پارت سوم :

مسیر باز هم در سکوت گذشت.
هیچ یک گویا حرفی برای گفتن نداشتیم.
به آسمان خیره شدم،این مسیر هرچه که بود.
قرار نبود آسان باشد سخت بود خیلی سخت.
-خیلی پرونده ها زیر دستم اومدن و رفتن ولی هیچ وقت یک نفر در این حد نچسبیده بود به قضیه.
صدای کارن سکوت ماشین را بر هم شکست و سرم را به سمتش برگرداندم و از آینه خیره ام بود.
یوجین هم به نیم رخ برگشته و نگاهم می کرد.
-تو هیچی نمی دونی!
نیشخند با صدایی کرد و چشمانش را به جاده دوخت و گفت:
-من همه چیز رو می دونم
نیشخندش به لب های خشک شده ی من هم تزریق شد و من هم نیشخند زدم.
-سنم کم تر از دوازده بود،تو یک کافی شاپ نیمه وقت میز تمیز می کردم تو راه برگشت به خونه
دیدم چند تا پسر نوجوون دور یک دختر رو گرفتن و عروسکی دستشونه و هی می خندن.
نگاهم رو به نگاه سیاه و خیره ی کارن دوختم و سرد ادامه دادم:
-رفتم جلو،عروسک رو شناختم اسمش لپ قرمزی بود.اسمی که الیسا براش انتخاب کرده بود یه عروسک کوچیک و زشت با لپای قرمز و موهای قرمز تر!
با یاد اوری عروسک لبخندی زدم و چشم بستم.
-رفتم جلو تر و بازوی پسری که داشت موهای لپ قرمزی رو می کشید و به گریه ی الیسا می خندید رو گرفتم.
از پسره لاغر تر و ریز تر بودم اما با همه توانم با مشتم کوبیدم تو دهنش هولش دادم و انداختمش روی دوستای مبهوتش و لپ قرمزی رو از روی زمین چنگ زدم و دست الیسا رو گرفتم و تا خود خونه دویدیم.
چشمانم را این بار به نگاه خیره ی یوجین گره زدم.
-الیسا کل روز رو تو بغلم گریه کرد و ازم تشکر کرد و می دونی...اون روز قسم خوردم هروقت یه جایی گیر افتاد یا هرکسی اذیتش کنه ساکت نشینم قسم خوردم اجازه ندم چیزیش بشه.
دستم رو روی دو لبه ی صندلی ها گذاشتم و میون دو تا صندلی اونا خم شدم و سرم رو جلو بردم و جایی درست کنار گوش کارن آروم و خفه گفتم:
-حاضرم قسم بخورم نمی دونی تا چه حد خطرناک می شم اگر بفهمم یه تار مو ازش کم شده.
دوباره سر جام برگشتم و کارن خیره و میخ جاده سکوت کرد و یوجین با صدای ریز شده و آروم روبه کارن گفت:
-jesus!
نیشخند زدم و زیر لب گفتم:
-منم امید وارم عیسی کمکمون کنه!
***
ناخن هایم را می جویدم و کاملا کار مزخرف و زشتی بود خب ترک عادت هم مرض!
و من چه قدر این اصتلاحات کشور مادری ام را دوست داشتم آن قدر فارسی را روان و بی لحجه حرف می زدم که هرگز کسی در ایران متوجه
بزرگ نشدنم در ایران نمی شد!
مامان استاد خوبی بود،از همان استاد های مهربان که شب ها برایت فارسی قصه می گوید
از همان استاد های لاغر و ظریف که هنگام درست کردن شام بلند بلند از کوچه پس کوچه های سرزمینش می گوید.
مامان کمی استاد بود و کمی فقط کمی اندازه کهکشان راه شیری فرشته بود.
و خدا چه زود فرشته هارا می برد! حق دارد خب
دل تنگ می شود من هم دل تنگ می شوم.
-اومد!
سرم را بلند کردم و عصبی به در زل زدم.
یوجین در را باز کرد و بلند شدم و کارن خیره ام شد.
با ورودش سردم شد دستانم مشت شد چشمانم ریز و اضطراب در کل وجودم جریان گرفت،مانند خون...
دامیا نگاه سبزش را به چشمان کارن دوخت و بازوی اویی را که دست به سینه کنارش ایستاده بود را گرفت و وارد اتاق که شدند.
از پشت سرشان چندین مامور پلیس را که با دهنی نیمه باز به سردین خیره بودنند را دیدم.
خنده ام گرفت یوجین در اتاق را بست.
سردین کف دستانش را به هم کوبید و خیلی راحت روی صندلی کنار میز نشست و لم داده گفت:
-کاراتون خیلی خسته کنندس بستن یک پا بند و دست بند و یک ردیاب چرا باید سه ساعت و چهل و شیش دقیقه و حدودا چهل پنج ثانیه وقت بگیره!
با بهت نگاهش می کردم.
خدای پرویی بود بی شک!
کارن روبه رویش نشست و روبه دامیا عصبی گفت:
-همه چیز دقیق انجام شد؟
دامیا سر تکان داد و کارن برگشت سمت سردین و گفت:
-خوب گوشات رو باز کن این دستبند...
سردین با چشمان بسته بی حوصله گفت:
-از شهر خارج بشم این دستبند فوری به شما اطلاع می ده و میاید
می گیرینم.
چشمانش را باز کرد و گفت:
-اگه قصد فرار کنم یا کاری که برخلاف مقررات شخمی تون باشه این تراشه ای که توی گردنم گذاشتید با کنترل از راه دور می ترکونید و همون لحظه سیستمای عصبیم قفل میشن و تا شیش الی هشت ساعت بدنم بی حس میشه و شما ام باز میاید می گیرنم.
سرش را کج کرد و بیخیال ادامه داد:
-یک ردیابم که پشت کمرم نزدیک مهره های ساکرومم گذاشتی که جای بخیش خیلی درد می کنه و باید به این جوجه دکترت بگی رو خودش کار کنه.
پای چپش را روی میز جلویش انداخت و به پا بند چرمی ای که از زیر شلوار جینش بیرون زده بود اشاره کرد وگفت:
-اینم که تعداد قدمام رو می شماره حرکت عجیب بزنم،بدوام،شما می فهمید و مسیر یابی می کنید.
بی حوصله چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:
-در این حد ازم می ترسید!چه مهم بودم و نمی دونستم.
ادای فکر کردن در اورد و دستش را زیر چانه اش گذاشت و متفکر گفت:
-مامانم باید بهم افتخار کنه،البته مامان ندارم!
کارن عصبی زبانش را روی لبش کشید و دامیا عصبی آرام رو به یوجین گفت:
-تا اخر این پرونده باید تحملش کنیم؟
-آره
با بهت به سردینی زل زدم که جواب دامیا را داده بود! دامیا خشک شده سرش را از گوش یوجین فاصله داد و سردین شانه بالا انداخت و سرش را برگرداند سمت من و چشمانش را ناگهان گرد کرد و لبخندی زد و گفت:
-خواهر کوچولو
با غیض گفتم:
-می دونستی خیلی حرف می زنی؟
لپش را باد کرد و گفت:
-اره همه می گن!
با حرص دستانم را مشت کردم و نیش خند زد و گفت:
-خونم کجاست؟
کارن بلند شد و گفت:
-الان می بریمت،البته اگر کمتر حرف بزنی.
بلند شد و به تی شرت مشکی و یقه هفتش زل زدم خیلی هیکلی نبود لاغر هم‌نبود.
متوسط و رو فرم چندان خوشگل نبود!زشت هم‌نبود متوسطِ رو به جذاب!
من جلو تر از همه خارج شدم و خیلی سریع از اداره خارج شدم حوصله ی شنیدن حرف هایش را نداشتم لحظه ای سکوت نمی کرد در هر ثانیه جمله ای بارت می کرد که در مخت
نمی گنجید و به عقل و شعورت شک می کردی!
در صندلی هلی جلکی ماشین غول پیکر کارن نشستم و کارن کنارم و دامیا و سردین و یوجین هم عقب نشستند.
کل مسیر در سکوت گذشت و همه ی حواسم از آینه بغل به پشتم بود.
نکند در لحظه دیوانه شود و قصد فرار کند؟
قلبم کمی نا آرام شده بود استرس گرفته و دستانم میش از قبل مشت شد.
ماشین که جلوی یک ساختمان که نه...مانند کارخانه ی متروکه بود ایستاد نگاهم را به دستانم دوختم کل مسیر مشت شده و دستانم رنگ پریده و سفید شده بودنند و انگشتانم کمی درد می کردنند.
-یعنی عاشقتونم با این پنت هاوس هایی که در اختیار من میزارید!
نگاهم را برگرداندم و به سردین چشم دوختم.
یوجین ریز خندید و در را باز کردم و پیاده شدم.
آنها ام پیاده شدن و حضور کارن را کنارم حس کردم.
با اخم های در هم خیره به کارخانه متروکه روبه رویش گفت:
-عجب جایی!
او که راه افتاد ما ام پشت سرش راه افتادیم.
در زنگ زده ی آهنی را کمی هول داد و وارد محوطه شدیم.
چند کامیون و حصار و کارتن در گوشه گوشه ی محوطه دیده می شد.
اخمی کردم و گفتم:
-متروکه است!
سردین خیره به ساختمان با نیشخند گفت:
-نه کارخونه درحال فعالیته منم اوردن این جا کار کنم،رو پای خودم وایستم
با حرص برگشتم و نگاه گرد شده ام را به سمتش نشانه گرفتم و گفتم:
-احساس خوش مزگی می کنی نه؟
بیخیال بدون نگاه کردن به منی که در حال انفجار بودم گفت:
-نه ولی...
چشمانش را به چشمانم دوخت و بدون هیچ خجالتی چشمکی زد و گفت:
-دخترا که می گن مزه ی خوبی دارم.
عصبی چشم گرد کردم و داد زدم:
-دخترا غلط کردن با تو
کارن بازویم را فشرد و سردین همچنان با لبخند پیروزمندش خیره ام بود.
دوست داشتم آن چشمان لنگه به لنگه و عجیب غریبش را از کاسه دربیاورم و خوراک گربه ی زشتِ صاحب خانه ام بکنم
کارن خم شد و در گوشم گفت:
-چرا این طوری می کنی تو!
عصبی بازویم را از دستانش خارج کردم و با حرص گفتم:
-ولم کن.
یوجین در های کار خانه را باز کرد و با بهت گفت:
-بعید میدونم یک کارخونه متروکه باشه!
سرم را برگرداندم چشمانم گرد تر از حد معمول شد.
فضای کارخانه خالی و سقف بلندی داشت.
داخلش کمی کثیف و پر از گرد و خاک بود.
اما نکته جالبش کاناپه های چرم و سیاه رنگ و یک کیسه بکس آویزان از سقف و گوشه دیوار درست انتهای کارخانه کابینت های مشکی و ظرفشویی و یخچال و گاز میزی قرار داشت!
کمی آن طرف تر یک میز بلند و شش نفره ی مشکی با صندلی های گرد و چرمش.
رسما نوعی مخفی گاه بود.
سردین لب هایش را جمع کرد و چشمکی زد و گفت:
-البته استخر دارش رو ترجیه می دادم
سرش را کج کرد و رو به کارن سرد و بیخیال گفت:
-بازم..خوبه،زحمت کشیدی
زحمت کشیدی را با نیشخند ادا کرد و کارن اخم کرده نگاهش کرد.
جالب بود کارن عجیب از سردین بدش می آمد!
سردین خودش را روی کاناپه دم دستش پرت کرد و گرد و خاک ها در فضای متروک کارخانه به پرواز درآمدنند و من دستانم را جلوی دهنم گرفتم و اخم کرده گفتم:
-روانی
بیخیالِ گرد و خاک های نشسته روی لباسش پایش را روی میز کوچک جلویش دراز کرد و گفت:
-خب دیگه می تونید...گم شید!
کارن نیشخند پیروزی زد و جلوی سردین آرام روی مبل نشست و گفت:
-شرمنده!
یوجین هم دستش را روی مبل گذاشت و دامیا کنارم ایستاد
سردین سرش را به تکیه گاه مبل تکیه زد و جوری که سرش به سمت آن طرف مبل خم شده بود.
چشم بسته گفت:
-چرا؟
کارن باز هم‌نیشخندی زد و پیروزمندانه گفت:
-چون ما قرار نیست از تو قافل شیم!
چند لحظه سکوت کل فضا را در بر گرفت و سردین در همان حالت با همان چشمان بسته ناگهان شروع کرد به خندیدن
از همان خنده های سردینی!
نام جالبی بود خنده هایش مختص به خودش بود.
لعنتی جوکر وارانه می خندید!
سرش را بلند کرد و چشمان سرخش را به کارن دوخت و گفت:
-اگر فکر کردی خیلی الان زدی تو ذوقم به خاطر این که قراره سرخرم بشید و گروهی این جا زندگی کنید...باید بگم سخت در اشتباهی دادستان کوچولو
کارن نیشخندش را حفظ کرد و منتظر سردین را نگاه کرد و سردین لب هایش را جمع کرد و دوباره نیشخندی زد
آرام گفت:
-جهت اطلاعت همون موقع ورود توی سه ثانیه اول فهمیدم قراره این جا بمونید و قرار نیست تنها باشم،از کجا؟از میز شیش نفره
از شیش تا لیوانِ روی کانتر از بدون محافظ بودن این جا از بدون دوربین بودن این جا!
