رمان شریفه به قلم زهره پورصباغ
شریفه، دختری از دل کویر، در دهه چهل، بین عشق و سنت، گرفتار میشود. دلباختهی پسر همسایه است، اما خواستگار سمج پسرعمو، زندگیاش را زیر و رو میکند. جنگ، سایهی شوم خود را بر خانوادهاش میاندازد و شریفه را با غم دوری و از دست دادن، تنها میگذارد. عشقی که میتوانست گرمابخش زندگیاش باشد، با نامزدی پسر همسایه رنگ دیگری میگیرد. آیا شریفه میتواند در این گرداب احساسات و سختیها، راهی برای خوشبختی پیدا کند؟
تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ ساعت و ۲۹ دقیقه ۵۹ ثانیه
ژانر : #عاشقانه #مذهبی
خلاصه :
شریفه، دختری از دل کویر، در دهه چهل، بین عشق و سنت، گرفتار میشود. دلباختهی پسر همسایه است، اما خواستگار سمج پسرعمو، زندگیاش را زیر و رو میکند. جنگ، سایهی شوم خود را بر خانوادهاش میاندازد و شریفه را با غم دوری و از دست دادن، تنها میگذارد. عشقی که میتوانست گرمابخش زندگیاش باشد، با نامزدی پسر همسایه رنگ دیگری میگیرد. آیا شریفه میتواند در این گرداب احساسات و سختیها، راهی برای خوشبختی پیدا کند؟
تقدیم به خداوند قهرمان زندگی من
و آقا جانم امید باقی مانده جهانیان
و بانو شریفه خاتون دخت بخشنده و بی همتای امام حسن مجتبی
و پدرم و مادرم حمایتگران همیشگی زندگی من
و خواهرانم همراهان همیشگی من
اواخر دهه یکهزار و سیصد و چهل بود که من در یزد و در یک خانواده سنتی شش نفره به دنیا آمدم. سه برادر بزرگتر از خودم داشتم که هر کدام با فاصله سنی دو سال پشت سر هم به دنیا آمده بودند و من با اختلاف سنی پنج سال از آخرین برادرم، فرزند کوچک خانواده محسوب میشدم. پدرم از قدیمیهای بازار بود؛ مغازه فرش فروشی داشت و همه حاج علی صدایش میکردند.
حاج علی، آقاجونم را میگویم، همیشه دوست داشت دختر داشته باشد. مادرم همیشه میگفت تنها باری که دیده آقاجونم از ته دل خندیده موقع تولد من بوده و این رفتار او برای من، آن زمان که همه مشتاق فرزند پسر بودند، کلی ارزش داشت. اسمم را آقاجونم شریفه گذاشت.
اهل محبت کلامی نبود؛ اغلب پدرهای آن زمان همینطور بودند، اما با رفتار نشان میداد که چقدر فرزندانش را دوست دارد؛ چه من و چه منصور، محمد و مجتبی، برادرانم را.
قدیم که اغلب جدی رفتار میکردند و مردسالاری حاکم بود، آقاجونم اگر چه در ظاهر و بیرون از خانه جدی بود، اما در خانه ملاطفت خاصی داشت. هرگز در خانه صدایش بر روی مادرم بلند نشد. مادرم هم زن بساز و خوبی بود؛ با کم و زیاد شوهرش ساخته بود و حالا که شوهرش به اصطلاح دستش به دهانش میرسید، سرش به زندگی و بچههایش گرم بود.
زندگی طبق روال خودش پیش میرفت و سالهای جنگ و اوضاع ناآرام کشور روی زندگی ما هم تاثیر خودش را داشت. مادرم اکثر اوقات میرفت کمک همسایههایمان برای بستهبندی کردن مواد غذایی برای رزمندهها. برادر بزرگترم منصور که اواخر سالهای جنگ درسش تمام شده بود، برای خدمت به جبهه رفته بود و مادرم برای اطلاع از وضعیت او دائم در هول و ولا بود و سعی میکرد با شرکت در مراسمها خبر بیشتری از رزمندهها بگیرد. دیماه بود و شبهای یزد خیلی سرد بود. طبق معمول همراه مادر برای کمک رفته بودم که مادر گفته بود تا هوا تاریک نشده بروم کمی سبزی خوردن از سبزی فروشی محل بخرم و به خانه ببرم. اگرچه خانواده ما دو پسر هم داشت اما در نبود منصور، محمد و مجتبی کنار آقاجونم حجره را اداره میکردند و کارهای به قول مادر سبک گردن من افتاده بود؛ از خریدهای جزئی خانه تا آشپزی و لباس شستن و غیره.
غروب زنبیل پر از سبزی را از حاج اکبر میوهفروش گرفته بودم و آن را زیر چادرم بغل زده بودم و راه خانه را در پیش گرفته بودم. زیر لب برای اینکه حوصلهام سر نرود و از کوچه تاریک نترسم، شعری را زمزمه میکردم. یک لحظه که نگاه به خودم کردم، دیدم زیر چادرم باد کرده انگار بچهای را بغل گرفتهام. از وضعیتم خندهام گرفت و ریز ریز خندیدم که از شانس بدم چادر بلندم زیر پام بند شد و اصلاً نفهمیدم چه شد که من و زنبیل پخش کوچه شدیم. دردم گرفته بود، اما برای اینکه کسی مرا با آن حال نبیند سریع بلند شدم و خاک چادرم را تکاندم و دنبال زنبیل چشم چرخاندم که دیدم افتاده روی سر مردی که او هم روی زمین افتاده بود. جلوتر که رفتم مرد زنبیل را برداشت و من تازه توانستم صورت غرق در سبزی او را ببینم.
هم خندهام گرفته بود هم وحشت کرده بودم. سبزیها به کل نابود شده بود. مادر حتماً حسابی دعوایم میکرد. آن مرد با دست سبزیهای روی صورتش را برداشت و چشمش به من افتاد. وای رضا بود! پسر محجوب مهناز خانم، همسایه روبهرویی ما، دوست و رفیق صمیمی منصور که او هم یکسالی بود که به جبهه رفته بود. اینجا چه میکرد؟ مات زده به صورتش خیره شده بودم. اولین بار بود که چشمان مردی را مستقیم نگاه میکردم. همیشه میگفتند دختر باید حیا داشته باشد و نگاه مستقیم به صورت نامحرم نکند؛ اما من آن لحظه چیزی در دلم تکان خورد. رضا که او هم مات و مبهوت نگاهم میکرد و شوکه شده بود از دیدن من بالای سرش، خجالت کشید و سرش را پایین انداخت. من هم به خودم آمدم و کلی خجالت کشیدم و رویم را محکم گرفتم. همیشه از رو گرفتن بدم میآمد و مادر هم همیشه غر میزد اما اعتنایی نمیکردم. اما در آن لحظه بهترین کار همین بود. با صدایی که از ته چاه درمیآمد سریع گفتم "سلام، ببخشید حواسم نبود" و زنبیل را برداشتم و فرار کردم.
با سرعت میدویدم سمت خانه. قلبم به شدت میکوبید و صورتم حسابی سرخ شده بود. آبروی خودم را برده بودم و عین بچههای دبستانی فرار را بر قرار ترجیح داده بودم.
نفسزنان به خانه رسیدم و کلون در را زدم. ناگهان یادم افتاد اصلاً کسی در خانه نیست. دست در جیبم کردم ببینم کلید را به همراه دارم یا در طی مسیر انداختمش روی زمین که در باز شد و منصور مقابل چشمانم ایستاد. چشمانم گرد شد و احساس کردم دارم خواب میبینم که منصور با گفتن "شریفه، مگر دزد دنبالت کرده؟" حالیم کرد که دیدنش خواب نیست. جیغکشان زنبیل خالی را رها کردم و خودم را در بغلش انداختم. خندید و من و خودش را داخل خانه کشید و در را بست و گفت "امان بده دختر، الان همسایهها میگویند چی شده". هنوز منصور را رها نکرده بودم. دلم میخواست به تلافی چندین ماه دوری ساعتها بغلش کنم. انگار منصور هم متوجه بیقراریام شده بود که سکوت کرده بود. چقدر دلتنگش بودم! از آن دو برادرهایم که آبی برایم گرم نشده بود فقط او بود که نگذاشته بود به بهانه دختر بودن نگذارند درسم را بخوانم. خودش هم تهران درس خوانده بود و تحصیلکرده بود، حامی همیشگی من.
نمیدانم چقدر در فکر بودم که کلون در به صدا درآمد و منصور سرم را از روی شانهاش برداشت و گفت "تو برو تو خانه لباست را عوض کن، خاکی هست، تا من بیام". به خیال اینکه مادر است سریع رفتم تو اتاق تا لباسهایم را عوض کنم. میفهمید علاوه بر سبزیها خودم هم افتادم. از فردا میخواست دائم بگوید "نکرده کار مزدش چنده! کار به سبزی گفتم بگیری، اونم اینجوری".
لباسم را عوض کردم و وارد آشپزخانه شدم که منصور با دستهای سبزی که داخل یک روزنامه پیچیده شده بود و داخل همان زنبیل کذایی بود، داخل آشپزخانه شد. متعجب و ترسیده نگاهش کردم و پرسیدم "سبزیها از کجاست؟"
کوتاه خندید و سبزیها را کناری گذاشت و گفت "رضا آورد دم خانه گفت برای خانه خودشون خریده، گفته برای ما هم بخره. آخه دیده تو سبزیها را ریختی، زنبیل را هم که دم در رها کرده بودی".
آه از نهادم بلند شد. از شوق دیدن منصور زنبیل را پشت در جا گذاشته بودم. اگر برادران دیگرم این جریان را میفهمیدند، اویلا بود. اما منصور درس خوانده و عاقل بود، دعوایم نمیکرد که هیچ، تازه میخندید. دوباره با یادآوری رضا در جا سرخ شدم و با خودم گفتم نکنه به منصور گفته باشه زنبیل را انداختم. روی صورت خودش که منصور دستش را جلوی صورتم تکان داد "نکنه شریفه خودت هم افتادی که چادرت خاکی بود؟" تند گفتم "نه داداش، خواستم سبزیها را جمع کنم چادرم خاکی شد".
