پارت صد و پنجم :

حلما از جایش بلند ‌‌‌‌شد و وسایلش را جمع کرد. در همان حال شانه‌هایش را بالا‌‌‌‌ انداخت و ‌گفت: «خودت که شنیدی چقدر شیرین زبونی‌‌‌‌ کرد.» هیراد با گامی کوتاه پشت حلما قرار‌‌‌‌ ‌گرفت و دست‌هایش را دور کمر او حلقه کرد. سرش را روی سرشانه استخوانی حلما‌‌‌‌ گذاشت و با صدای بم مردانه‌اش که توانایی زیر و رو کردن قلب حلما را داشت، پیش گوشش لب ‌زد: «پس خانوم خانوما شیرین زبون دوست دا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!