سرش را بلند کرد و به نگاه خشک شده ی کارن زل زد و گفت:
-این حد از خنگیت برام غیر قابل باوره!
سرش را کج کرد و باز تک خنده ای کرد و گفت:
-عیبی نداره،بیا وانمود کنیم من خبر نداشتم که این جا قراره با شما باشم و الان بعد این حرفت شوکه شدم.
این را که گفت چهره اش را در هم کرد و چشمانش را گرد کرد و متعجب گفت:
-او خدای من،قراره با شما هم خونه باشم؟
شوخی می کنی!
یوجین دستش را جلوی دهانش گرفته بود تا نخندد و من هم باید اعتراف کنم خنده ام‌گرفته بود...عجیب!
کارن چنان برگشت و به من و یوجین چشم غره رفت که لبخند بر روی لبانم خشک شد و دامیا نیشخند زد.
از چشمان سبزش خوشم نمی آمد
کلا چند چشم رنگی در این اتاق حاضر بودیم!
دامیا با چشمان ساده و سبز رنگش،
یوجین و چشمان خمار و آبی رنگش
کارن و چشمان سیاهش
و سردین را باید دو نفر حساب کنیم چون چشمانم هم قهوه ای بود هم آبی قهوه ای!
گروه جالبی بودیم کلا!
البته که همیشه عاشق چشمان تیره بودم
سیاه و نافذ...مانند کارن!
اصلا کارن را باید گذاشت روی طاقچه و زل زل نگاه کرد!
مردانگی اش را دوست داشتم شبیه همان شکل مردانِ ایرانی ای بود که مامان تعریف می کرد.
مثل رستم!مثل کاوه،مانند ز...
نه نه...کارن کجایش شبیه به زال بود!
سردین خودِ زال بود همان قدر عجیب و جادویی!
این سردین را هم باید گذاشت در آکواریوم خفه کش کرد والا!
کارن عصبی بلند شد و روبه سردین گفت:
-من و یوجین و دامیا و تو قراره این جا زندگی کنیم بچه ها ترتیب همه چی رو دادن و چیز هایی که لازم بوده رو آوردن این جا مثل ظرف و لیوان بقیه چیز ها ام مال قبله برای یک عملیات دیگه استفاده شده هممون زیر نظر می گیریمت بهتره دست بجنبونی و به یک دردی بخوری...
به سمت سردین رفت و دستانش را روی دسته های مبل گذاشت و به سمت سردین مایل شد و سردین مانند دیوانه ها با چشمانی که گرد کرده بود با سر کج شده به کارن زل زده بود.
-وگرنه برت می گردونمت به همون حوض کوچولوت تو زندان شاه ماهی کوچولو!
لبخند زدم
به به...چه جذبه ای!
هرچند که باید نگاهِ بیخیالِ سردین را فاکتور بگیرم تا ذوقم را کور نکند چون جوری به کارن و تحدیدش زل زده بود که انگار درحال تماشای
راز بقاست!
کارن با حرص از سردین فاصله گرفت و سردین چشم ریز کرد و من لپم را باد کردم.
-پس اون دو تا لیوانو میز اضافه برای کیاست؟
کارن سرش را به سمت درچرخاند و گفت:
-الاناست که پیداشون بشه
با تعجب به کارن خیره شدم که در های کارخانه باز شد و با دیدن یوجین چند بار پلک زدم
کمی لاغر تر و موهایش روشن تر شده بود
دوباره پلک زدم،سه باره پلک زدم.
با دهنی نیمه باز برگشتم یوجین که کنار من بود
پس اینی که وارد شد...!؟
یوجین با اخمای در هم گفت:
-کارن،چرا من خبر ندارم؟
کارن بدون نگاه کردن به چهره ی در هم یوجین گفت:
-چون نمی زاشتی بیاد!
یوجین اخم کرد و با بهت چشم از یوجین گرفتم و به قُلش خیره شدم.
به ما رسید و کوله پشتی اش را روی شانه مرتب کرد و نگاه آرامش را به یوجین دوخت
دو سیبِ از وسط نصف شده!با تفاوت لاغر تر بودنِ قُلِ تازه وارد!
کارن لبخندی زد و دستش را سمت پسر گرفت و گفت:
-خوش اومدی
پسر با کارن دست داد و نیشخندی زد و گفت:
-مرسی
یوجین اخم کرده گفت:
-جِرِمی!
پسر که نامش جرمی بود سرش را بلند کرد و نگاه آرامش را به یوجین دوخت
-بیا کارت دارم.
بازوی جرمی را گرفت و او را با خود به سمت خروجی کارخانه برد!
از پشت خیرهِ کوله پشتی سرمه ای و سیو شرت بزرگ و مشکی اش بودم.
-الان چی شد!
دامیا آرام گفت:
-یوجین و جِرِمی یکم باهم‌مشکل دارن.
یوجین رو که میشناسی،جرمی ام به اندازه همون زرنگ و تیزه برای همین آوردیمش
سردین لپش را باد کرد و با نیشخند گفت:
-ولی داداشش ناراضی بود اول باید از خانواده رضایت بگیرید.
متفکر به کارن خیره شد و گفت:
-راستی از خانواده من اجازه گرفتین؟
کارن با نیشخند پیروزمندانه ای گفت:
-نه!
سردین با قهقهه خندید و گفت:
-خب چون من خانواده ندارم!
کارن با پوزخند آرام گفت:
-راست می گی،خانواده نداری!
چون همشون رو کشتی!
سردین ناگهان ساکت شد دندان هایش روی هم قرار گرفت و جایی در گردنش درست از زیر گوش تا اواسط گردنش کبود شد!
سرش کمی می لرزید،نفس عمیقی کشید و از لابه لای دندان هایش غرید:
-راست میگی دادستان کوچولو
خونه رو منفجر کردم...همشون جزغاله شدن.
بلند شد و روبه روی کارن ایستاد و کمی قد بلند تر بود سرش را کج کرد و قلب من ایستاد.
کارن جای خود دارد!
-راستی تو یک مامان پیر داشتی نه؟خونه سالمندان؟
چند بار پلک زد و ناگهان خندید و گفت:
-باید بیشتر مراقبش باشی،این جور جاها امن نیست پیرزنه دیگه...
کارن به یقه سردین چنگ زد و غرید:
-اسم مامانم رو
یه بار دیگه بیار تا بکشمت...
سردین خونسرد نیشخند زد و گفت:
-اسم خانوادم رو بیار تا بکشمش...
چشمکی زد و ادامه داد:
-مامانت رو می گم
و این حرف شروع کننده اولین مشت از جانب کارن بود
سردین دو قدم به عقب پرت شد و دستش را به دسته ی مبل گرفت و بینیش را محکم بالا کشید و با شصتش خون گوشه لبش را پاک کرد و خیره به خونش با ابروهای بالا رفته گفت:
-دلم تنگ شده بود
و درست بعد این حرفش به سمت کارن رفت و در یک حرکت یقه کارن را گرفت و با سر به صورتش کوبید.
کارن به زمین افتاد و از بینیش خون می امد.
با دهانی نیمه باز به صحنه روبه رویم چشم دوخته بودم.
بلند شد و به سمت سردین دوید و مشتش را بالا برد و بر روی گونه ی سردین فرود آورد و سردین به زمین افتاد و بلند خندید!
همچنان می خندید و کارن نفس نفس زنون داد زد:
-نخند!
سردین می خندید و آن قدر ترسناک قهقهه می زد و دندان های نیمه خونی اش را به نمایش می گذاشت
کارن لگدی به پهلوی سردین زد و دوباره فریاد زد:
-نخند آشغال!
سردین دستش را روی پهلویش گذاشت و کبود شده باز هم خندید!
کارن خم شد و موهای سردین را گرفت و سرش را بلند کرد و داد زد:
-به چی می خندی؟ها؟
سردین با قهقهه چیزی گفت که نشنیدم.
کارن هم گویا متوجه نشد که باز داد زد:
-نخند...
کارن کبود شده بود و من همچنان گویی ایستاده و تماشا می کردم گویا فیلم سینمایی جدید و اکشنی را به تماشا نشسته ام!
سردین باز هم خندید و خندید و ناگهان بین خنده سکوت کرد و نگاه سرد و بی حسش را جوری به چشمان کارن دوخت که انگار نه انگار تا به الان در حال خندیدن بوده!
سرش را کج کرد و آرام گفت:
-گفتم دلم تنگ شده بود
کارن با غضب داد زد:
-برای چی؟
سردین نیشخندی زد و ناگهان مچ کارنی را که دستش را به دسته مبل تکیه زده بود را گرفت و پای راستش را از بین دست کارن با سرعت رد کرد بلند شد و دست کارن لای پایش درست میان زانوهایش مانده بود و کارن فریادی زد و افتاده بود زمین
اگر سردین کمی دست کارن را می کشید احتمالا از کتف یا در می آمد یا می شکست
-ولم کن
کارن از حرص و عصبانیت کبود شده بود و مدام تقلا می کرد سردین ابرویی بالا انداخت و با دست آزادش موهای کارن را ناز کرد و گفت:
-هیس...داشتی چی می گفتی؟
ادای فکر کردن درآورد و صورت کارن خیس از عرق بود
زبانش را روی خون لب هایش کشید و گفت:
-آها که نخندم؟
بلند خندید و میان قهقهه هایش گفت:
-باور کن نمیشه!
ناگهان بین خنده سکوت کرد و خم شد و موهای کارن را کشید و غرید:
-احمقایی مثل تو باعث خندم میشن
چند بار پلک زدم و به دست کارن که به کبودی میزد خیره شدم خودش هم که...
رگش متورم و چشمانش کاسه ی خون بود
به خودم آمادم،بس است هرچه فیلم دیدم!
وقت عمل است!
از پشت به سمتش رفتم و به شانه اش کوبیدم و داد زدم:
-ولش کن
بدون اهمیت هم چنان به دست کارن فشار میاورد.
کنارش ایستادم و مشتم را به بازویش کوبیدم و فریاد زدم:
-ما این جاییم تا به هم کمک کنیم با سگ و گربه بازی هاتون خواهر من پیدا نمیشه!
شانه اش را کنار زد و همچنان به کارن خیره بود و به دستش فشار می آورد.
این یوجین و برادرش کدام گوری بودنند!
این بار به شکمش مشت زدم و با تاسف باید اعتراف کنم نه تنها از جایش تکان نخورد بلکه مشت خودم درد گرفت!
-برای پیدا کردن خواهرم و حل کردن این پرونده باید کنار هم باشیم نه روبه روی هم...
با حرص و نفس نفس زنان داد زدم:
-مگه نمی خواستی آزاد شی؟
به دست کارن فشاری آورد و کارن نعره ای زد و هول شده جیغ زدم:
-خودت خواستی!
دستانم را به سمت موهایش بردم و در حرکت سریع و وحشیانه ای به موهایش چنگ زدم و با قدرت کشیدمشان
در این کار فوق حرفه ای بودم!
سرش به سمت دستانم کج شد و کارن از حواس پرتیش استفاده کرد و به پایش مشتی زد و تا فاصله گرفت و خودش را روی زمین پرت کرد و دست آزرده اش را بغل زد
سردین دستش را به سمت مچ دستانم آورد و هر دو مچم را با یک دست گرفت و مرا از خودش دور کرد و خیلی ملایم به سمت مبل پرتم کرد!
توقع چنین حرکتی نداشتم باعث شدم موهایش از ریشه کشیده و کارن آزاد شود!
توقع داشتم بعد گرفتن مچم به سمت دیوار به گونه ای پرتم کند که استخوان هایم خورد شود!
اما خیلی آرام مرا روی مبل دم دستیش هول داد!
یک نکته تازه از او فهمیده بودم.
(شاه ماهیِ ترسناک به دختر ها کاری نداشت)
چه جذاب...به سمت کارن دویدم و نیم خیز شد و دستش را کمی در هوا چرخاند و دست دیگرش به کتفش بود دستانم را روی کتفش گذاشتم و نگران خیره اش شدم.
نگاه ترسناکش را به سردین دوخت و گفت:
-این کارت رو تلافی می کنم.
سردین بیخیال به سمت کانتر رفت و لیوانی برداشت و گفت:
-موفق باشی
برگشتم و به سمت کوله ام رفتم و دستمالی که مامان برایم گل دوزی کرده و شکل بلبل بنفش رنگی را طرح زده بود را به سمت کارن گرفتم
سرش را خم کرد و آرام خون بینی اش را پاک کردم.
خیره نگاهم کرد و لبخند زد
لبخند زدم و به ته ریشش زل زدم.
-چه خبره این جا!
برگشتم،یوجین بود و برادرش جِرِمی
هردو اخم کرده بودنند و خیره ی ما بودنند
کارن کلافه گفت:
-یکم زد و خورد داشتیم
سردین لیوان آبش را سر کشید و با تمسخر گفت:
-البته نمی خواد فقط نگرانتون کنه چون بیشتر خورد تا زد!
کارن دست مشت کرد و به سمتش خیز گرفت و بازویش را فوری گرفتم.
سردین ابروبالا انداخت و گفت:
-اژدها وارد می شود
یوجین کلافه گفت:
-ما باید کنار هم کار کنیم نه مقابل هم!