بعد هم سریع ماهیتابه را گذاشتم تا تخم مرغ درست کنم و ادامه دادم "گرسنته؟ حتماً برو بشین تا نیمرو برات درست کنم. راستی منصور، به مامان چیزی نگی که سبزیها را ریختم، منو میکشه". منصور دستانش را شست و گفت "چیزی نمیگم ولی مگر آن دوتا لندهور نیستن که تو میری سبزی میخری؟"
زیر ماهیتابه را خاموش کردم و سفره و ماست را به هال بردم و جلوی منصور گذاشتم.
"آخه کمک آقاجان توی حجره؟ این وقت نمیکنن؟ مامان هم منو میفرسته."
ابروهایش را بالا انداخت: "درس که میخونی، شریفه. نکنه رفتی دنبال کار خانه و درس و مدرسه را بوسیده و گذاشتهای کنار؟"
با تعجب نگاهش کردم.
"نه داداش، با اینکه اگه به مادر باشه میگه همین فردا عروسی کن و برو خانهی بخت، اما آقاجان گفته تا اینجا که آمدم دو سال دیگر هم بخونم و دیپلم بگیرم."
سر تکان داد و گفت: "خیالم راحت شد."
حرف را تغییر دادم و گفتم: "امروز کی آمدی؟ تا کی میمونی؟ دوباره میخوای بری؟"
"یکییکی بپرس شریفه جان. امروز بعد از ظهر با رضا برگشتم. چند روزی هستم. دوباره احتمالا برم خط."
از شنیدن اینکه دوباره میخواهد برود، من که خواهر بودم خیلی ناراحت شدم. وای به حال مادر. منصور متوجه صورت گرفتهام شد، دستم را کشید و گفت: "هنوز که نرفتم. تازه آمدم. باز کن آن اخمها رو."
راست میگفت. باید از تک تک این روزها نهایت استفاده را میبردم. لقمهای از دستش گرفتم و دقایقی را با هم حرف زدیم. از درس و مدرسه گفتم و او هم از خط و دوستان همسنگرش.
صدای کلون در بیوقفه بلند شد. احتمالا مادر بود و خبر رسیدن منصور به گوشش رسیده بود که سراسیمه خودش را رسانده بود. منصور گفت: "مثل اینکه همتون عادت به اینجور در زدن پیدا کردید." و با این حرف به فضاحت امروزم اشاره کرد.
لبم را به دندان گرفتم و سریع بلند شدم و دویدم به سمت در. در را که باز کردم، مادر و آقاجونم به همراه برادرانم وارد شدند. منصور هم توی درگاهی ایستاده بود. مادرم چادرش را انداخت و گریهکنان خودش را انداخت بغل پسر اولش. چه شب خوبی بود! همه خوشحال بودند. چشمان مادر و آقاجان برق میزد. حیف که خوشحالیمان زیاد دوام نیاورد و منصور راهی جبهه شد و ما ماندیم و درد دوری.
رضا اما هنوز نرفته بود. این را زمانی فهمیدم که مهناز خانم سفره صلوات انداخته بود و همه همسایهها را دعوت کرده بود. آن روز سارافون مشکیرنگی با جوراب شلواری پوشیده بودم، سرتاپا مشکی. چادرم را که انداختم و از در بیرون رفتم، مادر به محض دیدنم نیشگونی از بازویم گرفت و گفت: "ورپریده! مگر داری میری عزا؟ زود برگرد برو لباست را عوض کن."
چینی به پیشانیام دادم. "همین خوبه آخه. چرا اذیت میکنی مادر من."
چشمی که دوباره برایم کشید، مجبورم کرد برگردم. با غرغر یک لباس دیگری را از کمد برداشتم و هولهولکی عوض کردم و به سمت حیاط دویدم. مادر نبود، لابد زودتر رفته بود. سریع در را بستم و خودم را توی خانه مهناز خانم انداختم.
نفسی کشیدم. خانه شلوغ بود؛ حیاطش که اینطور نشان میداد. مردهای زیادی در اطراف دیگهای پر از آش بودند. ناخودآگاه چشمانم به جستجوی رضا اطراف را کاوید که دستی به شانهام خورد. هول کرده برگشتم.
مهناز خانم بود که با لبخندی گفت: "دنبال مادرت میگردی شریفه؟ داخله، توی حیاط نیست."
خجالت کشیدم و احوالپرسی کوتاه و سرسری باهاش کردم و پاتند کردم به سمت اندرونی خانه.
خداروشکر فکر کرده بود دنبال مادرم هستم که لبخند میزد. اگر میفهمید در جستوجوی رضا بودم که با چوب میزد.
از فکر دویدن مهناز خانم با آن هیکل تپلیش به دنبالم ریز خندیدم و در آن شلوغی مادر را کنار اشرف خانم دخترخاله پدر دیدم. کنارشان نشستم. مادر سر در کنار گوشم آورد و گفت: "چرا اینقدر دیر کردی؟ بزن کنار چادرت را ببینم چه لباسی تنت کردی، آبروم را نبردی که."
آبرویی که با یه تکه لباس بره، همون بهتر که بره.
با اینکه صدایم یواش بود اما چشمغره مادر حوالی چشمانم شد. آستینم را از زیر چادر در آوردم و لباس آبیام را نشانش دادم و دلخور گفتم: "همیشه مهمونی را برایم زهر میکنی."
مادر که خیالش از مناسب بودن لباسم راحت شده بود، قند کنار نعلبکی چایش را برداشت و گذاشت توی دهانم و گفت: "بخور، کامت شیرین بشه. برای خودت میگم. جوونی قشنگی، همه نگاهت میکنن. باید رنگی بپوشی، بهت بیاد."
حوصله بحث با مادر را نداشتم چون دوباره حرف خواستگار را پیش میکشید. چایم را سر کشیدم. مراسم شروع شد و صدای صلوات و دعا و نیایش جمعی از افرادی که هر کدام برای حاجتی آمده بودند، فضا را پر کرد.
دعا که تموم شد، شروع کردن به آش پخش کردن و خانمها برای کمک کردن بلند شدند.
در این بین نگاهم به دختری افتاد که مهناز خانم با اصرار سعی داشت کاسه را از دستش بگیرد و اجازه کار کردن بهش نمیداد.
ابروهایم بالا پرید. "مهناز خانم و این حرفها!"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچادر مادرم را تکان دادم، برگشت و نگاهم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"شریفه، تو که هنوز اینجایی؟ برو کمک بده مادر. سفره اهل بیته، جای دوری نمیره."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را نزدیک گوشش بردم و گفتم: "باشه، اما آن دختره کیه که کنار مهناز خانم ایستاده؟ خیلی هم تعارف بهش میکرد."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر سر برگرداند و آن جایی که من با ابرو اشاره کردم را نگاه کرد و مانند من سرش را کنار گوشم آورد. خندهام گرفت، مامان هم راه افتاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیواش گفت: "سمانه دختر عصمت خانم هست، نوه زندایی فاطمه. میخواد بگیرتش برای پسرش رضا."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا اسم رضا آمد، شوکه نگاهی به مادر کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"میخواد عروسش بشه؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را تکان داد. یاد چشمهای رضا افتادم و آب گلویم را قورت دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"اما این دختره که سنش خیلی کمه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"کجا سنش کمه؟ یک سال از تو کوچیکتره."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"پسر مهناز خانم مگر همسن منصور نیست؟ سنهاشون به هم نمیخوره."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"اینم حرفیه اما به ما ربطی نداره. همسن منصور هم نیست و رضا بزرگتره از داداشت. حالا هم اگه سوالاتت تموم شد برو کمک کن. گمونم تا تو بری همهی آشها را پخش کردن و تو از ثوابش محروم شدی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخدا میدونه تو دلم چه بلوایی به پا شده بود. ناخودآگاه غصهام گرفته بود از شنیدن اینکه قرار است رضا ازدواج کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر مجلس بودم اما انگار جایی دیگر بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی یک بار نزدیک بود ملاقه پر از کشک را به جای کاسهاش روی چادرم خالی کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه جانی کندم بغضی که در گلویم نشسته بود راه به چشمانم باز نکند. مراسم تمام شد و مادر دوباره زودتر از من به خانه برگشته بود و من به همراه دختران همسایه راه افتادیم سمت حیاط که چشمم به رضا خورد که وسط حیاط ایستاده بود و مهناز خانم و آن دختر و یک خانم دیگر دورش را احاطه کرده بودند. حدس زدم آن خانم ناشناس باید مادر دختر باشد. غصهام شده بود اما سریع به سمت در پاتند کردم تا مبادا دیگران من را ببینند اما مهناز خانم مرا دید و صدایم زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"شریفه، شریفه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر بخت خودم لعنت فرستادم. الان چه وقت صدا کردن بود؟ چطور من را دید؟ گلویم را صاف کردم تا صدایم نلرزد و آبرویم را نبرد. برگشتم و رویم را محکم گرفتم. "بله مهناز خانم." حواس هر سه نفر دیگر به من جمع شده بود خصوصاً رضا که با گوشه چشم دیدم با دیدنم سرش را پایین انداخت. "بیا به ظرف آش میدم. با حلوا ببر برای حاجی و برادرها."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز روی ادب سریع گفتم "نه نمیخواد مهناز خانم، دستتون درد نکنه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"خوبه خوبه، تعارف چیه میکنی؟ ما که با هم این حرفها را نداریم." و بعد گفت "رضا قربون دستت مادر، ظرف آش و حلوای مهری خانم توی آشپزخونه دم سنگ کنار نمکدونهاست. بده شریفه تا اونجا با این پادردم نرم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همین هنگام دختری که کنار مهناز خانم بود، همان دختر عصمت خانم، محض خودشیرینی گفت: "من میدم بهشون."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهناز خانم صورتش به خندهای باز شد و تا آمد چیزی بگوید رضا با همان سر پایینش گفت "نه زحمت نکشید. من باید آش مصطفی دوستم را هم بدم. ظرف ایشون را هم میدم" و با دست به جلو اشاره کرد و گفت "بفرمایید."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوتر از او حرکت کردم سمت آشپزخانه اما با حالی متفاوت از چند لحظه قبل. حالا تو دلم کیلو کیلو قند آب میکردند. دلم خنک شده بود از دیدن قیافه دمغ آن دختر لحظه آخر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرسیدیم به آشپزخانه. رضا با "ببخشید" سریع رفت سراغ ظرفها تا بتواند ظرف مورد نظر را از بین کلی ظرف یکبار مصرف پیدا کند. خندهام گرفته بود. طفلی چه دردسری برای خود خریده بود، اما سعی کردم خندهام را مخفی کنم و به قول مادر سنگین و رنگین بایستم تا کارش تمام شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطولی نکشید که با دو ظرف در دست آمد. دستم را بردم جلو تا ظرفها را بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما با چادر سخت بود. زیر ظرف را رضا محکم گرفته بود وگرنه حادثه داخل کوچه دوباره تکرار شده بود. لبش به لبخند کمرنگی باز شد اما من از خجالت سرخ شده بودم. میدانستم یاد چه افتاده. یک دستم بند چادرم بود و یک دستم بند ظرفها و عصبانی بودم از این همه دست و پا چلفتی بودنم. هیچ موقع اینقدر هول نبودم. جلوی او که میرسیدم اینجوری آبروی خودم را میبردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس پر حرصی کشیدم و چادرم را جلو کشیدم و گفتم "بدید به من. میتونم بگیرم." لبه ظرفها را گرفتم. دستش را رها نکرد. چند لحظه صبر کردم دیدم نه خبری نشد. گمون کردم ایستاده خواب رفته. پرسشی نگاهش کردم دیدم دارد مستقیم نگاهم میکند. به خیالم اینبار نوبت او بود. با لبخندی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"شما برید من میارم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را پایین انداختم. "نه دستتون درد نکنه. خودم میارم. دیگران چه میگن؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهرهاش در هم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"هرچی میخوان بگن. شما بفرمایید خانه، من چند دقیقه بعد میارم دم خانه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولکن نبود. به همین خاطر گفتم "پس ظرف حلوا را بدید به من، شما آش را بیارید. دوتاش سنگینه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"میترسید مثل سبزیها بشه؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلیم را گاز گرفتم. همینم مانده بود کنایه بزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"من آن روز یک لحظه حواسم پرت شد. عذرخواهی هم کردم ازتون."