پارت صد و چهارده :

فردای آن شبی که حلما، هیراد را از پشت پنجره دیده بود، هیراد یک جوشکار آورد و چفت و بست پنجره‌های اتاق را به هم جوش داد تا حلما هیچ وقت نتواند آن‌ها را باز کند. تا مدت‌ها وقتی کنار پنجره می‌رفت، قلبش از این همه نفرت هیراد به درد می‌آمد. هر روز با خود می‌گفت: «کاش راهی برای فرار داشتم و می‌تونستم خودم رو برای همیشه از این زندان نجات بدم.» هر چند آنقدر از زندگی خسته‌ بود که انگیزه‌ای برای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!