با تمسخر گفتم:
-یک ساعته منم همین رو می گم
سردین متفکر گفت:
-مگه تو ام جزو مایی؟
راست می گفت!من نه پلیس بودم نه نابغه!نه هکر...نه رزمی کار...من هیچ چیز نبودم
یه دختر ساده که فقط از ورزش پارکور را بلد بود و دو سال کفِ تئاتر Sueños angeles را شسته و سابیده و تی کشیده بود
و در چند کافه و پیتزا فروشی و ...هم کار کرده بود.
نمره هایم هم در درس هیچ وقت به Aنرسیدنند!
و تنها دلیلم در حضور در این جمع عجیب غریب الیسا بود خواهر کوچولو و موطلایی من
راستی گفته بودم موهایش بوی پرتقال می دهد؟
کارن آرام و با تردید گفت:
-ترسا تو نمی تونی این ما بمونی،برای من مسئولیت داره.
سرم را بلند کردم و گفتم:
-اما باید بمونم
سردین سوت زنان به سمت کاناپه ای در نزدیکی جِرِمی رفت.
جرمی آرام گفت:
-خواهرِ تو گم شده حق داری سعی کنی پرونده رو حل کنی و به خواهرت برسی اما این جا بودنت آیا کمکی می کنه؟
هرچند خیلی مودبانه و آرام این جمله را گفت.
اما انگیزه وافری برای کوباندن پشت دستم به دهانش داشتم آخر به توچه!
کارن به منظور تایید حرف جِرِمی سرتکان داد و من به هر ریسمانی برای این جا ماندن چنگ می زنم...
-من سریعم،خیلی سریع
سردین پشت به من بلند زد زیر خنده و صدای سابیده شدن دندان هایم را می شنیدم
پسرکِ فیش! حقش است در دهان این یکی هم بخوابانم!
کارن دست به سینه و کلافه گفت:
-ترس...
در میان حرفش جفت دست و پا پریدم:
-نه کاملا جدی ام،بیشتر از هفت سال از عمرم رو به جای راه رفتن از زمین راست از رو در و دیوار و ماشین ها پریدم برای رسیدن سریع تر به محل کارم برای رسوندن نامه های پستی،جعبه ها...
هرچیزی...من خیلی سریعم و پارکور بلدم.
می تونم از خودم دفاع کنم و فرار کنم.
خواهرِ من گم شده و نمی تونم برم سر کارم و بعدش برم خونه و شب مسواک بزنم و بخوابم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!
و باز سردین خندید و عصبی داد زدم:
-خفه شو!
خنده اش همچنان ادامه داشت.
کارن بازویم را گرفت و مرا به سمت خروجی برد و گفت:
-با هم حرف می زنیم...
بازویم را کشیدم و داد زدم:
-وقتی الیسا اولین دندونش رو دراورد و یادمه...
کل اون هفته رو گریه می کرد و مامان و دیوونه کرده بود.خودم بالای سرش بودم بچه بودم اما بالای سرش بودم سعی می کردم آرومش کنم
فقط تو بغل من اروم میشد.
چشماش و یادمه...
-ترسا!
با بغض جیغ زدم:
-نگو ترسا...گوش کن من نمی تونم بیرون گود بشینم اون پسر هکر رو کشتن مدیر پرورشگاه رو کشتن شاید منم بکشن الیسا چی..؟
کارن عصبی گفت:
-محافظ میزارم برات
با بغض خندیدم و سری تکان دادم و محکم با پشت دست اشک های تازه نیش زده ام را پاک کردم و گفتم:
-باشه...باشه
عقب عقب رفتم و کارن کلافه به سمتم قدم برداشت و با دست علامت استاپ گرفتم.
این یعنی نیا مردکِ همیشه اخمو و جذاب این روز ها...نیا و من خودم می روم نیاز به بدرقه نیست!
چرخیدم و به سمت در های خروجی قدم تند کردم و با سرعت از آن خفگان گاه خارج شدم.
تا پایم به بیرون از آن ساختمان رسید دستانم را جلوی دهانم گرفتم و هق زدم
خواهرم نبود و من این جا با این پنج زبان نفهم بحث می کنم.البته سردین که جزوشان نبود فقط دهانش را باز می کرد و به بیچارگی من می خندید.
اشک هایم را پاک کردم و بغضم را محکم خوردم اخم کردم تسلیم نمی شوم خودم به دنبالت می گردم خودم پیدایت می کنم.
نه به آن مردکِ اخموی جذاب احتیاجی دارم نه به آن پسرک فیش!و نه حتی به پلیس چشم سبز و یا به دو برادر دوقلو و باهوشی که آخر نفهمیدم هکرند یا دکتر پزشکی قانونی! به هیچ یک احتیاجی نداشتم.
من همانیم که نونم را به خونم زدم و شب را تا صبح در کافی شاپ ها تی کشیدم تا بتوانم هر چه سریع تر الیسایم را از آن یتیم خانه بیرون بیاورم...و حالا؟
*
کلید را در قفل چرخاندم و خواستم وارد خانه شوم که با حس کردن جسم نرم و لطیفی روی مچ پایم
با سرعت سرم را خم کردم و گربه ی صاحب خانه ام را دیدم خواستم لگدی نثارش کنم که صدای پیرزن را شنیدم،نامش چه بود؟
مارجری؟ اَه به یاد نمی آورم هرچه بود صاحب خانه بود دیگر!
-لوسیفر...
برگشتم دوباره موهای نرم و عجیبش را روی موچ پاهایم حس کردم و فوری به سمت صاحب خانه رفت.
پیرزنِ موسفید و با مزه ای با لباس های گشاد و گل گلی و دامنی بلند و عینک
-ببخشید عزیزم،لوسیفر کمی بازیگوشه
لبخند مزخرف و غیر قابل باوری زدم و گفتم:
-خواهش می کنم.
سری تکان داد و گربه اش را برداشت و به سمت طبقه بالا رفت.
هم طبقه پایین خانه داشت هم بالا...
وارد خانه شدم و در را بسته و نبسته مستقیم به سمت یخچال رفتم و درش را باز کردم و شیشه آب را بیرون کشیدم و فوری خودم را از آب خفه کردم و ته مانده شیشه را روی صورتم ریختم
لباس هایم را عوض کردم و روی کاناپه دراز کشیدم.
من این زندگی را نمی خواهم...
من هیچ چیز این زندگی را نمی خواهم.
اصلا باشد برای خودتان من را از زمین اخراج کنید از نشستن روی صندلی های اضافه خسته شده ام.
***
شش ساعتی می شد که یک لحظه ام ننشسته بودم مدام لباس های عروس را برتن می کردم و گاهی هم لباس های شب و بلند و سلطانیِ طرح ترکیه و تازه رسیده را
زوج های عجیبی می دیدم برخی آن قدر عاشق هم بودنند که نه مرا می دیدند نه لباس را از شوق و ذوق رسیدن روی ابر ها پرواز می کردنند
برخی دیگر تیز انگار نه انگار که زوج اند!
انگار نه انگار که قصد ازدواج دارند.
برحسب رفع تکلیف می آمدنند و لباس عروس انتخاب می کردنند و می رفتنند.
و برخی از دامادان هم که گویا بویی از مرام و معرفت نبرده بودنند که دست همسر آیندیشان را به دست داشتنند و به جای لباس بیشتر زوم چهره ی ما می شدنند!
دنیایست دیگر هم سیاهی دارد هم سفیدی
پاهایم از پوشیدن آن کفش های پاشنه بلند حسابی درد گرفته و کفشان مدام سوزن سوزن می شد.
به گونه ای که تا به پایان وقت کاری رسیدیم فوری لباس عروس را از تنم کندم و وقت پاک کردن گریم جذاب و دوست داشتنی صورتم را نداشتم تنها موهای بسته شده ام را باز کردم و پیچ و تاب جالبی به خود گرفته بودند.
فوری شلوار جین یخی و تی شرت سفیدم را به تن کردم و کوله ام را روی دوش انداختم و فوری بعد از خداحافظی با همه از ساختمان خارج شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.
نشستن در ایستگاه و بعد از آن سوار شدن و نشستن در اتوبوس کمی خستگی ام را التیام داد.
کلید را در قفل چرخاندم و وارد خانه شده و در را با پایم بستم.
برق هارا روشن کردم به ساعت خیره شدم.
خدای من...عقربه ساعت عدد ده را نشان می داد
چشم گرداندم و پنکه کوچک رو میزی را روشن کردم و روی کاناپه دراز کشیدم و چشم بستم.
گرسنه ام بود و قصد داشتم کمی دیگر بلند شوم و خوراک کوچکی درست کنم اما خستگی اجازه نداد و پلک هایم سنگین و سنگین تر و در نهایت به خواب رفتم.
چشمانم را آرام باز کردم و دستم را از روی چشمانم برداشتم و سرم را کج کردم و نگاه خواب آلودم را به دنبال ساعت به اطراف گرداندم
که با دیدن مرد سیاه پوشی با چاقو درست بالای سرم نفسم رفت و قلبم لحظه ای یخ زد
چاقو را با سرعت پایین آورد
این لحظه شاید خواب باشد،حتما کابوس است.
مرگ من در این لحظه بدون پیدا کردن الیسا...
نام الیسا گویا جریان برقی بود برای تن بی حسم
در لحظه از جا پریدم و پایه رو میزی را از روی میز کندم و به سرش کوبیدم.
چاقو جایی در بازوی چپم فرو رفت و از دردش جیغ فرابنفشی کشیدم و با درد به زمین افتادم.
ماسک مشکی اش نمی گذاشت چهره اش دیده شود اما چشمان قهوه ای و ریزی داشت و دستی که به سرش گرفته بود همان رد سوختگی را روی موچش داشت!
وحشت زده عقب عقب رفته و جیغ زدم:
-کمک
برگشت و دست به سمت پشت کمرش برد و اسلحه ای ای که سرش صدا خفه کن نصب شده بود را به سمتم گرفت و ترسیده دوباره جیغ زدم.
صدای ضرباتی که به در میخورد حواسش را پرت کرد و از فرصت استفاده کردم و دست سالمم را روی دسته ی مبل گذاشتم و خودم را به پشت مبل پرت کردم و مبل را با خودم با همان دست زخمی به عقب کشیدم و او تند تند به مبل شلیک می کرد و گلوله ها از بدنه مبل عبور کردن و چند تایی درست از کنار گوشم رد شدنند!
وحشت زده نفس نفس زنان می زدم و از ترس به سکسکه افتاده بودم بدنم یخ زده بود.
بلافاصله خودم را به سمت اتاق خوابم
پرت کردم و در لحظه آخر درحال دویدن به سمتم یکی از گلوله ها با وجود تمام فرز بودنم به کتف همان دست چاقو خوردام اثابت کرد.
نفسم از درد رفت و خیس از عرق با صدایی گرفته فریاد زدم و در اتاق را محکم بستم و فوری قفل کردم و از جلو در کنار رفتم و او به در لگد می زد و از طرفی همسایه ها پشت در خانه بودنند گویا صدایم را شنیده بودنند.
دست و پایم می لرزید و قلبم جایی در دهانم انگار می تپید!
از درد جیغ خفه ای کشیدم و دندان هایم را روی هم سابیدم.
-فکر کن...فکر کن
فوری به سمت میز گوشه اتاق رفتم و اسپری را از روی میز برداشتم و به دنبال فندک کل کشو را زیر و رو کردم و چشمانم سیاهی می رفت.
پیدایش کردم فندک بابا!اخرین چیزی که از او داشتم و حالا شاید زندگیم را نجات می داد.
صدای آژیر ماشین های پلیس را شنیدم و هم زمان قفل در از جای کنده شد و به قفل شلیک کرده بود.
وحشت زده برگشتم و با چشمانی که از شدت هیجان و ترس گرد شده بود خیره اش شدم.
آرام به سمتم آمد و اسلحه را روی پیشانی ام گذاشت و نفسم گره خورد و چشمانم را بستم
نه برای خودم...اگر نجات پیدا کنم فقط برای الیسا زندگی می کنم.
فقط برای الیسا...فقط برای الیسا...
در لحظه اسپری را از پشتم بیرون آوردم و فوری به سمت چشمانش گرفتم و قبل از این که شلیک کند فندک را زیر گازش گرفتم و آتش به سمتش زبانه کشید و با شدت به صورتش برخورد کرد و ماسکش آتش گرفت و فریادی زد و ماسک را فوری در آورد و همان لحظه در اتاق باز شد و مامورین پلیس وارد اتاق شدند و کارن هم بود
کارن هم با چشمانی گرد شده از وحشت میانشان بود
مرد به صورت متحول و سرخش دست کشید و داد می زد هم زمان نگاه نم ناکم به چهره اش بود.
مردی سی و دو یا سی و سه ساله!
دامیا فریاد زد:
-اسلحه ات و بنداز وگرنه شلیک می کنیم.
مرد بلند و دیوانه وار قهقهه زد و اسلحه اش را به سمتم گرفت و شلیک کرد و هم زمان صدای شلیک دو گلوله در اتاق جاری شد.
لحظه مرگم بود گویا!
نگاهم را به یاد دارم
مانند نگاه ماهی در لحظه جان دادنش به صیاد!
همان قدر مبهوت
دستی دورم حلقه شد و به سمتی کشیده شدم و به دیوار کوبیده شدم و نگاهم قفلِ آبی و قهوه ایِ لنگه به لنگه سردین بود
بی حس و معمولی نگاهم می کرد و صداها کم کم شفاف شد و صدای گلوله از سمت کارن بود و به سمت مرد شلیک کرده بود.