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناراحت شده بودم و بهم برخورده بود. خودش هم گویا فهمید و دلجویانه گفت "قصدی نداشتم. بفرمایید. مادر منتظرن."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن که داشتم میرفتم، خودش مانع شد. حالا یادش افتاده بود مهناز خانم منتظره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن شب من حلوا را آوردم و ده دقیقه بعدش رضا آش را. مادر هم کلی تشکر کرد و گفت حلوا کافی بوده، چرا دوباره زحمت کشیده و او هم جوری سرش را متواضعانه پایین انداخته بود و جواب تشکرهای مادر را میداد که من پشت پنجره داشتم خون خونم را میخورد. مادر در را که بست، جلوی در ورودی رفتم و چادرش را گرفتم و خودم را به آن راه زدم: "کی بود؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"پسر مهناز خانم. ماشاالله چه پسری! منصور تعریف میکرد ازشها. اما نمیدونستم اینقدر آقا هست. کلی عذرخواهی کرد که یادش رفته همراه حلوا آش را هم بده. کم و ناقابله."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"حیف که اینجور آدمها رو زمین نمیمونن. مردم بلدن داماد چجوری بیارن. نه مثل من که تا کسی هم میاد خانم میخواد درس بخونه. برادرش هم که پشتش را میگیره."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر خبر نداشت این فیلم آقا رضا بود و ادب نداشت که هیچ پررو هم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایشی کردم و گفتم "همون بهتر که نصیب مردم بشه. پسره بیریخت و بدقواره."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت "عقلت نمیرسه دیگر."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"آدم عقل نداشته باشه بهتر از اینه که عقلش تو چشمش باشه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر فهمید اعصابم سرجاش نیست که باهام بحث نکرد. حقیقتش این بود از اینکه رضا موضوع را مستقیم به رویم زده بود آن هم در دومین دیدارمان دلخورم کرده بود. احساس میکردم چون تا آن موقع دختر و پسر با هم برخوردی نداشتن چه برسه به اینکه به هم مستقیم نگاه کنند دچار احساسات زودگذری شدم که برای دختری به سن من عادیه و با گذر زمان همه چیز فراموشم میشود. اما اشتباه میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو ماه بعد بود که مهناز خانم آمد دم خانه و برای عقد رضا خانوادمون را دعوت گرفت. هیچوقت آن روز و قیافه پر از شعف مهناز خانم از ذهنم پاک نشد. پیراهن گلگلی قشنگی تن کرده بود و با مادر دو ساعت تمام روی تخت گوشه حیاط نشسته بودن و چای و باقلوا میخوردن و درد و دل میکردن از اینکه شرط گذاشته در صورتی راضیه رضا به جبهه برگرده که عروس بیاره خونش و رضا بعد از کشمکش بسیار بالاخره تسلیم شده که با دختر عصمت خانم فعلاً عقد کنه تا بعدش عروسی مفصلی بگیرن. یعنی مقاومت رضا فقط دو ماه طول کشیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر هم تایید میکرد و گل از گلش شکفت که او هم شاید بتواند منصور را از همین راه پایبند کند اما زهی خیال باطل. منصوری که من میشناختم امکان نداشت زیر بار زور برود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره مهناز خانم رفت و من تونستم بدون دغدغه صدازدنهای پیاپی مادر برای پذیرایی به اتاق برم و بخوابم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه غصه که میگرفت میرفتم میخوابیدم تا فرار کنم. اما اینقدر غلت زدم و نگاه به سقف کردم که قطرهای از چشمم چکید. بلند شدم و سر جایم نشستم. دلم گرفته بود. صدای قدمهای مادر آمد که داشت به اتاق نزدیک میشد. سریع دوباره خوابیدم و پتو را تا روی سرم بالا آوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر در را باز کرد و صدایش آمد که گفت: "وا، کی این دختر وقت کرد بخوابه؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد دوباره در را بست و رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دقیقه بعد طبق ساعت مقرر صدای در خانه آمد که مادر زده بود بهم و رفته بود مجلس زنانه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپتو را از روی سرم کنار زدم و روسری که برای آمدن مهناز خانم و آن خبر خوشش بر سر انداخته بودم را کندم و به سمت دستشویی پاتند کردم. چند مشت آب سرد به صورتم زدم. گریه و گرما حالم را بد کرده بود. به سرم زده بود چیزی درست کنم و از فکر و خیال فرار کنم. رفتم تو آشپزخونه، یه لیوان آب یخ خوردم با یه حبه قند که مادر میگفت برای تنظیم فشار خوبه و شروع کردم به درست کردن اشکنه. چیزی به غروب و آمدن آقاجان نمانده بود. اشکنه سیبزمینی درست کردم. کارم که تمام شد، دستهایم را شستم و از پنجره نگاهی به حیاط انداختم. سکوت شب حتی از پشت پنجره هم حس میشد. داشتم فکر میکردم آخر هفته دیگر کوچه به این خلوتی نیست و به جای سکوت، آواز و دهل از خانه همسایه روبرویی بلند میشود. آهی کشیدم و از کنار پنجره رفتم. بیکاری حوصلهام را سر برده بود، رفتم سراغ کتابم برای مرور درس فردا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ساعتی گذشت که نه خبری از مادر شد و نه آقاجان و نه برادرهایم. تک و تنها در خانه مانده بودم با قابلمه اشکنه سرد شده روی گاز. دلشوره امانم را بریده بود. سابقه نداشت اینهمه بیخبری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلاً مادر اینهمه ساعت منو تنها نمیگذاشت که در خانه زده شد. برای اولین بار خوشحال شدم از دیدن مجتبی چون میدانستم آقاجان پشت بندش میآید. سریع زیر قابلمه را روشن کردم و کاسههای چینی گلسرخی را از کابینت در آوردم و با پارچ آب گذاشتم توی سینی که مجتبی صدایم زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع با سفره بیرون رفتم: "جانم داداش، همتون دیر کردید. مجبور شدم زیر قابلمه را خاموش..." صورتش را بالا آورد. با دیدن چهره سرخش حرف توی دهانم ماسید. گریه کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمطمئن شدم اتفاقی افتاده و گرنه مجتبی و گریه؟ محال بود. دل نگران گفتم: "چیشده؟ آقاجان طوریش شده؟" در سکوت یک قطره اشک از چشمانش پایین افتاد. اختیارم را از دست دادم و برای اولین بار صدایم بلند شد: "با توام مجتبی!"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفقط یک کلمه گفت: "منصور رفت." و سرش را روی زانویش گذاشت و شروع به گریه کردن کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیا پیش چشمانم تیره و تار شد. سرم دورانی گشت و خاطرات بهم هجوم آورد. یاد لبخندش افتادم زمانیکه در آغوشم گرفت و وسط حیاط گذاشت زمین، لپم را کشید و گفت: "درسهایت را اگر خوب بخونی، شریفه، برگشتم پیش من، جایزه داری." و من چقدر به این حرفش خندیده بودم که من را با کودک پنج ساله یکی کرده بود و وعده جایزه میداد. آخ که تا آن لحظه از زندگی معنای بیپناهی را حس نکرده بودم. برادرم، حامی من، رفته بود. نفهمیدم چه شد که پرده سیاهی جلوی دیدگانم را گرفت و بیهوش شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه فردا نکشیده خانه سیاه پوش شد و غرق در ماتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخبر به همه رسید و برای تسلیت و دلداری اومدن خانه ما.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر تا یک هفته بیمارستان بود و آقاجان در خانه کنار مهمانها کمرش خم شده بود اما سعی میکرد مقاوم به نظر برسه. برادرانم هم صبح همپای دیگران اشک میریختن و شب سعی میکردن خودشون را جمع و جور کنن و کنار آقاجان اوضاع را روبهراه کنن تا مبادا کم و کسری باشد. خود من هم که حال و روزم مشخص بود، یک پام بیمارستان پیش مادر و یک پام خانه پیش آقاجان بود. اما در آن روزهای شوم سودابه، دوستم، هم کنارم بود. شبها که همه میرفتن تازه موقع عزاداری من بود. قاب عکس منصور را میگرفتم توی دستم و راهمو کج میکردم سمت اتاق و تا نیمههای شب زیر پتو گریه میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزندگیمان به همین منوال گذشت تا ۴۰ روز بعد. ما عادت نکرده بودیم. آدم مگر به مرگ عزیز عادت میکند؟ از نظر من که نه. شاید کمرنگتر میشد اما تموم نه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک هفته بعد از چهلم قرار بود بزرگان بازار و دوستان پدرم با لباس سفید بیان و لباس مشکی آقاجان و برادرانم را با آن عوض کنند و به اصطلاح به زندگی برشان گردانند. خاله هم با فهمیدن روز و ساعت دقیقش با دو دست لباس رنگی همراه عمه و زندایی به خانه ما آمد. مادر و آقاجونم لباسها را به حرمت بزرگتری آن افراد عوض کردند اما من مخالفت کردم و خاله هم اخمی ساختگی کرد و گفت: "وقتی مادرت قبول کرده تو هم عوض کن لباست را خاله. خوبیت نداره دختر جوون طولانیمدت لباس مشکی بپوشه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر با بستن چشمانش به من فهماند حرف خاله را گوش کنم. گریهکنان نگاه به قاب عکس منصور روی طاقچه اتاق کردم و لباس را برداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزندگی روال گذشتهاش را از سر گرفته بود اما ما هیچکدام آدم گذشته نبودیم. مادر موهایش سفید شده بود در نبود منصور و دل و دماغ کاری را نداشت. من هم کارهای خانه بر روی دوشم افتاده بود و اگر توصیه منصور نبود درس را گذاشته بودم کنار، اما به خاطر منصور با همه غصه و سختیهایم نصف شب هم که شده درس میخواندم تا بتوانم امتحاناتم را قبول شوم. دیپلمم را که گرفتم تصمیم داشتم کنکور شرکت کنم اما آقاجان اعلام کرد که حالا که دیپلم گرفتهام بهتر است به فکر یه حرفهای برای خودم باشم. ناراحت شدم اما آقاجان اگر حرفی میزد آن را پس نمیگرفت و من دیگر حامی به نام منصور نداشتم. رفتم پیش مادر سودابه و شهلا خانم که چند سالی بود خیاط شده بود تا کار یاد بگیرم. یک روز که با سودابه داشتم لباس نمونه را کوک میزدم حرف از ازدواج و خواستگار شد و شهلا خانم گفت: "راستی مهناز با مهری (مادرم را میگفت) درد و دل نمیکنه؟ غصهاش نیست؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی کردم و گفتم: "چه درد و دلی؟ مگر چه شده؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشهلا خانم ابروهایش را بالا برد و متعجب گفت: "مگر نمیدانی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"چی رو؟" سودابه پرید وسط حرف مادرش و گفت: "همین که ازدواج پسر مهناز خانم بهم خورده."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم اندازه نعلبکی گرد شد. آمدم بگویم رضا اما زبانم را گزیدم. همینم مانده بود جلوی دیگران اسمش را بیاورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که دل توی دلم نبود گفتم: "نه، من بعد از فوت منصور اصلاً توی جمعی حاضر نبودم و خبری نداشتم. چرا مراسمشون بهم خورده؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشهلا خانم گفت: "مثل اینکه دختره نخواسته، لابد قسمت نبوده." تعجب کردم. دختر عصمت خانم که موافق بود، این از رفتار آن شبش مشخص بود، اما فهمیدم شهلا خانم نمیخواهد بیشتر توضیح بدهد. سودابه آرام دم گوشم گفت: "بذار مامان بره بعد برات میگم. ماجراها داره."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیجان زده بودم. دوست داشتم زودتر بفهمم اطرافم چه خبره. مادر هم برایم نگفته بود. باید با او هم دعوا میکردم. مگر من غریبه بودم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع کار کوک زدن را تمام کردم و آماده شدم که برم. ظهر شده بود و نزدیک اذان بود. شهلا خانم گفت: "کجا شریفه؟ ناهار را بمون."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتشکر کردم: "شهلا خانم من که همیشه مزاحمتون هستم. دارم میروم مسجد، نزدیک اذان هست." بعد رو کردم به سودابه و گفتم: "تو هم میایی؟" سودابه فهمید قصدم چیه. لباس را فوری انداخت و گفت: "آره وایسا آماده بشم." شهلا خانم خندان گفت: "مگر تو سر به راهش کنی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندیدم. سودابه روسری به دست و با دکمههای بالا و پایین مانتو دم در اتاق ظاهر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-"مادر یکی باید خودش را آدم کنه". شهلا خانم گفت: "به جای حرف زدن زود باش، بچه رو پا وایساده."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلو رفتم و روسری روی دست سودابه را برداشتم و روی سرش انداختم و هر دو با برداشتن چادر از شهلا خانم خداحافظی کردیم و راه افتادیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپام را بیرون خانه نذاشته شروع کردم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزود باش بگو چرا دختر عصمت خانم عروسی را بهم زده؟ دستم را کشید و تلخندی زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچقدر هولی تو دختر! بیا بریم الان نماز جماعت تموم میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنوز اذان را نگفتن. تا تو حرف بزنی ما رسیدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تاسف سرش را تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمعلومه دل را دادی رفته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشگونی از بازویش گرفتم و سریع گفتم: "هیس! الان یکی میشنوه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"ذلیل نشی ول کن دستم رو. خون توی دستم مرد."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبازوش را ول کردم. صدای الله اکبر از منارههای مسجد بلند شد و من و سودابه بدو بدو رفتیم سمت مسجد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبین دو نماز گفتم: "میگی یا میخوای دق مرگم کنی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهر را بوسید و تسبیحش را تو دست گرفت و یواش گفت: "هیچی. سمانه و خانوادش حلقه و چادر را برگردوندن."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"اینو که میدونم. چراش را نمیدونم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت: "وقتی آقا منصور شهید شد خب رضا راضی نشد مراسم بگیرن و بلهبرون را عقب انداخت و فقط نشون شدن. رضا هم رفت جبهه تا بعدش بیاد و مراسم بگیرن و حالا چند ماهی هست که برگشته و..."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفش را خورد. منم منتظر به دهانش چشم دوخته بودم. دیدم نه قصد حرف زدن نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفتم: "الان اقامه را میگن. چرا ساکت شدی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تردید گفت: "رضا را دیدی تو این چند وقته؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"نه. من از دنیا بیخبرم. تو که خودت بهتر میدونی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تردید گفت: "منم ندیدم اما میگن... چجوری بگم... میگویند یکی از دستهاش قطع شده."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس کردم اشتباه شنیدم. حیرتزده گفتم: "چی؟ دستش چیشده؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسودابه اندوهگین نگاهم میکرد و من از دلسوزی توی نگاهش متوجه شدم حرفاش واقعی هست و شوخی نمیکنه. اشکم روان شد و سودابه زیر بازوم را گرفت و بلندم کرد: "پاشو نماز بخون، الان صدای بقیه در میاد."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلاً نفهمیدم چجوری نماز خوندم. سلام که دادم رفتم سجده. اشکم روی صورتم میریخت برای منصور، برای رضا و برای دل خودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن روز تمام راه مسجد تا خانه را اشک ریختم و سودابه منو با بدبختی به خانه رسوند و بعد خودش رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر با دیدن چشمهای سرخم وحشت کرد و گفت: "شریفه چیشدی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"مسجد بودم، یاد منصور افتادم که آن روزها با هم میرفتیم نماز جماعت. دلم براش تنگ شده."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر برای اولین بار پیشقدم شد و بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. منم بغضم دوباره شکست. هر دویمان بنای گریه کردن گذاشته بودیم. اشک شده بود قرین لحظات زندگیمان. یکم که آرومتر شدیم رفتم صورتم را شستم و نشستم سر سفره ناهار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی که گذشت به مادر گفتم: "راستی مامان، چرا بهم نگفته بودی پسر مهناز خانم مجروح شده؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر سبزی خوردن توی دستش را گذاشت توی سفره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"چی بگم مادر، غم و غصه که گفتن نداره. حالا کی بهت گفت؟ رضا را دیدی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"نه، من که پسر مهناز خانم را ندیدم. شهلا خانم پرسید مهناز با شما درد و دل میکنه یا نه. منم گفتم خبر ندارم. حالا درد و دل کرده؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر لیوان را پر از آب کرد: "ای مادر، بیاد چی بگه؟ یکی مثل من داغدیده، یکی مثل آن خون جگر. هر کدوم بالاخره به سختی باید تو زندگی بکشیم. طفلک از عروس هم شانس نیورد. همش با خودم میگم نکنه به خاطر مراسم منصور و اینکه حرمت ما را نگه داشتن پیوند دو تا جوون بهم خورد."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلقمه توی دهانم را قورت دادم و گفتم: "نه مادرجون، اگه ازدواج میکردن که بدتر بود. پای جدایی میآمد وسط. اگه دختر عصمت خانم میخواست پای آن بمونه که بدون یکی دست هم میموند."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"چی بگم، نمیشود گفت تو فکر آدمها چی میگذرد. بالاخره دختره هم تک دختر بوده و کلی آرزو برایش داشتند. زمونه هست دیگر."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آن روز به بعد دائم خودم را میذاشتم جای سمانه. که من اگه جای آن بودم چیکار میکردم؟ میموندم یا میرفتم؟ شاید من هم اگه عاشق نبودم میرفتم. کسی چه میدانست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسفند ماه بود. بوی عید میآمد. دستم تا حدودی در خیاطی راه افتاده بود. دو دست لباس برای مادر دوخته بودم و یک شلوار برای آقاجون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتصمیم داشتم برای عید یک چادر رنگی برای خودم بدوزم. یک روز بعد از ظهر که پشت چرخ خیاطی بودم،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلون در به صدا درآمد. مادر که برای وضو گرفتن رفته بود صدا بلند کرد که من در را باز کنم. غرغر کنان از پای چرخ بلند شدم و گفتم: "خانه که نیست، کاروانسر است. هر روز یکی میآید."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچادرم را سرم کردم و در را باز کردم. مهناز خانم بود. از دیدنش هول کردم و چادرم را جلو کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهن هن کنان گفت: "شریفه، کسی همراهم نیست که چادرت را درست میکنی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسلام: "بفرمایید، مهناز خانم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهناز خانم جوابم را با خوشرویی داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"سلام خانم گل." بعد آمد و با کیسههای دستش روی تخت کنار حیاط نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"مهری کجاست؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"دارن وضو میگیرن، الان صداشون میکنم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"نمیخواد، بذار راحت باشه. من که غریبه نیستم. میگم شریفه، مثل اینکه خیاطی میکنی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن من کنان گفتم: "بله، اما هنوز مانده تا خیاط خوبی بشم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"اونم میشی، انشاالله. خیاط، خیاطه دیگر. بیا اینجا ببین اینا به درد پیرهن مردونه میخورن یا نه؟ دیروز از تو صندوقچه بیرونشون آوردم. رضا که همراهم نمیکنه برای بازار، لباس هم که نمیده خیاط بدوزه. نزدیک عیدم هست، آوردم اینجا بلکه تو کاری واسم بکنی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفتم روی تخت نشستم و پارچهها را برداشتم. معلوم بود گرونقیمت هستن و جنسشون خوبه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سادگی گفتم: "این پارچهها خیلی خوبن. میترسم خراب بشه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهناز خانم خندید، لابد در دلش میگفت چه دختر بیشیله پیلهای. خندهاش که تمام شد گفت: "نترس، تو زیر دست شهلا خانم کار یاد گرفتی دختر."