مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت صد و پنجم :
حلما از جایش بلند شد و وسایلش را جمع کرد. در همان حال شانههایش را بالا انداخت و گفت: «خودت که شنیدی چقدر شیرین زبونی کرد.» هیراد با گامی کوتاه پشت حلما قرار گرفت و دستهایش را دور کمر او حلقه کرد. سرش را روی سرشانه استخوانی حلما گذاشت و با صدای بم مردانهاش که توانایی زیر و رو کردن قلب حلما را داشت، پیش گوشش لب زد: «پس خانوم خانوما شیرین زبون دوست دا
لطفا صبر کنید...