مرد به زمین افتاد و گمانم مرد!گردنش زخمی شده و کسی که به گردنش گلوله بخورد زنده نمی ماند...می ماند!
دوباره نگاهم را به نزدیکی تیله های رنگارنگ سردین دوختم.
نگاهم پایین آمد و خیره ی شانه ی راستش شد.
خونی بود!تیر خورده بود.
-سردین!
نگاهم را دنبال کرد و از منِ مبهوت فاصله گرفت دستش را از دورم برداشت و شصتش را روی خون روی شانه اش کشید و گفت:
-عه تیر خوردم!
کارن به سمتم دوید و من بی حال روی
تخت نشستم و خم شد و بازو و کتفم را نگاه کرد و داد زد:
-آمبولانس نرسید؟
به چشمانم زل زد و نگران گفت:
-خوبی؟
سردین خیره زخم شانه اش گفت:
-مرسی منم خوبم اصلا درد ندارم نگران نباش!
در این شرایطِ اصف ناک و مزخرف اگر بگویم خنده ام گرفته بود دروغ نگفته ام!
کارن کلافه سردین را نگاه کرد و رو به من گفت:
-بی هوش نشو،آمبولانس الان میرسه.
و فوری ملافه تخت را پاره کرد و تکیه ای را دور بازویم پیچاند و گره زد که از درد به رو تختی جنگ زدم و با بغض جیغ زدم.
اتاق از مامورین پلیس پر بود و بعد از چند دقیقه
آمبولانس رسید و چشمانم مدام سیاهی می رفت و باور اتفاقی که برام افتاده بود بسی دشوار بود!
پزشکان اورژانس با برانکارد وارد اتاق شدنند و مامورین از اتاق خارج شدنند و هم جسدِ مرد را بردنند هم مرا روی براکارد آرام خوابانندن و در حال برسی وضعیتم بودنند که برگشتم و دیدم یکی از پزشک ها به سمت سردین رفت و گفت:
-شونتون گلوله خورده؟چرا این جایید!الان میگم برانکارد بیارن
سردین خیره در آینه یقه تی شرتش را پاره کرد و شانه دم باریکم را برداشت و دم سوزنی شکلش را در جایی که گلوله خورده بود فرو کرد و چهره اش از درد در هم رفت و انگشتانش را درون گوشتش فرو کرد و من بی حال از شدت بهت چشمانم را تا جای ممکن باز نگه داشته بودم!
گلوله را دراورد و روی میز دراورم انداخت و با صدای خش داری گفت:
-تا بیمارستان میخواستی درد بکشم؟تا ده نفر آدم بریزید رو سرم برا دراوردن یک تیر کوچولو؟
به چشمان گرد دکتر زل زد و گفت:
-ولی بخیه لازمم،باهاتون‌میام خوشگل بخیه بزن ردش نمونه!
برانکارد را بلند کردنند و از اتاق که خارج شدم چشمان تب دارم را بستم.
*
-ولی تو گفتی من نمی تونم پیشتون باشم.
با نیشخندِ بی حالی ادامه دادم:
-من درحد تیم فوق حرفه ای تون نیستم!
کارن کلافه طول اتاق را متر می کرد و در آخر عصبی با صدایی که به زور سعی به مهارش داشت گفت:
-ترسا من هنوزم سر حرفم هستم.
ولی می بینی که...تو خونه ی خودت با وجود دو تا مامور پلیس که با لباس شخصی گذاشته بودم دم خونت قصد کشتنت رو کردن اگر اون قدر تیز نبودی که از خودت دفاع کنی الان مرده بودی.
ابرو بالا انداختم و درد خفیفی را بر روی کتف چپم حس می کردم هر از گاهی ام با وجود آن همه آن تی بیوتیک و بی حسی بازوی چپم هم‌ می سوخت.
هم چاغو هم گلوله هر دو در دست چپم هوار شده بودنند و مطمئن بودم که شبی بسی دراز در پیش دارم!
-پس چه طوری میگی بیام پیشتون؟
وقتی سرحرفتی هنوز؟
روی صندلی آبی رنگ درست کنارم نشست. ودستانش را جایی کنار مچ دستانم گذاشت و گفت:
-باهاشون حرف می زنم،می گم که استعداد داری می گم همه چیز پایه خودم ولی نمی زارم دیگه تنها بمونی
این مراقبت های زیرپوستی را پای چه می گذاشتم آن وقت!برادرانه؟وظیفه شناسی؟یا...
آن یا...کمی بزرگ تر از دهانم بود.
ترجیه می دهم قورتش دهم تا رویا بافی های
کودکانه ام را ادامه دهم!
چشمانم کم کم بسی تار شدنند و عجیب به پلک هایم وزنه آویزان شده بود.
آن قدر خیره ام شد که خیره به چشمان سیاهش خواب که نه...بی هوش شدم.
*
ساک دستی کوچکم را در دست جابه جا می کنم.
دامیا دست دراز می کند و ساک را می گیرد و لبخند بی جانی تحویل سبزینه نگاهش دادم.
سوار ماشین شدم کارن پشت فرمان و دامیا جایی کنارش هیچ گاه سر از مقام و مرتبه های
پلیس ها درنیاوردم از نظر من همه پلیس بودن...دادستان و سرگروه بان و...این مقام هارا هرچه در سرم میکوباندم باز هم از نظرم همه پلیس بودنند!
کتفم خیلی بیشتر از بازوی چاقو خورده ام درد می کرد هر چند لحظه از دردش چشم بستم و دندان روی هم می سابیدم.
آرام گفتم:
-اون نگهبانِ یتیم خونه که تو کما بود به هوش نیومده؟
کارن به معنای نه سرش را تکان داد و کلافه نفس عمیقی کشیدم این معما حالا حالا ها قصد حل شدن نداشت که نداشت تا کلی از اجساد روی دستمان نمی گذاشت و با خاک یکسانمان نمی کرد گویا حل شدنی نبود!
کارن جلوی یک آب میوه فروشی ایستاد و پیاده شد و دامیا سرش را تکیه به پشتی صندلیش داد و گفت:
-رئیس برات اهمیت قائله وقتی از بی سیم خبر دادن خونه ای که گزارش دادن توش دزدهِ خونه ی تو یه جوری دویید سوار ماشین شد که حتی سردینم از بهت این که جریان چیه دنبالمون اومد...!
-بهش اعتماد نکنید
سرش را برگرداند و گفت:
-به ماهی؟
چشم بسته سرتکان دادم و صدای نیشخندش را شنیدم:
-معلومه که اعتماد نمی کنیم ،اعتماد به اون مثل
روشن کردن فندکِ...
چشمانم را باز کردم و ادامه داد:
-تو انبارِ بنزین!
اعتماد به ماهی مثل روشن کردن فندک در انبار بنزین بود یک تذکر نامه در ذهنم تدارک دیدم.
باید یادم بماند به ماهی اعتماد نکن...
حتی اگر نامه خواهرت را رمز نگاری کرده باشد!
حتی اگر جانت را نجات داده و خودش را جلوی گلوله انداخته باشد!
به ماهی اعتماد نکن!خودم هم حرف خودم را باور نداشتم...من به طرز عجیب و ترسناکی به آن پسرک چشم لنگه به لنگه ای باور داشتم!
کارن همراه با سینی کوچکی که حاوی سه لیوان بزرگ آب میوه بود برگشت و دامیا در ماشین را برایش باز کرد و نشست و خیره ی آب انارِ خوش رنگ شدم و بزاق دهانم خود به خود ترشح می شد من عاشق چیز های ترش بودم.
بدون لحظه ای مکث لیوار آب انار را قبل از این که دستِ دامیا به آن برسد را برداشتم و نی را در دهانم فرو کردم و تمام مدت نگاه گرد شده ی دامیا و کارن را روی خودم حس می کردم.
حتی محوی لبخند را روی لبانشان...
خب مگر دست من است که من آب انار دوست دارم؟
کارن راه افتاد و باقی مسیر در سکوت سپری شد کلا عادتشان بود گویا...در ماشین لال می شدنند
جلوی جایی که من به آن مخفی گاه می گفتم پیاده شدیم
هیچ چیزش مانند خانه نبود.
بیشتر شبیه مکان های پنهانی در فیلم های جیمز باندی و مامور مخفی...بود.
دامیا ساک کوچکم را دوباره برداشت و من باورم نمی شد صاحب خانه ام وسایلم را در حیاط ریخته و بگوید من برایشان دردسر سازم!
بعد از آن شب و آن مرد قاتل می گفت که من حتما در کارِ خلافی افتاده ام.
خداراشکر که مادرخوانده دامیا انباری بلااستفاده ای داشت و وسایلم را که یک چهارم کامیون را هم پر نکرده بود را به آن جا انتقال دادیم.
حداقل الان خیالم کمی راحت تر بود.
در را باز کردند و وارد شدیم و صدای داد و بی داد می آمد و با بهت کمی به قدم هایمان سرعت بخشیدیم و محوطه را گذراندیم و از بین دستگاه های خراب و زنگ زده و اتوبوس کوچک و خرابِ گوشه ی دیوار گذشتیم و با دیدن صحنه مقابلم با بهت گفتم:
-چه خبره؟
سردین روی دست چپش بلند شده بود و پاهایش در هوا معلق مانده بودنند و نمی دانم اسم این حرکت چه بود مثل بارفیکس رفتن روی دست چپش بالا و پایین می شد و دست راستش را که هنوز بانداژ گلوله اش رویش خودنمایی می کرد را پشتش گرفته بود.
کمی کبود شده و همچنان ادامه می داد.
جِرمی با هیجان می شمرد
-۲۳۱...۲۳۲...
یوجین به اتوبوس تکیه زده و سیب می خورد و خیره ی سردین بود.
تفاوت یوجین و جرمی را می شد از هیکلشان فهمید،یوجین قد بلند تر بود و جرمی لاغر تر و کمی اندازه چند سانت کوتاه تر
دامیا با ابروهای بالا رفته گفت:
-شرط بندی؟
سردین در حالی که همچنان بالا و پایین می شد گفت:
-نه دارم برای خنده خودم رو جِر می دم.
دستم را برای جلوگیری از خنده جلوی دهانم گذاشتم و جرمی با بهت گفت:
-۲۴۸...۲۴۹.
رو به یوجین گفتم:
-سر چند تاس؟
یوجین خیره به سردین گاز دیگری به سیبش زد و
گفت:
-۲۵۵
لبخندی زدم و منتظر ایستادم:
-شرط سر چیه؟
این را کارن پرسید و یوجین جواب داد:
-سه روز باید دهنش رو ببنده
خنده ام این بار شدت یافت شرط بسته بودنند که اگر سردین ببازد تا سه روز حرف نزند!چه شرط مقدسی...حرف نزدن سردین یعنی آرامش!
-اگرم ما شرط رو ببازیم باید اتاق خوبه رو بدیم به این.
کارن باز هم ابرو بالا انداخت و جرمی با حرص داد زد:
-۲۵۴...
در حرکتی آنی و خبیصانه جلو رفتم پایم را بلند کردم و به شکمش ضربه آرامی زدم تعادلش را از دست داد و به پشت برگشت و قبل از افتادن پاهایش را جوری پشتش قرارداد که چند سانت مانده به زمین خوردن خودش را کنترل کرد و همه خندیدند و سردین بلند شد و تی شرت مشکی و خاکی شده اش را که رد کف کفشانم بر آن دیده می شد و تکان داد و جرمی با خنده گفت:
-تو باختی شاه ماهی
سردین خیره به چشمانم بدون حالت گفت:
-اسم من بد در اومده یا شما جِر میزنید؟
ابرو بالا انداختم و گفتم:
-تو هنوز حرف می زنی؟
فکر کنم قراربود سه روز ساکت باشی؟
بقیه همچنان می خندیدند و سردین زبانش را با حالت عجیبی روی دندان های جلویش کشید و چشمانش را ریز کرد و لبخند عجیب و ترسناوی زد و با دستش علامت بستن زیپِ دهنان را دراورد
دامیا با نیشخند گفت:
-یعنی الان ساکت شدی؟
سردین بی حرف به سمت خانه رفت و خیره به دست راستش بودم باندپیچی بود.
جانم را مدیون او بودم،جانم را برایش می دادم!
در مرام من بدهکاری ای وجود نداشت...
اگر اسلحه ای روبه رویش قرار گیرد کسی که تیر می خورد منم!
همگی به سمت خانه رفتیم و دامیا با خنده گفت:
-دمت گرم
جرمی هم بی قصد با دست به شانه ام ضربه ای آرام زد و گفت:
-آره عالی بود...عمرا اون اتاق رو بهش می دادم.
کارن اخمی کرد و گفت:
-اون اتاق مال منه!عمرا بدم به شما
وارد پذیرایی شدیم و دامیا سریع گفت:
-با عرض پوزش قربان ولی اون اتاق رو من قبلا برداشتم
سردین روی کاناپه دراز کشیده و سیب
گاز می زد!
برگشتم و با لبخند خم شدم و ساکم را از دست دامیا گرفتم و گفتم:
-با عرض شرمندگی آقایون،اگر سردین می برد اتاق مال اون بود...من کاری کردم نبره
لبخند شیکی زدم و آرام به سمت پله ها رفتم و گفتم:
-اتاق بالا مالِ منه!
همه با چشمانی گرد شده و خشک زده نگاهم کردنند و صدای خنده ی سردین سکوت اتاق را شکست و سردین به چهره ی پسر ها نگاه می کرد و دوباره خنده اش شدت می گرفت.