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همین حین، مادر وارد حیاط شد و داشت دستش را با روسری تند تند خشک میکرد تا مرتب به نظر بیاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"به به، آفتاب از کدوم ور در اومده مهناز؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهناز خانم هم به سختی هیکل تپلیش را جا به جا کرد و بلند شد و با مادر دیدهبوسی و احوالپرسی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"من که همیشه مزاحمم مهری. الان هم که این پسره واسم خواب و خوراک نذاشته، آمدم دست به دامن شریفه بشم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"اختیار داری. چه مزاحمتی؟ چرا؟ مگر چیشده؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد خواست بشینه روی تخت که حواسش نبود و نشست روی پارچهها. لیم را از درون گاز گرفتم تا مبادا جلوی مهناز خانم بخندم و افتضاح شود، اما سرخ شده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان هم هولزده پارچهها را برداشت و گفت: "اوا، خدا مرگم بده. این پارچهها کجا بودن دیگر؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع گفتم: "مال مهناز خانمه." و با گفتن "من میروم چایی بیارم" فرار کردم تو آشپزخونه و توضیحاتش را سپردم دست مهناز خانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای گفتوگویشان میآمد و من هم تکیه داده بودم به سنگ آشپزخانه و از پشت پنجره میشنیدم. درد و دل مهناز خانم شروع شده بود. از جنگ و جبهه تا سرکشیهای رضا برای ازدواج مجدد همه را گفت، حتی در مورد سمانه هم خیلی آهسته با گریه چیزی را به مادر میگفت که هر چقدر سعی کردم نتونستم بفهمم. ازدواج مجدد را خیلی زود مادر رضا مطرح کرده بود. باید بیشتر از قضیه سر در میآوردم. سریع چایی را ریختم و بردم و میان تخت گذاشتم با یه ظرف خرما. آقاجان پنجشنبهها به یاد منصور خرما میداد. مهناز خانم دوباره با دیدنم یاد آن پارچهها افتاد و از کیف کوچکش برگهای درآورد و گفت: "اندازههای رضاست. از روی پیراهن قبلیش اندازههاش را برداشتم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان هم برای خالی نبودن عریضه گفت: "حتماً سعی میکنه تا قبل عید تحویلتون بده."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیخواستم مادر را بعد از گفتن این جمله خفه کنم. من نمیخواستم قبول کنم، تازه کار بودم و کل کارهای خانه بر عهده من بود. چطوری میتوانستم تا عید اونها را تحویل بدهم؟ آن هم پیراهن مردانه، آن هم برای رضا. خون خونم را میخورد که دوباره کلون در زده شد. بیحوصله رفتم در را باز کنم و زیر لب غر میزدم که به جای تحصیلات دانشگاهی کارم شده دربانی که خاله سرحال و قبراق جلوی چشمانم قرار گرفت و با دیدنم گرم و صمیمی بغلم کرد و به خودش فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"بهبه! سلام شریفه. خوبی خاله؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمات و حیرتزده نگاهش میکردم. لابد خاله وسط راه زمین خورده بود و مشکلی برایش پیش آمده بود. همیشه خشک و سرد بود و حالا این صمیمیت حیرتزدهام کرده بود. با دیدن قیافه حیرتزدهام خندهاش گرفت و گفت: "چیه شریفه؟ مات موندی. معلومه زیادی خوشحالم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگه مطمئن شدم به چیزیش شده. گفتم: "چی بگم والا."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت: "به زودی میفهمی چرا اینقدر ذوقزدهام. تو هم مثل من ذوق میکنی." و بعد رفت سراغ مامان و مهناز خانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنم که حوصله جمعشان را نداشتم رفتم چند تا چایی بریزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی چای و میوه را گذاشتم روی تخت، پچپچشان قطع شد و خاله با مهربانی بیسابقهای ازم تشکر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناباورانه لب زدم: "خواهش میکنم." مامان و مهناز خانم هم با لبخند مرا نگاه میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید اگر خاله پسری عزب اوغلی داشت، من احساس میکردم مرا در نظر گرفته. حال که چنین نبود، پس به جای کنجکاوی زیاد، کیسه پارچهها را در دستم گرفتم تا با خودم ببرم به اتاقم. در نهایت که مادر همه چیز را برایم میگفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دقیقهای گذشت که صدایشان بلند شد. گویا مهناز خانم در شرف رفتن بود. پوفی کشیدم و نشستم پشت چرخ تا برای خداحافظی بیرون نروم. جونی نداشتم. از صبح خسته بودم. اما با یادآوری اینکه این پارچه زیر دستم پارچه پیراهن رضاست، سراسر شوق شدم و دستی به رویش کشیدم که در باز شد. خاله بود، انگار در زدن را فراموش کرده بود. پارچه را خونسرد کناری گذاشتم و در مقابل چشمان کنجکاو خاله گفتم: "داشتم جنس پارچه را میدیدم. چیزی شده؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله گفت: "بله که چیزی شده خانم خانما! همین روز است که باید برام لباس بدوزی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاخکام فعال شد. با کنجکاوی پرسیدم: "برای عید خاله؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را ول کرد و آمد آن سر اتاق تکیه بر پشتی نشست: "نه، برای عقد نسرین."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنسرین دختر خالهام بود، یار غار کودکی من که یک سال از من کوچیکتر بود. بماند که دوستیمان در همان کودکی ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجدی: "به سلامتی! پس معلوم شد برای چی خوشحالید خاله. مبارکا باشه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندید: "سلامت باشی. اما هنوز که چیزی قطعی نیست."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"چرا، نسرین نمیخواد؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله حالت بامزهای گرفت و گفت: "اون که از خداشه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"پس چرا قطعی نیست؟ آقا جلال مخالفن؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله کمی از آبی که مادر برایش آورده بود سر کشید و گفت: "نه اتفاقاً جلال تحقیقاتشم کامل کرده. مهدی، همین پسره که اومده خواستگاری نسرین، یه برادر بزرگتر داره که میخواهند آن اولی ازدواج کنه بعد مراسم این دو تا را بگیرن."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندهام گرفت. نسرین با جاری همزمان وارد خانواده شوهر میشد. هوف، چه میشد! از فکر و خیال که بیرون آمدم،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله را دو زانو روبهروی خودم دیدم که گفت: "خب نظرت چیه شریفه؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب از نزدیکی ناگهانیاش گفتم: "خب مبارکه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله شروع کرد بلند کلکشیدن و من خشک شده بودم. مادر دوان دوان خودش را به اتاق رساند و گفت: "چیشده خواهر؟ صدات تا هفت تا کوچه اونورتر رفت."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله خوشحال گفت: "خب بره. چشمت روشن. جواب مثبت را دخترت داد."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر حیرتزده رو به من گفت: "آره شریفه؟ تو که هر کی میآمد میگفتی نه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهنم باز مانده بود. ضربان قلبم تند شده بود. اینا چی میگفتن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای تقریباً بلندی گفتم: "جواب مثبت کی؟ به من چه ربطی داره عروسی نسرین؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر نفس راحتی کشید و رو به خاله گفت: "اصلاً تو عالم دیگری بوده نفهمیده چی گفتی. الکی مائده شلوغش کردی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله اخم کرد و گفت: "یعنی داشتم برای خودم حرف میزدم شریفه؟ دستت درد نکنه خاله."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن گیج شده بودم. شوکه گفتم: "خب خاله رفتم تو فکر لباس و مراسم اصلاً نفهمیدم چی گفتید."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخمآلود دوباره برگشت سر جای اولش و گفت: "خب نمیخواد درستش کنی. یه بار دیگر میگم خوب گوش بگیر و جواب بده به من. محمد، برادر بزرگتر مهدی، تو رو توی راه مدرسه دیده. مثل اینکه اومده بوده دنبال سمیه، خواهرش، که تو همون مدرسه تو درس میخونده. و حالا که مهدی اومده سراغ نسرین، اونا میخوان اول بیان خواستگاری تو برای پسر بزرگشون."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا از خواب خرگوشی بیدار شده بودم و متوجه قضیه شده بودم. بریده و دوخته بودن و میخواستن تنم کنن. آب دهانم پایین نمیرفت از غصه. یکآن وجودم را خشم بیپایانی گرفت. نگاهی به مادر که در چارچوب در ایستاده بود کردم و گفتم: "من اضافهام؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر که تا حالا آرام گوش داده بود گفت: "یعنی چی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغیضآلود و پر از بغض گفتم: "اضافهام که میخواهید منو شوهر بدید. هنوز از فوت منصور خیلی نگذشته."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر چشمی برایم کشید و خاله دست و پایش را جمع کرد. "بالاخره که چی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر حرفش را برید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"مائده هزار بار گفتم بذار من سر فرصت با حاجی صحبت کنم بعد برای شریفه میگم ببین چیشد."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله اخمآلود گفت: "یکی یهدونه هست که سخت میگیری خواهر من. اگه چند تا بعدش میآوردی الان عروسش کرده بودی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخشمم تمام نشده بود که اضافهتر هم شده بود. عصبانیتر از قبل رو به خاله گفتم: "من اصلاً این دختر رو تو مدرسمون نمیشناسم. میشناختم هم فرقی نداشت. اگه چند تا دیگر خواهر هم داشتم آقاجان نمیذاشت با کسی به اجبار ازدواج کنم. داغ برادر جوون دیدم. چطور تونستن پا پیش بذارن وقتی ما هنوز عزاداریم؟" بعد هم اشک روی گونهام را که اصلاً نمیدونستم کی جاری شده بود را پاک کردم و بلند شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"من میروم بخوابم. سردردم." بعد رو به خاله گفتم: "اگه ندیدمتون خدا حافظ."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله سرسنگین فقط گفت: "خدا حافظ."