میتونستم خودم رو برای همیشه از این زندان نجات بدم.» هر چند آنقدر از زندگی خسته بود که انگیزهای برای
لطفا صبر کنید...