جرمی با حرص کوسن مبل را برداشت و به سمت سردین پرت کرد و سردین دو پایش را بلند کرد و کوسن را روی هوا بین پاهایش گرفت و دستانش را درحالی که سیب بین دندان هایش مانده بود به علامت تسلیم بالا اورد اما هم چنان نگاهش پر از خنده بود.
به سمت طبقه بالا رفتم و خنده ام را حفظ کردم
بین سه اتاق طبقه بالا یکی از همه دل باز تر بود و پنجره کوچک و جالبی رو به بیرون داشت.
و یک تخت کوچک و یک میز کنارش
بقیه باید اتاق هارا با هم سهیم می شدنند!
و اصلا هم عذاب وجدانی نداشتم.
برایم بسی جالب بود که سردین چه بلایی به سر هم اتاقی هایش می آورد!
یاد کارتون سفید برفی افتادم،مامان برایم خریده بود فرقی با سفید برفی نداشتم گویا!
با پنج کوتوله در یک خانه زندگی می کردم.
یکی همیشه اخم آلود بود و به دیگران دستور می داد که خب کارن بود دیگر...
یکی انگار شاد تر و ساده تر از بقیه بود جرمی!
یکی بی تفاوت و معمولا خواب و هدفون به گوش
مانند آن کوتوله خواب آلود که یوجین بود!
یکی مانند دامیا نقش ریش سفید را بازی می کرد و بینشان منطقی تر عمل می کرد!
و سردین...این یکی را نمی دانم جزو کوتوله ها حساب کنم...یا جادوگر بدجنس که درظاهر شخصی دیگر پدیدار شده تا سیب سمی به خوردم دهد...
شده بودم سفید سبزهِ و پنج کوتوله!
دیزنی باید مرا روی هوا می زد با این توهماتم قطعا کارتون ساز ماهری می شدم!
لباس هایم را درون کشو چیدم و شلوار جینم را به همراه بولیز مشکی رنگم پوشیدم.
موهایم را بافتم و از اتاق خارج شدم.
همگی دور میز نقشه کشی جمع شده و در حال حرف زدن بودنند.
و سردین در سکوت خیره نگاهشان می کرد.
به آنها نزدیک شدم و دست به سینه کمی با فاصله نگاهشان کردم.
کارن با همان اخم های کور همیشه گی اش گفت:
-من شنیدم این سایتِ که باهاش بچه ها رو می فروشن اعضای بدنشون رو یا با استفاده ازشون مواد به دست خریدارای پولدار جابه جا می کنن یک درگاه با امنیت خیلی خیلی بالا داره
خیلی مامورینمون سعی کردن هک کنن اما نشد.
دامیا متفکر گفت:
-من از بالایی ها شنیدم یه افراد مریض و پولداری هستن که پول می دن به ای رئیسای سایته که شبای خاص به صورت آنلاین بچه ها رو بزارن جلوی دوربین شکنجه شون بدن هر جور که اونا بخوان هر بلایی ممکنه سرشون بیارن.
هرچه قدرم بیشتر باب میلشون باشه و روح مریضشون رو از درد اونا ارضا کنن پول بیشتری میریزن به حساب این عوضی ها!
با بهت دستم را جلوی دهانم گذاشتم
خواهرِ کوچک من...خواهرِ موطلایی و کوچک من
تحملش را نداشت،تحملش را نداشتم!
یوجین نیشخندی زد و گفت:
-چه آدمای عوضی ای پیدا می شن!
کارن فوری برگشت و گفت:
-سردین برای هک این جاست دیگه اگه بتونه سایتشون رو هک کنه و لایو امشب رو به صورت زنده ببینیم شاید بفهمیم کجان!
سردین ابرویی بالا انداخت و خیره به من نگاه کرد همه برگشتند و تازه متوجه من شدند
کارن کمی هول شده گفت:
-این جا بودی؟
خب حتما نمی خواست بشنوم که ممکن است خواهرم را به صندلی ببندند و دوربینی جلویش بگذارند و مریضی آن طرف دوربین دستور دهد چه گونه اورا شکنجه دهند و او روح بیمار و کثیفش را از شکنجه شدنِ خواهرم احیا کند!
بغضم را قورت دادم و لبخند شیکی زدم:
-اهوم
سردین خم شد و لب تاپی را از روی میز کنارش برداشت و از روی کاناپه پرید و خودش را روی کاناپه سه نفره پرت کرد و پاهایش را روی میز دراز کرد و لب تاپ را جلویش باز کرد.
یوجین خیره و با چشمانی ریز شده گفت:
-می خوای هکشون کنی؟
سردین حرفی نزد یادم رفته بود...شرط را به لطف جِر زنی من باخته و محکوم به سکوت بود!
پشتش قرار گرفتم و کارن کنارش نشست و یوجین کنار من ایستاد و جرمی هم آن سمت کنار دامیا روی دسته مبل نشست
کارن اخم کرده گفت:
-صبر کن رمزش رو بازکنم رمز دا...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای لب تاپ بلند شد و سردین دست از فشردن با سرعت دکمه های کیبرد برداشت!
صفحه لب تاپ بالا آمد و رمزش را وارد کرده بود!
سردین برگشت و متفکر به کارن زل زد و خم شد و روی دفترچه ی روی میز را به سمت خودش کشید و خودکاری از داخل لیوان برداشت و روی دفترچه بزرگ نوشت:
(داشتی چیزی می گفتی؟)
دفترچه را بلند کرد و با نیشخند روبه روی کارن گرفت و کارن با حرص دفترچه را روی میز پرت کرد و جرمی و من هر دو سرمان را خم کرده بودیم تا خنده هایمان رسوایمان نکند.
سردین باهوش بود!خیلی باهوش ونهایت استفاده را از هوشش برای حرص دادن دیگران می کرد.
وارد گوگل شد و سایتی را جست و جو کرد.
همه خیره به لب تاپ بودیم.
و من هر از گاهی حواسم به موهای سردین پرت می شد موهایش لخت بود مانند موی گربه!
و براق باز هم مانند موی گربه!
و همه را برعکس فرقش موج دار به چپ حالت که نه چنگ زده بود و موهایش در هم و تکه تکه به بالا و چپ هدایت شده بودنند منظره جالبی بود.
دستی می طلبید برای حرکت بین تار تارشان...
من چه می گویم؟بی خوابی است دیگر...
نیاز به استراحت دارم حتما!
کارن خیره به سایت بالا آمده فوری گفت:
-خودشه
چیزی نمی فهمیدم یک سایت عجیب با انواع رنگ های تیره ی پس زمینه اش و جاهای خالی ای که باید رمز عضویت یا چنین چیزی را برای ورود وارد می کردی...
و از آن جا که ما عضو همچین سایت کثیف و آلوده ای نبودیم مجبور به هک می شدیم.
دامیا بلند شد و با نگاهم تعقیبش کردم.
از کیف چرمی روی کانتر لب تاپی را درآورد و با دیدنش شناختمش همان لب تاپی بود که رئیس یتیم خانه قبل از مرگش چیزی را درونش ثبت کرده بود همان چیزی را که نگهبان به خاطرش رئیس یتیم خانه را کشت و برای برداشتن لب تاپ جانش را تا حدودی از دست داد البته هنوز امیدوارم به هوش بیاید و بگوید خواهرم کجاست و بعد اگر خواست می تواند بمیرد و خلاص شود.
تا آنها مشغول بودن برخواستم و دامیا لب تاپ مدیر پروشگاه را روی میز گذاشت و گفت:
-بعد از هک سایت نوبت به این لب تاپه،تازه از اداره دادن بهمون
سردین سری تکان داد و باز مشغول شد جلویش پر از نوشته های انگلیسی و پرپیچ و خم بودند و او عجیب جدی شده بود.نکته جالبی که از او کشف کردم این بود هنگام کار جدی می شد!
به سمت طبقه بالا رفتم و وارد اتاقم شدم در را بستم و با وجود سه روزی که در بیمارستان بستری بودم هنوز هم خیلی درد داشتم.
البته به اصرار خوردم مرخص شدم.
جلوی آینه ایستادم و بولیزم را در آوردم از کشوی میز باند تازه را دراوردم باید بانداژ را تعویض می کردم
باند دور بازویم را راحت عوض کردم اما باند کتفم کمی سخت بود وقتی با دستمال خون خشک شده ی روی بخیه را تمیز می کردم چهره ام از درد و سوزشش در هم فرو رفته بود.
با هر بی چارگی بانداژ را بستم و به زور چسب را رویش زدم و دستم درد گرفته بود نفس راحتی کشیدم و بولیزم را دوباره به تن کردم.
از اتاق خارج شدم و آنها هنوز در همان حالت نشسته بودنند.
به سمت یخچال کوچک رفتم و لیوانی آب برای خودم ریختم و در حال خوردن آب بودم که صدای نعره ی کارن همه را علاوه بر من از جای پراند:
-خودشه!حواست باشه سردین
کمی از آب روی گردنم ریخت لیوان را با سرعت روی کانتر کوبیدم و با سرعت به سمتشان دویدم.
سردین آن قدر تند دکمه های کیبرد را می فشرد چیز هایی تایپ می کرد که گیج شده تنها توانستم پشتش بایستم و نگاهش کنم.
یوجین که خودش هم گویا درکارِ هک بود بی حوصله گفت:
-نمی تونی هک کنی،امنیتش بالاس نمی بینی مگه؟
جرمی روبه یوجین گفت:
-هیس حواسش رو پرت نکن.
چشمای یوجین گرد شد و من خنده ام را باز هم قورت دادم کلا خندیدن در این جا جرم بود گویا
تنها سردین بود که پا روی قوانین این اقایون می گذاشت و همیشه نیشش باز بود.
سردین ناگهان دست به سینه به پشتی مبل تکیه داد نگاه کلافه اش را به صفحه سیاه شده ی
لب تاپ دوخت
یوجین با ابروهای بالا رفته گفت:
-انداختش بیرون!
کارن گیج گفت:
-چی؟
جرمی کلافه بلند شد و گفت:
-هیچی،نتونست هکش کنه از سایت انداختمون بیرون
کلافه به موهایم چنگ زدم این دیگر فاجعه بود.
سردین هم نتواند هک کند دیگر باید بروم رسما بمیرم
سردین ناگهان بلند زد زیر خنده دکمه SPACE را با ضرب فشرد و همان لحظه ناگهان صفحه ی لب تاپ سرمه ای شد و بعد از خطوط قرمزی که در صفحه بالا و پایین شد فیلمی پخش شد!
با دیدن عدد سین خور و چشم کنار صفحه فهمیدم فیلمی که درحال پخش است لایو و به صورت زنده است!
توانسته بود!هک کرده بود سایتی را که هیچ کس نتوانسته بود، را هک کرده بود!
جرمی با بهت و تکه تکه گفت:
-oh my gosh!
دامیا با هیجان شانه سردین را فشرد و گفت:
-باورم نمیشه،تونستی!
سردین دندان هایش را لحظه ای کوتاه روی هم سابید و نفسش انگار به زور از سینه اش خارج شد اما دوباره به حالت عادی برگشت
متعجب خیره به دست دامیا بر روی شانه سردین شدم.
شانه ای که تیر خورده بود را فشرده بود.
دردش گرفته بود و هیچی نگفت.
دستم را جلو بردم و به بهانه رد شدن دست دامیا را از روی شانه ی سردین برداشتم و دامیا فاصله گرفت و سردین برگشت و نگاه زیر چشمی ام را دید و نیشخندی زد و دوباره به صفحه لب تاپ
زل زد
کنارش درست کنار جرمی ایستادم و همگی به صفحه لب تاپ زل زدیم.
یک اتاق خالی تنها یک پنجره کوچک که از دور آسیاب بان قدیمی ای از آن دیده می شد.
یک صندلی آهنی که وسط اتاق بود و پسر بچه دوازده سیزده ساله ای به ان بسته شده بود.
دهانش بسته بود و چشمان درشت و پر اشکش را ترسیده به دوربین دوخته بود.
تعداد بازدید کنندگان از این فیلم در حال پخش بیش از پنج هزار نفر بود!
دستم را جلوی دهانم گرفتم پسر لاغر بود و سرش کاملا تراشیده شده بود و لباس هایی مانند لباس بیمارستان به تن داشت و دست و پایش بسته بود.
مردی با روپوش پزشکی به پسر بچه نزدیک شد
صورتش به لطف ماسک و کلاه دیده نمی شد.
اما جوان به نظر می رسید.
دست کشش را دستش کرد و منتظر چشمان ترسناک و تیره اش را به دوربین دوخت.
کسی در قسمت نظر دادن نوشت:
(شلاقش بزن)
کارن فوری خم شد و روی دفتر چه اسم کاربری کسی را که این حرف را زد را نوشت و دامیا با گوشی اش فیلم می گرفت.
مرد از کادر دوربین خارج شد و من وحشت زده به پسر خیره بودم.
پسر بچه سرش را برگرداند و انگار چیزی آن طرف کادر دوربین می دید چشمانش گرد شد و وحشت زده از لابه لای پارچه ای که دور دهانش بسته شده بود فریاد می زد:
-اوووم هههه
قطرهای اشک از چشمانم بر روی گونه ام فرو افتاد و سردین به شانه جرمیِ خشک شده زد و به او علامت داد که تلفنش را به او بدهد.