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفتارم ناراحتش کرده بود. تو دلم به جهنمی گفتم. اینجور فامیل از صد تا دشمن بدتر بودن. برای خوشبخت شدن نسرین مرا قربانی میکرد به چه قیمتی نمیدانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی چهار دیواری اتاق نشسته بودم و نگاهم را داده بودم به سقف. صدای حرف زدن مادر با آقاجان میآمد که داشت جریان امروز را تعریف میکرد و من حرصی سعی داشتم بفهمم چی میگن. صدای غر زدن آقاجان میآمد. حدس میزدم آن هم از رفتار زشت خاله ناراحت شده بود. صدای پایی نزدیک اتاق شد. فوری دراز کشیدم. مجتبی بود که در را محکم زد و صدام کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشریفه، بیا آقا کارت داره شریفه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند بار محکم به در کوبید اما من جوابی ندادم. صدای مادر بلند شد که گفت: "لابد خوابیده، سرش درد میکرد."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقاجان "لا اله الا اللهای" گفت و به سمت اتاق اومد و روبه مجتبی گفت: "تو برو" و خودش در زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگویا تنها کسی که شناخت داشت روی من که اینجور مواقع خوابم نمیبره، آقاجان بود. آخه آن موقعها که هر شب صدای گریه من برای نبود منصور بلند میشد، هر چقدر آرام چراغ اتاقش روشن میشد که حداقل در تاریکی گریه نکنم و بگوید حواسش به من هست. آن روزها روابط و دوست داشتن خیلی آشکار نبود و حریمی همیشه بین ما بود. اما آقاجان با رفتار بهم نشون میداد که چقدر برایش مهم هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از چند بار در زدن رفتم و در را باز کردم. به خاطر وجود من آقاجان مراعات میکرد حتی به برادرهایم هم گوشزد کرده بود که سرشان را پایین نندازن همینجور بیان داخل اتاق.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخسته گفتم: "بله."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقاجان در حالیکه تسبیح دور دستش را میچرخاند گفت: "بیدارت کردم؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"نه، بیدار بودم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای مجتبی بلند شد: "عجب..."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه با تشر آقاجان ساکت شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"با هم حرف بزنیم بابا."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفتم: "بله" و سریع رفتم لحاف پهن شده وسط اتاق را کناری گذاشتم. آقاجان نشست و من هم روبهرویش نشستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقاجان نگاهش به تسبیح درون دستش بود: "مادرت جریان را گفت."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا پوست کنار ناخنم ور میرفتم. آقاجان ادامه داد: "و گفت که تو گفتی مگر اضافهای."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغض کردم. زیر لبی گفتم: "مگر دروغ گفتم؟" سکوت شد به طوریکه بعد از چند دقیقه نگاهی به آقاجان کردم که عصبانی نگاهم میکرد و این نشون میداد شنیده من چی گفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"خالهات یه چیزی گفته برای خودش گفته. صد نفر هم که بیان من به راحتی دختر بده نیستم. به مادرت هم گفتم دیگر نشنوم تو هم این حرفها را بزنی دختر."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغضم ترکید و اشکهایم ریخت. آقاجان چند بار با دست به پشتم زد و ناراحت گفت: "برو صورتت را بشور، بیا برای شام."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشکهایم را پاک کردم. خداروشکر آقاجان موافق نبود. گویا بعد منصور دوست نداشت منو هم به این زودی از دست بده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچون خانه همینجوری هم سوت و کور بود و فقط صدای من توی خانه میپیچید. همیشه مادر میگفت آقاجونت میگه حیف که چند تا دختر نداریم، صدا تو صدا بشه بلکه خانه حال و هواش عوض بشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دقیقه تا تحویل سال جدید مانده بود. همه گرداگرد سفره نشسته بودیم. آقاجان قرآن میخواند و مجتبی و محمد سر ناخنک زدن به سمنو مادر پز رقابت میکردند. از سنشان خجالت نمیکشیدند و مادر نگاهش را دوخته بود به قاب عکس منصور وسط سفره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن اما نگاهم را داده بودم به تلویزیون رنگی و به سالی که گذشت فکر میکردم. به منصور و به رضا. آخ، باید لباسی که دوخته بودم را به مهناز خانم میدادم. در فکر رضا و لباس بودم که سال تحویل شد و سال من با فکر رضا شروع شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر اشک گوشه چشمش را با گوشه روسریاش گرفت و بلند شد و هر سهی ما را بوسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقاجان پول وسط قرآن را برداشت و به همهی ما عیدی داد و روی سر من را بوسید و من هم خم شدم دستانش را بوسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد نوبت برادرانم شد. در آغوشم گرفتن منصور بود که همیشه آغوشش به روی من باز بود ولی با برادران دیگرم عید تا عید مصالحه میکردم. دو روز از سال تحویل گذشته بود هنوز نتوانسته بودم لباس رضا را برای مهناز خانم ببرم. عجیب بود که مهناز خانم هم دنبالشان نیامده بود. کنار پشتیهای روکش ترمهای مادر نشسته بودم و مشغول خوردن آجیل بودم. همانطور که دهانم میجنبید دیدم مادر مشغول جمع کردن لباسهایش هست. با تعجب گفتم: "خیر باشه، جایی میخواهید برید لباس جمع میکنید؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر گفت: "عمو قاسمت زنگ زده، دعوت گرفته. ما را برای شام فردا صبح هم میخوام یه سر برم دیدن داییت."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"میخواهید برید تهران؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"بله، هرچی باشه برادر بزرگترمه. باید برم عید دیدنی. وظیفه منه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"به سلامتی. خب حالا با کی میرید؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"با محمد. میخواستم تو هم را با خودم ببرم دیدم حاجی تنهاست."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که سعی داشتم پستهای که کور بود را با دستم باز کنم گفتم: "مجتبی که هست."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"مجتبی که آشپزی بلد نیست، به لیوان آب هم دست بابات نمیده."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"آهان، پس برای آشپزی منو میخواهید. کلفت که هست، اونم شریفهست."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان غیضآلود نگاهم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"پاشو پاشو اینقدر حرف نزن. کمتر هم آجیل بخور، گرمیت میکنه. الان حاجی میآد، باید بریم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغرغر کنان پسته کور را انداختم توی کاسه و بلند شدم برم آماده بشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلباس بلند آستین چینچینی فیروزهایام را پوشیدم با روسری مشکی. خیلی دلم میخواست چادر نپوشم اما عرف جامعه حکم میکرد و من هم باید طبق عرف و نظر خانوادهام عمل میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن شب حال و هوای دیگری داشتم. بعد از مدتها میخواستم برم بیرون، اونم با حال و هوای عید که یه چیز دیگری بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوار ماشین پیکان کار آقاجان شدیم و رفتیم خانه عمو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانه عمو خیابان سلمان نزدیک امیر چقماق بود. کوچهپسکوچههایش را بسیار دوست داشتم. خانههای کاهگلی و بوی نم خاک من را سر ذوق میآورد. کلون در چوبی را که مادر کوبید در باز شد و زنعمو با چادر رنگی در حالیکه رویش را گرفته بود جلوی در ظاهر شد. جاریها هر دو روی هم را بوسیدن. از فراز شانههای زنعمو چشمم به خسرو افتاد که با همان چشمان نافذ مشکی و قیافه جدیاش داشت نگاهم میکرد. همیشه همینطور بود؛ خشک و سرد. همسال مجتبی بود و یار غار یکدیگر. عمو قاسم چهار تا بچه داشت، دو تا دختر و دو تا پسر که همگیشان بزرگتر از من بودن و ازدواج کرده بودن الا این آخری. گوشت تلخ و خشن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه ازش میترسیدم و وحشت میکردم. حالا هم سریع نگاهم را ازش گرفتم. بعد از اینکه زنعمو دعوتمون کرد داخل، پشت سر مجتبی به عنوان آخرین نفر داخل شدم. خسرو هم مشغول احوالپرسی بود. به من که رسید نگاهم کرد. منم که میدانستم دنبال شر میگردد آمدم رد بشم که جدی گفت: "دختر عمو، همیشه صدات اینقدر یواش ست؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم گرد شد. این با من بود؟ نگاهی بهش کردم که مستقیم نگاهم میکرد. هول کردم و گفتم: "کی؟ من؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبش بالا رفت انگار یه نیمچه لبخندی میخواست بزنه که جمعش کرد. پس این کوه یخ خندیدن هم بلد بود. مجتبی که دید زیادی معطل کردیم سقلمهای بهم زد و من اخمآلود نگاهش کردم ولی آن بیاعتنا به من روبه خسرو گفت: "ولش کن. ادب نداره، سلام که بلد نیست."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآمدم دهانم را باز کنم که نگاهم به مادر افتاد. از دور مادر دستش را در هوا تکان داد که یعنی عیبه، هیچی نگو. با ناراحتی رویم را برگرداندم. به وقتش حسابش را میرسیدم. خسرو اما پوزخندی بر لب نشاند و رو به مجتبی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"بریم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخون خونم را میخورد و همان اول کاری مهمانی برایم زهر شده بود اما سعی کردم خودم را به بیخیالی بزنم. کیپ تا کیپ توی پذیرایی عمو آدم نشسته بود. از عموزادههایم تا فامیلهای زنعمو همه بودن. قریب یک ربع فقط طول کشید با این جماعت سلامی کوتاه بکنم. خسته ته پذیرایی کنار جای تنگی که مادر برای من کنار خودش باز کرده بود نشستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمون موقع که نشستم، زنعمو و دخترها و پسرها اومدن برای پذیرایی. خوش موقعی نشسته بودم، وگرنه تو این بساط پرت میشدم اینور اونور. خسرو هم جعبه شیرینی در دست داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی دلم بیریخت بدقوارهای نثارش کردم. مادر سخت مشغول حرف زدن با خواهر زنعمو بود. شیرینی را که مقابلش گرفت، دست از حرف زدن کشید و گفت: "ما شاء الله چه آقایی شدی برای خودت، خسرو جان. انشاالله شیرینی دامادیت را بخوریم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاونم نه گذاشت و نه برداشت گفت: "به زودی زنعمو، تو فکرشم." بعد هم از گوشه چشم نگاهی به من انداخت. بدنم را عرق سردی گرفت. بیچاره دختری که زن این میشد. مادر هم سرخوش خندید و گفت: "انشاء الله به زودی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشیرینی را که جلوی من گرفت سرم را بالا نیوردم که حتی آدم حسابش کنم. گفتم: "نمیخورم." اونم گفت: "نخور." بعد هم رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تعجب نگاهی بهش انداختم که در حال تعارف به بقیه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین از کی تا حالا خودش را وارد جمع میکرد یا علناً یکیبدو میکرد جلوی بقیه با من؟ شانهای بالا انداختم. ازش متنفر بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچاییام را سر کشیدم، بدون قند. تلخ تلخ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشتم با گوشه روسریم بازی میکردم. هیچکس همسنوسال من نبود و همه بزرگترها مشغول حرف زدن بودن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساناز، دخترعموم، که دید ساکتم دخترش شیرین را در بغلم گذاشت و گفت: "شریفه، میتونی مراقبش باشی تا من کمک مامان باشم؟ خستهام کرده." خوشحال گفتم: "برید، خیالتون راحت."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شیرین سرگرم بودم. با دستانم شکلک برایش در میآوردم. تا میآمد نق بزنه شیشه شیرش را میذاشتم توی دهنش. عین اسمش شیرین بود. سفره پهن شد و مادر چون دید من شیرین را نگه داشتهام خودش برای کمک رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسفره رنگینی پهن شد. از بالای هال تا پایینش بشقابهای سبزی خوردن و کاسههای ماست و پارچهای دوغ را چیدند و بوی چلومرغی که از حیاط ظرف میشد همه جا پیچیده شده بود. زنعمو آشپز خیلی خوبی بود و شیرین هم انگار بوی غذا بهش خورده بود که صدای گریهاش بلند شد. ساناز را هم پیدا نمیکردم. احتمالا توی حیاط سر دیگ بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهراسون شده بودم. روسریم عقب رفته بود. شیرین هم آرام نمیشد. یهو در گشتنهای من، خسرو مثل جن جلوی رویم ظاهر شد و شیرین را دید و گفت: "چشه؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفتم: "نمیدانم." و نگاهم را چرخاندم. دستش را برای گرفتن شیرین دراز کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"بدش به من."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز خدا خواسته شیرین را دادم بغلش. گرفتش و قدم برنداشته برگشت و گفت: "اون روسری را هم بکش جلوتر."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرصی دست کشیدم روی روسریم و زیر لب گفتم: "همینم مانده تو بهم دستور بدی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشنید، از قصد گفته بودم که بشنوه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش را خشمی آشکار گرفت و من خوشحال از انتقام گرفتن رفتم سمت سفره. نوبت به مجتبی هم میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشام توی جمع صمیمی خورده شد و من هم ناراحتیم را فراموش کرده بودم و پا به پای بقیه میخندیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا نزدیک ساعت نه خانه عمو بودیم و وقتی برگشتیم تا سرم را نگذاشته روی بالش خوابم برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبح زود بلند شدم تا مادر را راهی کنم. با کلی سفارشات همراه محمد رفت. آقاجان هم رفت حجره و من ماندم. صبحانهام را که خوردم روی نانها را کشیدم تا خشک نشود و رفتم ناهار را درست کنم. تکهای گوشت را داخل زودپز انداختم و درش را بستم. مجتبی به خاطر عید به حجره نرفته بود و در اتاق خوابیده بود. از داخل آشپزخانه صدایش کردم تا بلند شود صبحانه بخورد اما خوابش سنگینتر از این حرفها بود. دو سه بار که صدایش کردم و فایدهای نداشت گفتم به جهنم و رفتم تو هال تا سفره را جمع کنم که چشمم به پارچ آب یخ خورد. فکری توی ذهنم جرقه زد. حیف بود که یخهایش آب شود، بیفایده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسفره را سریع جمع کردم و بردم توی آشپزخانه. لباسم بلند بود. موهایم را داخل روسری جمع کردم تا اگر دنبالم کرد نتواند موهایم را بکشد. چادرم را دم دست گذاشتم تا اوضاع خطری شد فرار کنم برم خانه سودابه. همه پیشبینیهایم را کرده بودم. پاورچین پاورچین رفتم بالای سرش. متکا را گذاشته بود روی سرش، فکر کنم به خاطر اینکه صدایم را نشنود این کار را کرده بود. لب و لوچهام آویزان شد اما دیدم بهتره آب را خالی کنم روی لباسش. با بیفکری تمام پارچ آب یخ را ریختم روی لباسش. با شوکی از خواب پرید و تا چند لحظه شوکه بود اما تا فهمید چه خبره پا گذاشتم به فرار. با جیغ دور هال فرار میکردم و آن فریادکشان به دنبالم. چادر را نتوانستم چنگ بزنم. سریع پریدم توی حیاط. در را باز کردن همانا و خوردن به شانه رضا همانا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتعادلم را از دست دادم و برای اینکه نیفتم بازویش را گرفتم. مجتبی هم که پشت سرم بود در چارچوب در با لباس خیس قرار گرفت. مثل ببر خشمگین بود و وضع من هم افتضاح. نفسنفس میزدم و قلبم بیمحابا میزد. چه کاری دست خودم داده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را با خجالت از بازوی رضا برداشتم. رضا حیرتزده نگاهمان میکرد اما زود قضیه را فهمید و خودش را جمع و جور کرد و سرش را پایین انداخت و رو به من گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"سلام، مامان گفتن لباسهایی که برای عید دوختین هنوز دست شماست. آمدم بگی..."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمجتبی خشمگین نگذاشت جمله رضا تمام شود و دستم را به حالت کشیدن گرفت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"وقت گیر آوردی شما؟ برید بعدا بیایید. تو بیا تو که من آدمت کنم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیخواستم برم. ترسیده چندبار دستم را کشیدم. زور من کجا و زور آن کجا. با گریه گفتم: "نمیخوام ولم کن."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش برای زدنم بالا آمد. چشمانم را بستم اما دستش نخورد تو صورتم. چشمانم را باز کردم. رضا یک دستی دست مجتبی را گرفته بود و نگذاشته بود بهم سیلی بزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسهای خشمگین مجتبی میاومد. بیشک رضا اگر بزرگتر و دوست منصور نبود او را هم میزد. عصبانی گفت: "دستم را ول کن."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرضا با طمانینه گفت: "ول کنم میزنین تو گوش خواهرتون؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصبانی غرید: "خواهرمه به خودم مربوطه. بفرمایید."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر باز بود. صدای ماشین آقاجان که اومد گریهام بیشتر شد. مجتبی با دیدن آقاجان دستش را کشید و رضا ول کرد. اما آقاجان دید و متعجب نگاهی به هر سه ما کرد. پشتش خسرو وارد شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخدایا چه خبر بود اینجا! فقط خسرو را کم داشتم. احتمالا اومده بود دنبال مجتبی. آقاجان اما جلو آمد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیر باشه، چه خبره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرضا اما مودبانه دستش را جلو برد و با آقاجونم دست داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی نیست حاج آقا، گویا شوخی خواهر و برادرانه بوده. منم ناخواسته دخیل شدم. اومده بودم لباسی که مادر دادن را بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقاجونم یک نگاه به مجتبی و لباس خیسش انداخت و یک نگاه به من که سرم پایین افتاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرزنش از نگاهش پیدا بود. گمونم اگه حضور بقیه نبود اویلا بود اما دستی به ریشش کشید و گفت: "برو لباسها را برای آقا رضا بیار، شریفه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع گفتم: "چشم." اشکهایم را با روسریم گرفتم. چه شده بود؟ عاقبت انتقامم، آبرویم جلوی همه رفته بود و تقصیرها بر گردنم افتاده بود. با غصه رفتم تو اتاق و لباسها را که داخل به نایلون گذاشته بودم برداشتم. چادرم را سرم کردم و رفتم تو هال. صدای آقاجان با مجتبی توی اتاق میآمد. فقط خسرو بود که دم درگاهی ایستاده بود و رضا هم وسط حیاط.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخسرو آمد جلو و گفت: "بده به من، بهش بدم." سرم را به علامت نه تکان دادم. خودم باید بدم. با دستی لرزان لباسها را به طرف رضا گرفتم. رضا که نظارهگر بود جلو آمد و دستش را پیش آورد و لباسها را گرفت و پولی را از جیبش درآورد: "بفرمایید، مادر گفتن هزینهاش را قبلاً از حاج خانم پرسیدن." با صدای خراشیدهای که ناشی از گریه زیاد بود گفتم: "قابلی نداره، دیر نمیشه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز او اصرار و از من انکار. آخر سر خسرو با حرص آمد و پول را گذاشت کف دستم و به رضا گفت: "تشکر، عمو تو اتاق منتظره."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرضا بیتوجه به خسرو نگاهی کوتاه به من انداخت. سنگینی نگاهش را حس کردم اما سرم را بالا نیوردم. یواش گفت: "مراقب خودتون باشید. خدا حافظ." و رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمهایش را دنبال کردم تا از در خارج شد. قلب من برای این مرد تند میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شوق و پر بغض وسط حیاط ایستاده بودم. از شوق اینکه رضا بالاخره اندکی توجه بهم نشان داده بود و از بغض اینکه جواب آقاجان را چه بدهم با این مکافاتی که درست کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را که بالا آوردم خسرو را با فاصله اندکی روبهرویم دیدم. با دیدن تیلههای مشکی و سرد چشمانش که با خشونت نگاهم میکرد به قدمی عقب رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی خاطرت براش عزیزه نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوا رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحواس هیچکداممان به او نبود. خروس بیمحلی که کنارمان ایستاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همان حال صدای آقاجان آمد که صدایم زد شریفه و من از خداخواسته فرار کردم از چشمان سوالی او.