بی خیال شدم و دوباره به صفحه لب تاپ چشم دوختم.
مرد به سمت پسر بچه باز گشت و دستش یک شلاق بزرگ و پهن بود که مانند پوست مار برق می زد و آن قدر ترسناک بود که پاهایم سست شد و دستانم از جلوی لب های سر خورد و روی زانوهای بی رمقم افتاد
اولین ضربه را که زد جیغ خفیفی کشیدم و دستم را جلوی چشمانم گذاشتم
با هر شلاق کسانی که لایو را تماشا می کردنند قلب و لایک می فرستادند!
پسر بچه کبود شده و نفس نفس زنان جیغ می زد.
فریادش از لابه لای تار و پود پارچه ای که به دهانش بسته شده بود فقط خس خسی دردناک بود
سرم درد گرفته بود شقیقه هایم نبض می زد
این جا خود جهنم بود دیگر!
اصلا دوست دارم از این کشور بروم و برنگردم
بروم کشور مادری ام بروم همان جایی که مامان می گفت صبح ها بوی نان سنگگ می دهد و شب ها بوی قرمه سبزی
شاید آنجا زیبا تر از این جایی که هستم باشد!
گوشه ی صفحه کادری کوچک بود که هر چند لحظه نشان می داد که فلان فرد چه قدر پول برایشان فرستاده!
از شلاق خوردن پسر بچه لذت می بردنند و پول میفرستادند حیوان بودند دیگر حیوان!
نتوانستم تحمل کنم بلند شدم و دستم را به مبل کناری گرفتم تا نیفتم
جرِمی بازویم را گرفت تا از سقوطم جلو گیری کند
آن طرف روی مبل تک نفره نشستم و جرمی رفت و با لیوانی آب برگشت لیوان را به دستم داد و خنکای سردی آب پوست دستم را نوازش می داد و مرا از کابوسی که دیده بودم جدا می کرد.
همه با اخمانی در هم و نگاهی خشک شده به لب تاپ زل زده بودنند و سردین اما گوشیِ جرمی را به دست داشت و سرش در گوشی بود.
دامیا تا لحظه اخر فیلم گرفت و در آخر کارن لب تاپ را بست و صدای خس خس های پسر بچه را هنوز هم می شنیدم در گوشم پژواک می کرد.
تار تار موهای سرم را می گرفت و می کشید و مغزم را به در و دیوار می کوبید!
کارن عصبی فریاد زد:
-حیوون!
بلند شد و پایش را به میز کوبید و دوباره نعره زد:
-حیوونا
دامیا گوشی اش را درون جیب شلوار جینش فرو کرد و گفت:
-باید هرچه سریع تر پیداشون کنیم اسامی شون رو برداشتیم بقیش راحت تره.
سردین ناگهان بلند شد و سیوشرت مشکی رنگی را از روی کاناپه کنارم برداشت و درحالی که تنش می کرد و زیپش را بالا می کشید به سمت اشپزخانه رفت و کارن گفت:
-کجا میری؟
سردین شانه ای بالا انداخت و جرمی به پیشانی اش زد و گفت:
-نمی تونه حرف بزنه
سردین با نگاهی پیروز بند های آل استارش را بست و دامیا عصبی گفت:
-نمی تونی جایی بری!
سردین به لب تاپ علامت داد و همه مبهوت نگاهش می کردیم.
کارن عصبی داد زد:
-باشه صحبت کن،شرط رو بی خیال شو گند زدی به اعصابم بگو چته؟
سردین کمی کارن را چپ چپ نگاه کرد و باز هم‌ نگاهش می خندید کارن این بار فریاد زد:
-سردین!
سردین بی حوصله گفت:
-لایو تا ساعت شیش ادامه داره یک ساعت فرصت داریم می تونیم سریع پیداشون کنیم
سرش را کج کرد و گفت:
-البته اگر مثل خنگا یک ساعت این طوری نگام نکنید!
کارن گیج و عصبی گفت:
-چه جوری پیداشون کنیم؟
سردین به گوشی جرمی اشاره کرد و گفت:
-تو لایوی که از بچه گرفتن پشتش یه پنجره است یک آسیاب بان قدیمی و جالب
یه سرچ تو گوگل و آسیاب های قدیمی و سنتیِ این شهر و برسی کردم سه تا پیدا کردم.
دو تاش سفید بود یکیش...
سرش را کج کرد و انگشت سبابه اش را بلند کرد:
-این!
دهانم باز مانده بود و سردین به چهره های مبهوتمان زل زد و گفت:
-من خیلی باهوش نیستم!
شما خیلی خنگید
متفکر سری تکان داد و گفت:
-چند تا گزینه وجود داره یا همین طوری بر و بر من رو نگاه کنید تا زمان رو از دست بدیم و فرار کنن گزینه دو اینه دهنتون رو ببندید بلند شید بریم تا دیر نشده
به کفش هایش زل زد و متفکر گفت:
-یک راه دیگه ام هست ولی چون درد داره فکر نکنم خوشتون بیاد
دامیا چند بار پلک زد و گیج بلند شد و گفت:
-پاشید دیگه!
کارن هم فوری بلند شد و اسلحه اش را کمی از پشت کمربندش جابه جا کرد و همگی به سمت سوییچ ماشین هایشان رفتند.
من گیج نگاهشان می کردم.
کارن بی سیمی را از روی کانتر برداشت و در حالی که با دست آزادش کتش را به تن می کرد گفت:
-همین الان از مرکز افراد رو بفرستید به مکانی که لوکیشنش رو واستون می فرستم،سریع!
ابرو بالا انداختم و احتمالا قصد نداشتند مرا باخودشان ببرند!
آن ها درحال آماده شدن بودن و من از خانه خارج شدم و آرام و بیخیال به سمت درهای خروجی رفتم
دو تا ماشین بزرگ و سیاه که یکی برای کارن و آن یکی احتمالا برای دوقلو ها بود
به ماشین کارن تکیه زدم و همه با عجله از خانه خارج شدن و کارن با دیدن من اخم کرد و گفت:
-نه!
بیخیال دست به سینه ابروبالا انداختم:
-آره!
دامیا موهایش را چنگ زد و گفت:
-اون جا ممکنه خطرناک باشه.نمی تونیم ببریمت
مسئولیت داره.
بیخیال به کارن زل زدم و گفتم:
-وقتی میتونه سردین رو از زندان بیاره بیرون من رو بیاره خونتون پس می تونه باخودش ببرتم‌ ماموریت
یوجین و جرمی بی خیال ما هردو با سرعت عقب ماشین کارن نشستن و دامیا شانه ای بالا انداخت و گفت:
-بقیش با خودته!
و رفت و سوار موتوری که آن سمت پارک شده بود شد.
سردین ابرو بالا انداخت و رفت و عقب کنار یوجین و جرمی نشست با این حرکت به کارن نشان داد که با آمدنم موافق است چون صندلی جلوی کنار راننده را خالی گذاشت.
کارن خیره و عصبی نگاهم کرد و با غیض گفت:
-زیاد دارم در برابرت کوتاه میام ولی این اخریش بود.
در سمت کمک راننده را باز کرد و خیره به چشمانِ جسورم گفت:
-اون جا حق نداری از ماشین پیاده شی
-باشه
فوری نشستم و در را محکم بست و دامیا آرام گفت:
-لج باز
بی شک کَنه ترین کسی بودم که تا به حال دیده بودنند اما من برای خواهرم و حل این پرونده از همه چیزم می گذشتم چون هیچ چیز زندگی فلاکت بارم‌ مهم تر از الیسا نبود.
کارن با سرعت راه افتاد و من کمرم با ضرب به پشتی صندلی برخورد کرد.
با سرعت می رفت و مجبور شدم کمربندم را ببندم.
دامیا درحال فرستادن لوکیشن بود و من اخم کرده و به خیابان ها زل زده بودم.
اواسط راه در جاده صدای آژیر ماشین های پلیس را شنیدیم و پلیس ها رسیده بودنند و پشتمان حرکت می کردنند
سردین نیشخندی زد و خیره به خیابان گفت:
-می دونی یکی از دلایلی که پلیسا نمی تونن من رو بگیرن چیه؟
کارن از آینه به سردین زل زد و گفت:
-تو بگو،چیه؟
سردین با دست به ماشین پلیسا اشاره کرد و گفت:
-آژیر هاشون،صداشون از صد مایلی ام میاد با این تعداد...منم فرصت داشتم فرار کنم
کارن عصبی نفس عمیقی کشید و بی سیم را به دهانش نزدیک کرد و گفت:
-صدای آژیر هاتون رو قطع کنید
صدای آژیر ها قطع شد و من خیره به نیم رخ کلافه ی کارن بودم سردین رفتن روی اعصاب را خوب بلد بود
استادی بود در روی مُخ بودن.
...
از دور درمیان تپه ها آسیاب بادی را دیدیم.
درست پشتش یک کلبه کوچک و قدیمی بود.
ماشین ها همه دور تا دور کلبه را محاصره کردنند و همگی از ماشین پیاده شدیم و کارن با حرص گفت:
-همین جا وایسا
و به سمت مامورین پلیس رفت و اسلحه اش را دراورد.
بقیه ام رفتن جلو و سردین خم شد و جایی درکنار گوشم گفت:
-از ماشین مراقبت کن تا برگردیم
از حرصِ تیکه اش دندان روی هم سابیدم و تک خندی کرد و سوت زنان و دست به جیب به بقیه ملحق شد.
یک روز مانده به آخر عمرم موهای نرم و براقش را میگیرم و چنان سرش را به همین ماشین میکوبم که دیگر تا آخر عمرش نخندد!
عصبی به درِ ماشین چسبیدم و همگی به سمت کلبه رفتند
بی حوصله در ماشین را گشودم و روی صندلی کمک راننده نشستم.
عصبی به موهای کنار شقیقه ام چنگ زدم و به مامورین که وارد کلبه می شدنند خیره شدم.
چشمانم را ریز کرده و تمام جزئیات را در نظر گرفته بودم.
همه مامورین وارد خانه شدند و هیچ صدایی نمی آمد خدایا یک بار هم که شده این گِره ی کورِ لعنتی را راحت باز کن و درک کن که مغز من کشش این همه معما را ندارد!
بی حوصله به کلبه خیره بودم که چشمانم بر روی آسیاب بادی آن طرف کلبه خیره ماند.درست از پشت سرش یک استیشنِ مشکی با سرعت خارج شد!
احتمالا اگر مامورین کمی دیگر خارج می شدنند از پشت آسیاب ماشین آنها را می دیدند برای همین از موقعیت استفاده کرده و فرار کردنند.
با بهت خودم را با سرعت به سمت صندلی راننده خم کردم و با سرعت نشستم و سوئیچ روی ماشین بود!ماشین را روشن کردم و در حالی که پایم را روی گاز می فشردم به سمت بی سیمِ روی داشبرد خم شدم و برداشتمش با سرعت به سمت ماشین درحال حرکت رفتم و هم زمان دکمه بزرگ روی بی سیم را فشردم و امید وار بودم دکمه درستی را انتخاب کرده باشم تا صدای
خِش خِش را شنیدم فریاد زدم:
-همین الان از اون کلبه بیاید بیرون دارن فرار می کنن.
مامورینی که به ماشین هایشان تکیه زده بودنند با دیدن من با سرعت سوار ماشین شدند و انگار استیشن مشکی را دیدند که آژیر هایشان را روشن کردنند و پشت سر من با سرعت راه افتادند.
در آن خاکی که از جاده کمی دور بود پایم را تا انتها روی پدال گاز فشرده بودم و رانندگی با همچین ماشینی برایم کمی دشوار بود
-می گیرمت
فاصله ام با ماشین کم بود و سپرِ جلوی ماشین را به سپرِ عقبش چسباندم و دستم را روی بوق فشردم.
صدای خش خشی از بی سیم شنیدم و بعد صدای فریاد کارن:
-ولش نکن ترسا،ولی بهش نزدیک نشو چرا سپر رو می چسبونی!
از آینه بغل از فاصله دور ماشین های پلیس را دیدم معلوم نبود کارن درکدامشان قرار دارد!
جیغ زدم:
-نمیزارم دَر بره!
صدای خش خشی را دوباره شنیدم و همچنان ماشینش بهم اجازه ی سبقت نمی داد و دستانم از چرخش مدام فرمان در آن جاده خاکی درد گرفته بود.
-دختر!
چشمانم گرد شد صدای سردین از بی سیم پخش می شد.
-هرکاری می گم بکن،ماشین رو بکش سمت راست پات رو تا ته بزار رو گاز دنده رو عوض کن سعی کن کنارش قرار بگیری از چپ ماشین رو بچسبون بهش و متمایلش کن سمتِ ما
چشم ریز کردم و نیشخندی زدم و پام رو دوباره تا جایی که تونستم رو پدال گاز فشردم و ماشین و به راست هدایت کردم
عضلات بازو و مچ دستم درد گرفته بود یا ماشین کارن سنگین بود یا من خیلی ضعیفم!
ماشین رو کنارش قرار دادم و شیشه های سیاهش نمی زاشت داخل رو ببینم.
فرمون رو به چپ چرخوندم و با سرعت ماشین رو از بغل به پهلوش چسبوندم و دوتامون از مسیر خاکی منحرف شدیم و بلاخره وارد جاده اصلی شدیم.
و به خاطر این مسئله نتونستم ماشین رو بچرخونم.
عصبی با مشت به فرمون کوبیدم و با سرعت نور تو جاده دوتامون در راستای هم می رفتیم و مدام خودم رو به جلو خم می کردم تا بتونم راننده رو از جلو ببینم ولی چیزی دیده نمی شد.
صدای آژیر ماشین پلیسا هنوزم دور بود.
راهی نداشت،دیر یا زود می گرفتیمش جاده ای با اون درازا رو نمی تونست بیشتر از این پیش بره
هوا رو به تاریکی بود و دید در این جاده ی بی چراغ کم و من هم که در رانندگی مبتدی!
خسته شده بودم و او قصد توقف نداشت.
صدای هلکوپتر را از جایی بالای سرم شنیدم و نفس راحتی کشیدم دیگر گیر افتادنش حتمی بود از دست هلیکوپتر که دیگر راه فراری نداشت.
هلیکوپتر جایی نزدیکمان روی هوا ایستاده بود.
و به خاطر نزدیکی بیش از حدش نمی توانستم بیش از این جلو برم پایم را روی ترمز گذاشتم و استیشن مشکی کمی جلو تر از من متوقف شد.
در ماشین را باز کردم اما پیاده نشدم خطرناک بود ، مامورینی که درون هلیکوپتر بودند خودشان کار را تمام می کردنند.
در هلکوپتر باز شد و هم زمان در ماشین هم باز شد سرم را به جلو خم کردم و چشم ریز کردم.
مردی کت شلواری و با ماسک!
نیم نگاهی خرجم کرد نیم نگاهش طولانی شد.
نگاهش کینه داشت گویا!
شاید از تعقیب کردنش خوشش نیامده اصلا برود به درک!
دست داخل ماشین برد و هم زمان از داخل ماشین دو بچه را بیرون کشید یکی قد بلند تر و دختر
روی سرشان کلاه بود و آن یکی ام که از قد و قامت و بدن سرخ از خونش شناختمش پسر بچه ای بود که شلاق خورده بود.
مرد هردو بچه را به سمت خود کشید و دستانشان با زنجیر بسته شده بود اسلحه اش را روی پیشانی پسر بچه گذاشت و آن هایی را که درست جایی را نمی دیدند به سمت هلیکوپتر کشاند!
هر لحظه منتظر بودم که به او تیر اندازی کنند یا شاید هم قصد معامله بچه ها را در ازای آزادی و فرار داشت!
ناگهان از بالای هلیکوپتر نردبانی به پایین افتاد و مرد هایی که حالا از درون هلیکوپتر دیده می شدند اسلحه هایی مانند کلاش به دست داشنند.
در مقابل چشمان گردم آن هارا به سمت من گرفتند!
و ماشین من درست در مقابلشان قرار داشت!
خشک شده بودم و قدرت تکان خوردن و پنهان شدن را نداشتم!هلیکوپتر با آن ها بود چرا کارن نمی رسید؟
صدای آژیر ها نزدیک شد و دستان یخ زده ام را بلند کردم و جایی جلوی صورتم گرفتم.
صدای شلیک های پیوسته و مسلسلی شکل در گوشم زنگ زد و جیغم مصادف با ترمز های وحشت ناک ماشینی درست مقابلم بود.
ماشین روبه رویم به پهلو ترمز زده و به محافظت از من جلوی گلوله ها قرار گرفت.
با بهت خم شدم و از لابه لای شیشه های خورد شده ی ماشین و دودی که راه افتاده بود در ماشین را باز کردم و خودم را به پایین پرت کردم.
از پشت در های ماشین، ماشین روبه رویم را دیدم.
درهایش به زور باز شد و سایه ای بین دود ها دستش را به کاپوت ماشین بند کرد و سرخورد و روی زمین نشست.
با چشمانی گرد شده نگاهش کردم.
چشمان تا به تایش را به چشمانم دوخت و داد زد:
-بخواب زمین
خودکار حرفش را عملی کردم و او هم خودش را جایی سمت من درست پشت ماشینِ کارن پرت کرد و ماشینی که مدام درحال ترور بود با صدای هولناکی منفجر شد و جیغ وحشت زده ام با صدای سوتی که سرم پیچیده بود مصادف شد.
صدای جیغم را نمی شنیدم همه جا سکوت بود و فقط آتش و چشمان لنگه به لنگه سردین که انعکاس آتش درشان خودنمایی می کردند.
کنار شقیقه اش خونی بود و مامورین پلیس از پشت ماشین ها به هلیکوپتر شلیک می کردنند.
سرم را لحظه ای بند کردم.
نیم خیز شدم و کف دستانم می سوختند هنوز هم همه جا سکوت بود گوش هایم‌ نمی شنید!
فقط تصاویر،فقط آتش!فقط باله های چرخنده هلیکوپتر و کارنی که فریاد می زد و انگار داشت مرا صدا می زد تا به سمتش بروم.
سرم را برگرداندم.
مردِ نقاب دار بچه ها را به سمت نردبان هول داده و پشتشان به من بود و برای این که بچه ها بتوانند از نردبان بالا بروند پارچه هارا از روی سرشان برداشت.
پسر بچه که به بالا رسید و وارد هلیکوپتر شد و اواسط نردبان با برداشته شدن کلاه از سر دختر نگاهم خشک شد و زمان متوقف
موهایش خرمایی بودند؟موهای الیسا کمی روشن تر از خرمایی بودنند از لفظ طلایی خوشم‌ نمی آمد و می گفتم خرمایی اما بیشتر طلایی بود ابریشمی بود براق و بلند بود.
گفته بودم موهایش تا کمرش می رسد؟
چه قدر سفیدی دستانِ خون مرده و موهایش شبیه الیسای من است!
-ترسا!
صدای کارن در سرم زنگ خورد و کم کم صدای شلیک و شعله های آتش هم در سرم پیچید
صدا برگشت تصویر هم که بود فقط حرکت می خواست.
یکی در گوشم مدام فریاد می زد.
صدا ...دوربین...حرکت...حرکت!
حرکت ...چرا حرکت نمی کنم؟
کاملا برخواستم و مرد الیسا را به درون هلیکوپتر هول داد و خودش هم سوار شد.
اما در لحظه آخر دو گلوله به کتف و پشت زانویش برخورد کرد.
-الیسا!
جیغم و در پی آن دویدنم به سمت نردبان هلیکوپتری که داشت کاملا از زمین فاصله می گرفت!
دستانم را به نردبان چنگ زدم و دو پله بالا رفتم و مردِ نقاب دار نگاهم کرد و اسلحه اش را به سمتم نشانه گرفت و قلبم ایستاد و الیسا لحظه ای برگشت...
دستی دور کمرم چنگ شد و مرا از نردبان با سرعت جدا کرد و با خشونت به عقب کشید و گلوله ای که مرد نقاب دار شلیک کرد به نردبان خورد و گوشه اش را پاره کرد هردو به زمین افتادیم و هلیکوپتر بالا رفت و بالا رفت و بالا رفت دور شد و دور شد!
مانند دیوانه ها درحالی که از زمین بلند می شدم و به اخم های درهمِ سردین زل زده بودم گفتم:
-الیسا نبود!
نگاهم کرد و به موهایم چنگ زدم ودستانِ خاکی ام را در هوا تکان دادم و لرزان نالیدم:
-موهاش رنگِ الیسا بود،ولی الیسا نبود!
چشماش قهوه ای بود الیسا که چشماش آبیه...الیسا نبود!
دستی بازویم را گرفت و کارن بود.
بلندم کرد و کتش را روی شانه ام انداخت و
مرا به سمت یوجین برد و رو به یوجینِ اخم کرده گفت:
-ببرش خونه
یوجین سر تکان داد و مامورین پراکنده شده بودند و یوجین آرام مرا به سمت ماشین پلیسی برد و سوار شدم و در را بست و جرمی ام کنارم‌ نشست و هردو خیره نگاهم می کردند.
سرم را به سمت شیشه برگرداندم.
کارن در حال حرف زدن با مامورین بود و آتش همچنان زبانه می کشید و سردین با پشت دست خونِ گوشه ابرویش را پاک می کرد و...
بار دوم بود که نجاتم می داد،بار دوم!
نه بار سوم بود جز لحظه ای که ماشینی که سوارش بود را سپرم کرد الان هم از نردبان جدایم کرد وگرنه احتمالا براثر شلیک گلوله ی مرد پیشانی ام سوراخ شده بود!
اگر یک بارِ دیگر کسی بگوید به سردین اعتماد نکن سرش را به دیوار می کوبم.
سردین انگار نیامده بود برای همکاری امده بود مرا زنده نگه دارد
خدارو شکر بخیه هایم باز نشده بود.
همین هم خودش غنیمتی بود در این خشک سالیِ شانسِ من این روز ها شانسم خشکیده بود.
احتمالا اگر سردین نبود هنوز هم در خانه نشسته و دورِ هم چرت و پرت می گفتیم!
از طرفی دوست داشتم آن دختر مو طلایی الیسا می بود و از طرفی امادگی این را که بدانم الیسا دست همچنین سازمانی است را نداشتم و برایم وحشتناک بود.
چشمانم را بستم و کل مسیر بوی دودِ لباس هایم را تحمل کردم و صدای پچ پچ های هر از گاهِ یوجین و جرمی را می شنیدم.
خدایا می دانم که هستی همین جایی نزدیکی
خیلی خیلی نزدیکی صدای هر ضربان قلبم را می شنوی و لرزش دستانم را حس می کنی
فقط و فقط گوش کن به صدای ضربان قلبم
این قلب هوای خواهرش را دارد هم خونش را
این قلب اگر او نباشد نمی زند.
او تنها داشته ی زندگیم است اورا از من نگیر.
این معمارا بیش از این دشوار نکن
کمکمان کن
فقط تو می توانی...فقط تو.
***
-آخ
-شرمنده
با اخم از آینه نگاهش کردم و آرام بانداژ دور بازویم را محکم کرد و کمکم کرد آستین های چسب لباس عروس شیری رنگ را بپوشم.
به خاطر بانداژ باید لباس های بسته را
بپوشم.
موهایم را فرِ درشت کرده بودم و خط چشمم کمی دهن کجی می کرد به چشم های خمار از بی خوابی ام.
بعد از آن شب تا الان که دو روز می گذشت هیچ کداممان یک شب هم نخوابیدیم.
امشب قرار بود سردین آن یکی لب تاپ را که مطعلق به مدیرِ پرورشگاه بود را هک کند اطلاعاتش را بازگرداند.
دامن ماهی شکل و بلند را با دست از جلوی پاشنه بلند های طلایی رنگم بالا کشیدم و از اتاق خارج شدم.
با ورودم به سالن دو دختر جوان که در حال حرف زدن با پنلوپه بودنند سکوت کردنند و لبخند زنان نگاهم کردند بار سوم بود که لباس را عوض می کردم و اگر این بار هم خوششان نمی آمد موهای فرفری و سیاهِ عروس خانوم را می گرفتم و سرش را با اباژورِ روی میز خورد می کردم!
دختر که هیکل پر و تقریبا چاقی داشت به سمتم آمد و لبخندی زد و گفت:
-رنگش رو دوست دارم،فقط اندازم میشه؟
پنلومه لبخندی زد و به هیکلِ دختر نگاه کرد و گفت:
-اره عزیزم سایزتو حل می کنم.
دوستِ دختر که موهای چتری و صورت بیش از اندازه خال خالی ای داشت گفت:
-خیلی نازه
با لبخند چرخی زدم و دستم را روی لباس کشیدم.
-خیلیم نرم و سبکه
دو دختر نگاهم کردند و باز هم لبخند زدند و با اشارهِ پنلوپه برگشتم و به اتاق پرو رفتم و نفس راحتی کشیدن
خدارا شکر!
با کمکِ میا یکی از کارآموزانِ جدیدِ طراحی لباس را در آوردم و شلوار جین مشکی و تی شرت سرمه ایِ خودم را پوشیدم و از اتاق خارج شدم و با شیر پاک کن آرایشم را جلوی آینه سرارسری پاک می کردم که پنلوپه را پشت سرم دیدم:
-ترسا
برگشتم و دستمال را درون سطل آشغال انداختم و لبخندی زد و گفت:
-فردا شب جشنواره لباسِ مدل جدیدِ سلطانی
چون کمی معتقدی طرح لباس سلطنتی و خیلی پر و بسته است مثل لباسای پرنسسی
طرح یکی از دوستامه به چند تا مدل احتیاج داشت پول خیلی خوبی برای یک شب میده جوری که شاید تا یک هفته نیای سرکار
ابرو بالا انداختم فرصت خوبی بود!
چندان وقت سرِ کار آمدن را نداشتم و ذهن درگیرمم اجازه لبخند های مکش مرگ مارا برای مشتری ها نداشت.
-ساعت چنده؟
لبخندی زد و موهای فرشده اش را کمی بالا پایین کرد و گفت:
-از هفت تا ده شب
سری تکان دادم و گفتم:
-آدرس رو بده پس
سری تکان داد و با لبخند گفتم:
-خدافظ خانوم
ابرو بالا انداخت و سر تکان داد این خانوم گفتن های من از صد تا اسم صدا زدنم بدتر بود
با عوض کردن چند خط اتوبوس و کمی پیاده روی که حدودا چهل دقیقه طول کشید به خانه رسیدم!
البته نامش که خانه نبود.بیشتر شبیه مخفی گاه و اقامت گاه های سِری بود!