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز پذیرایی که رد شدم تازه آبگوشت بار گذاشتهام را یادم آمد. سریع رفتم تو آشپزخانه و زیر زودپز را خاموش کردم. خداروشکر نسوخته بود. رفتم سمت اتاق. خسرو از حیاط صدا بلند کرد: "خدا حافظ، عمو. مجتبی، من دارم میروم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقاجان از پنجره سری برایش تکان داد و مجتبی با غیض تنهای بهم زد تا به او برسد. آقاجان سرزنشگر گفت: "به روز مامانتون خانه نبود عین خروس جنگی افتادین به جان هم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقاجان خودش شروع کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"میگه تو آب ریختی روش."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودش دیشب جلوی همه من را ضایع کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاون حالا یه غلطی... استغفرالله، دختر خب به خودم میگفتی. لااقل حرمت بزرگتر بودنش را نگه میداشتی، اونم جلو همسایهها. حالا رضا هیچی، عین منصوره جا داداشت خسرو هم، پسر برادرم، اما صداتون که بلند میشود، آبرویم را که از سر راه نیاوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر لب گفتم ببخشید، دیگر تکرار نمیشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفتم غذا را بیارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالان نه، بعد نماز.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگفت باشه، دختر بابا قهر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمجتبی اصلا غذا نخورد، احتمالا آقاجان گوش او را هم پیچانده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از خوردن چایی بعد از ظهر، آقاجان که خواست بخوابه، بلافاصله رفتم بالش و پتوش را تو اتاق پهن کردم و صدایم را لوس کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقاجون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجدی گفت چیه؟ گفتم باید ادامه جملتون را بگید، دختر بابا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحلم نداد و اومد تو جاش دراز کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز رو نرفتم، دستش را گرفتم و بوسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباهام آشتی باشید خب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصورتش باز شد اما نخندید. شیطنت نکن شریفه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفهمیدم آقاجان نرمتر شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلش مثل گنجیشک بود، آقاجان من.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصور هم به بابا کشیده بود. خوشحال از آشتی نسبی که نصیبم شده بود، بلند شدم که برم که آقاجان گفت درم ببند بابا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوشحالیم تکمیل شد، با ذوق گفتم چشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجو خانه تا چند روز بعد متشنج بود، اما با بازگشت مادر به روال عادی رفت و من و مجتبی آشتی کردیم. البته که تشر مادر بیتاثیر نبود و تا یک هفته گردگیری خانه و شستن لباسها افتاد روی دوشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما به آرامش بعدش میارزید. البته آرامش قبل از طوفان بود و آتش این لجبازی بچهگانه دامن همگیمان را گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشب یلدا همان سال بود. از بعد از ظهر با سودابه رفته بودیم کلاس خیاطی ثبتنام کنیم. یه خانمی از تهران میآمد یک ماهه خیاطی را پیشرفته یاد میداد. مامان سودابه هم ما را فرستاده بود اونجا. دم راه که میخواستیم برگردیم، به سودابه گفتم چند لحظهای صبر کند و دم میوه فروشی چند تا خرمالو گرفتم. نوبرانه بود. سودابه با خنده گفت خب آخه خرمالو تحفهایه؟ لااقل چند تا انار بر میداشتی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفتم هوس کردم، میفهمی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت خب حالا بده بیاد یه دونه بخورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچی شد؟ تحفه نبود که.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irارزونی خودت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفتم خب حالا خانم ناز نازی قهر نکن و رو به اکبر آقا میوه فروش کردم و گفتم اکبر آقا، جایی هست بتونم اینا را بشورم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاکبر آقا دستش را گرفت سمت اندرونی میوهفروشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاون ته آشپزخونست بابا، برو بشور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظاتی بعد، من و سودابه خرمالو به دست جلوی در وایسادیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسودابه روسریش را درست کرد و دم دهانش را با دستمال چهارخونهای تمیز کرد و چادرش را مرتب کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهسته یکی زدم پشت سرش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآخ آخ، ببین چقدر به خودش رسید. آخه عاشق چیه این محمد ما شدی؟ نمیدونم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاوو، پشت سر ناموس آدم درست حرف بزن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرو گمشو، خوبه خواهر ناموست خودمم. بعدم تو ناموس اونی یا آن ناموس توئه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر دو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندیدم، خنگی دیگر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را زدم و محمد در را باز کرد. لپهای سودابه گل انداخت و سرش را پایین گرفت. دم گوشش گفتم، مردم چقدر خوششانس هم هستن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد هم که دید سودابه همراه منه، شروع کرد به لفظ و قلم سلام و احوالپرسی کردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندهام را قورت دادم و گذاشتم راحت با کلاس حرف بزنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنزدیک در ورودی که رسیدم، دیدم چند تایی کفش اونجاست. احتمالا مهمون داشتیم. مادر با چادر رنگی که فقط در مجالس مهم سر میکرد دم در اومد و گفت آمدی شریفه و بعد تندتند دستی به سر و روم کشید و خرمالو را از دستم گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخدا منو بکشه، دوباره مثل بچهها چیزی هوس کردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتخس گفتم، شب یلداست دیگر. همینم نخورم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرکی بین شانههای مادر کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکی اینجاست؟ مهمون داریم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر هول گفت، غریبه نیستن. گوش بگیر ببین چی میگم. سلام که کردی، میری اتاقت، لباس صورتی را میپوشی و میای مودب میشینی، آبروم را نبریها.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرا؟ مگر کین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد پشت سرم گفت، عمو و زنعمو و خسرو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعه، اینا که از خودن. من فکر کردم کین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحمد دوباره گفت، با این تفاوت که اومدن خواستگاری تو برای خسرو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس کردم گوشام بد شنیده. این گوشت تلخ که منو آدم حساب نمیکرد و منم ازش متنفر بودم، چی کار کرده بود. با صدای بلندی گفتم،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچی؟ محمد راست میگه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر نیشگونی ازم گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدات را بیار پایین، ور پریده، الان همه میشنون. زود بیا تو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمصر پرسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنظر کی بوده، خسرو یا زنعمو و عمو؟ کدومشون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر با حرص گفت، حالا نظر یکی بوده ورپریده، زود بیا تو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیام، میرم خانه سودابه. اینا، سودابه بریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر چنگی به صورتش کشید و شروع کرد به پشت هم صدا کردنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما ناگهان چشمش باز شد و تازه متوجه سودابه شد که دم در ایستاده بود. جان تازهای گرفت و گفت، وای سودابه چرا دم دری؟ مادر بیا تو، بلکه این دختر اینقدر منو دق نده و از خر شیطون بیاد پایین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسودابه که در جریان قرار گرفته بود، من عصبانی را از وسط حیاط برگردوند و گفت، آبروی این بنده خداها میره، زشته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بالاخره راضیم کرد. به زور چادر رنگی سرم کردم و رفتم تو جمع. راست میگفت، گناه آقاجونم اینا چی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرسنگین سلامی کردم. عمو با لبخند جوابم را داد و زنعمو با خوشرویی گفت، سلام به روی ماهت، چشممون به در سفید شد، عروس خانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخسرو هم که ادای آدمهای مثلا خجالتزده را در آورده بود و سرش پایین بود، با این حرف سرش را بالا آورد و مغرورانه نگاهی بهم انداخت. نیشی کردم که از چشمش پنهان نماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر جواب زنعمو چیزی نگفتم و کنار مادر همراه با سودابه نشستم. آن زمانها اصلا عروس و داماد همدیگر را نمیدیدن، چه برسه به اینکه با هم حرف بزنن یا در مجلسی بشینن. اما خب ما فامیل بودیم، اوضاع فرق میکرد. امکانش زیاد بود آقاجونم منو به خسرو بده، یعنی از صد درصد نود و هشت درصد حتمنی بود. اما من اخمام را تو هم کشیدم و از اول تا آخر مجلس حرف نزدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزمان عقد و شیربها و مهریه که شد، آقاجان که متوجه سکوتم شده بود نگاهی بهم انداخت. اما چه میتوانست بگوید وقتی پای برادر بزرگترش در میان بود. اما مطمئن بودم نظر من برایش شرط بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر مدام با چشم و ابرو اشاره میآمد حرف بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسرا
00جالب مختصر
۵ روز پیشریحان
20عالی بود اونقدر ب دل می نشست ک 2 ساعته یه نفس خوندمش! حسودیم شد برا شریفه خیلی باحال ب عشقش رسید❤️ 🔥
۶ روز پیشریحان
40بزن بریم ب سرعتِ برق و باد👋بخونم میگم چطو مطوره❤️ 🔥
۶ روز پیشعاطی
02فضای قصه تورو وارد یک زندگی سنتی و دهه 60میندازه داستان زندگی یک دختر داستان معمولی اما جذاب به ادامه دادن..کوتاه و معمولی
۶ روز پیشمبینا
40هنوز نخوندم ولی احساس میکنم خیلی رمان جالب خوبی باشه ❤️❤️
۶ روز پیش
المیرا
00خیلی قشنگ بود داستان 😍