در را با کلیدی که کارن دیشب روی میزِ اتاقم گذاشته بود باز کردم.
آرام محوطه را تا ساختمان اصلی طی کردم و از شدت گرما خودم را با دست آزادم باد زدم.
در اصلی را باز کردم و تا وارد ساختمان شدم موجی از خنکی به صورتِ ملتهبم برخورد کرد.
لبخند محوی زدم و بوی غذا می آمد!
مگر می شود این غول های ترسناک آشپزی بلد باشند!نهایت کاری که از پسشان بر می آمد این بود که لیوانی که با آن قهوه خورده بودنند را بشورند!در این چند روز دقیقا نقشِ سفید برفی را در خانهِ هفت کوتوله بازی کرده بودم!
کسی در پزیرایی نبود و مستقیم به سمت آشپز خانه رفتم و جِرمی موهای تازه بلند شده اش را که به زور زیر کش می آمد را مانند دختر هابا کشِ چلگیس بسته بود و مانند مایکل جکسون درحالی که خودش را تکان تکان می داد و می رقصید بلند بلند آهنگ می خواند!
به هیکل پسرانه اش .این تریپ کار ها نمی آمد!
هم زمان که سس را روی اسپاگتی می رخت می رقصید و ادا در می آورد.با نیشِ شل و وارفته نگاهش می کردم. منتظر بودم برگردد تا بترسانمش ولی صدای آرام و موزیانه سردین باز هم راه رفت روی اعصاب نداشته ام:
-چه قدر هوا گرمه نه؟
دستانم را که برای ترساندن جرمی بلند کرده بودم با خرص پایین آوردم و دست به کمر و با حرص برگشتم و رُخ به رُخ سردین شدم.با لبخندِ موزیامه ای براندازم می کرد.
جرمی متعجب فوری دست از رقصیدن و آولز خواندن برداشت و گفت:
-عه اومدین؟
سردین ابرو بالا انداخت و خیره جرمیِ هول شده را نگاه کرد و گفت:
-اصلا فکرت و درگیر نکن تا ما حرف می زنیم می تونی به ادامه رقص و آوازت برسی...
ادامه جمله اش را خیده به جرمی چشمکی زد و گفت:
-خوب قِر میدی.
چشمانم گرد شد و بدون توجه به دهنِ بازِ جرمیِ حرص زده خیره به من گفت:
-کجا بودیم؟اها...طی این چند روز ساعت نه و بیست و دود دقیقه تا نه و بیست و هشت دقیقه میرسی خونه.ولی امشب ساعت نه و سی و یک دقیقه رسیدی خونه.
متفکر چشم گرداند و گفت:
-اتوبوس راس ساعتِ هشت و چهل دقیقه می رسونتت دمِ ایستاه و نهایتا دو دقیقه تاخیر داره.
یه پیاده روی عادی مثل راه رفتن همیشه ات سی و نه دقیقه طول می کشه.ولی امشب دیر کردی!
دهانم از شدت تعجب نیمه باز و از شدت خیرگی پلک چپم مدام‌می پرید.این پرویی در فضولی کردن در کارم را که کنار بگذارم.این همه دقتش در ساعت رفت و آمد من برایم غیر قابل باور بود!
-تو واسه چی تو کارِ من فضولی می کنی؟
برگشت و روبه جرمیِ مات مانده خیلی جدی گفت:
-سُسش و بیشتر کن.
هم زمان با این حرکتش نشانم داد که مرا کلا جز انسان ها حسابم‌نمی کند!به گونه ای ضایعم کرد که صدای ترک برداشتن استخوان های کمرم را شنیدم!
-با تو ام!
بیخیال برگشت و نگاهم کرد و متعجب گفت:
-داشتی چیزی می گفتی؟
کمی منتظر نگاهم کرد و ناگهان جدی انگشت سبابه اش را تکان داد و گفت:
-آها...که چرا دیر کردی!
با حرص نگاهش کردم و عصبی کوله ام را بالا بردم و به سینه اش کوبیدم و داد زدم:
-به تو چه.
کوله ام را با یک انگشت گرفت و از دسته بلندش کرد و چرخاندش و جایی در پزیرایی پرتش کرد و لبخند زنان گفت:
-عصبی میشی خوشگل تر میشی.
بعد این حرفش بلند خندید و دستانش را روی کانتر گذاشت و به پشت پرید و از آشپزخانه خارج شد.
با حرص جیغ زدم:
-دور و برِ من نَگَرد فهمیدی؟
درحالی که به سمت محوطه پشتی می رفت بلند گفت:
-باشه....
برگشت و در حالی که عقب عقب به سمت در های خروجی می رفت گفت:
-نظرم عوض شد...نه!
چشمانم گرد شد و وقتی به حیاط رفت با حرص پایم را به زمین کوبیدم.اول می گوید باشه.بعد می گوید نه!کلا روانی ای بیش نیست!
-من و نشناختی...روت و کم می کنم.حالا ببین
با حرص برگشتم و جرمی شیشه سس را در دستش جا به جا کرد و با ابرو های بالا رفته گفت:
-دوست دارم خفش کنم.
خواستم جوابش را بدهم که متفکر ادامه داد:
-ولی احتمالا قبل این که دستم رو بالا ببرم کتفم رو از جاش درمیاره!
خنده ام را پنهان کردم و گفتم:
-تو آشپزمون شدی؟
لبخندی زد و سس را بالا آورد و گفت:
-آره،نظرت چیه یکم سردین رو ادب کنیم؟
به سالاد زل زدم و با هیجان گفتم:
-پایه ام
با سرعت وارد آشپزخانه شدم و او هم فوری خم شد و ظرف هارا بیرون آورد سالاد را در ظرف ها کشید و همه ظرف هارا گوشه ای گذاشت و یکی از ظرف هارا روی کانتر گذاشت و فوری خم شدم و فلفل و نمک دان را برداشتم و نصفش را درون سالاد خالی کردم و خوب ظرف را هم زدم.
خم شدم و کمی دیگر فلفل زدم سر انگشتم را به سس زدم و به سر زبانم زدم از شدت تندی و شوری ای که هم زمان حس کردم خودم را باد زدم و فوری گفتم:
-بسشه این یه قاشق بکنه تو دهنش منفجر میشه
جرمی با هیجان دستانش را به هم کوبید.
فوری میز را چیدیم و صدای بلند حرف زدنِ کارن و یوجین را می شنیدیم.
-پس بعد از ناهار لب تاپ رو بدیم به سردین هک کنه هرچی پاک شده رو برگردونه
کارن در جواب یوجین سر تکان داد و با دیدن من با لبخند گفت:
-از سر کار اومدی؟
-سلام آره
سرتکان داد و جرمی در حال گذاشتن پارچ روی میز گفت:
-ترسا وقتی ازدواج کنه اصلا برای پوشیدن لباس عروس هیجان زده نمیشه چون بیشتر از موهای سرش لباس عروس پوشیده
نیشخند زدم و گفتم:
-دقیقا!
کارن ابرو بالا انداخت و درحالی که پشت میز می نشست و کتش را در می آورد گفت:
-از الان به فکر ازدواج ترسایی تو؟
یوجین ریز خندید و گفت:
-اوه اوه
با تعجب کارن را نگاه کردم و یوجین کنارم نشست و خیره جرمی را نگاه کردم تا حواسش را جمع کند و ظرف مخصوص را جلوی سردین بگذارد...
سردین از در وارد شد و دستی لای موهایش کشید و این موهای لختش بسی روی اعصابم بود
پسر هم این قدر مو قشنگ؟
پشت میز نشست و اخم کرده سرش را پایین انداخت و با دستش آرام روی میز ضرب گرفت.
کارن در حالی که آب را جلویش می گذاشت گفت:
-سردین بعدِ ناهار باید لب تاپ رو...
سردین با زبانش لپ چپش را باد کرد ومیان حرف کارن پرید:
-می دونم
جرمی ظرف های همه را جلویشان گذاشت و ظرف سردین را هم بعد از خودش گذاشت.
آب دهانم را قورت دادم و سرم را برای جلوگیری از خنده ام به زیر انداختم.
سردین کمی خیره به ظرفش لبخندی زد و گفت:
-بعد ناهار حلش می کنیم.
هم زمان با این حرفش ظرفش را بلند کرد و جلوی کارن گذاشت و ظرف کاران را کشید جلوی خودش!
کارن هم که مشغول جابه جا کردنِ کتش پشت صندلی بود متوجه نشد،با دهان نیمه باز جرمی را نگاه کردم و جرمی علامت داد ظرف را از جلوی کارن بردارم سردین...آخ سردین!
فوری دستم را بلند کردم تا ظرف را از جلوی کارن بردارم که سردین از زیر میز مچ دستانم را محکم گرفت مچ دو تا دستم را!
با بهت نگاهش کردم که ابرویی بالا انداخت و با نیشخند آرام و لب زنان گفت:
-هیس!
دهانم کاملا باز مانده بود.
-این چیه!
کارن به سمت پارچ آب حمله ور شد و قاشقش را روی میز پرت کرد و با بهت به سردین زل زدم.
دستم را رها کرد و بیخیال و با اشتها شروع کرد به خوردن! فوری برای کارن آب ریختم و دستم را جلوی دهانم گذاشتم و یوجینِ بی خبر با تعجب نگاهش میکرد و جرمی با بهت به سردین زل زده و من هم...این پسر زیادی باهوش نبود؟
به خدا بود...
از کجا فهمید ظرفی که روبه رویش گذاشتیم عوض شده و می خواهیم اذیتش کنیم!
کارن که کامل پارچ آب را سر کشید و یوجین هم چنان متعجب بود و سردین بیخیال درحال خوردن گفت:
-خوش مزه است!
با حرص نگاهش کردم و او انگار نه انگار می خورد.
کارن عصبی به جرمی نگاه کرد و گفت:
-بعدا توضیح میدی!
یوجین آرام گفت:
-اوه توبیخ شد
جرمی با چهره ی آویزان به کارن و بعد خصمانه به سردین زل زد و سردین لبخند زنان با اشتها می خورد...کاش از گلویت پایین نرود.
کارن بلند شد و گفت:
-من سیر شدم بیخیال اصلا،سردین خوردی بیا اون لب تاپ کوفتی رو هک کن.
سردین با دهن پر سر تکان داد و عصبی من هم بلند شدم و سردین بعد از خوردن آب و تمام شدن غذایش متفکر گفت:
-ترسا رژیمی چرا نمیخوری؟
در این چرا نمی خوری اش هزاران تیکه و نیشخندِ تمسخر آمیز موجود بود لب هایم را از زور حرص بر هم فشردم و پشت کردم و از آشپزخانه خارج شدم.
همگی دوباره دورِ همان مبلِ بزرگ جمع شدیم و کارن کنار سردین جای گرفت و یوجین آن طرفش
امروز دامیا نیامده بود.
پس فضای بیشتری موجود بود،روی دسته مبل درست کنار کارن نشستم و جرمی ام آن طرف روی دسته مبل نشست.
سردین درِ لب تاپِ مدیرِ پرورشگاه را باز کرد و گفت:
-اون جور که شما می گید تو این لب تاپ یه چیزی بوده که افرادِ اون بانده اومدن مدیر پرورشگاه رو که از خودشون بوده رو کشتن تا بتونن به این لب تاپ برسن و هکش کنن و اطلاعاتش و بردارن و پاکش کنن...منم باید برش گردونم درسته؟
کارن سر تکان داد و سردین اما ناگهان لبخندی زد و در لب تاپ را بست ودست به سینه به کاناپه تکیه زد و گفت:
-کمکتون نمی کنم!
کارن با اخم های در هم فرو رفته غرید:
-یعنی چی؟
سردین انگار داشت نهایت لذت را از حرصِ ما می برد!
-من اصلا احساس امنیت نمی کنم.
با دهانی نیمه باز نگاهش کردم که سرش را کج کرد و از پشت شانه های کارن رو به من گفت:
-اون غذای داغونی که خوردی رو خانوم کوچولو و اشپز باشیمون برای من تدارک دیده بودن...
کارن گیج برگشت و نگاهمان کرد و عصبی گفتم:
-حقت بود،همش میری رو اعصابمون
سردین بیخیال با لبخند جواب داد:
-اره واقعا حقم بود،فقط حیف شد کارن حق من رو به جا آورد.
کارن کلافه نگاهش را از من گرفت و رو به سردین گفت:
-دیگه از این کارا نمی کنن حواسم هست،حالا شروع کن
سردین دست به سینه برگشت و روبه کارن گفت:
-باشه
خم‌شد و دوباره در لب تاپ را باز کرد اما بعد از چند ثانیه مکث دوباره درش را بست و به کاناپه تکیه زد و گفت:
-نه!
یوجین و جرمی کلافه نفس عمیق کشیدند.
رسما داشت روی اعصاب تک تکمان نرمش می کرد!
کارن عصبی شقیقه هایش را ماساژ داد و آرام و با حرص گفت:
-دیگه چیه سردین؟
سردین با لبخند گفت:
-من احساس می کنم از سادگی و مهربونی زاتیم سو استفاده شده.
چشمای همه یمان در کسری از ثانیه گرد شد و سردین و سادگی! ادامه داد:
-معذرت خواهی می تونه کمی درد قلبم رو تسکین بده...
حتی خودش هم حرف هایش را باور نداشت که چشم هایش از خنده و تمسخر لبریز بود!
کارن عصبی چند بار پلک زد و گفت:
-باشه،جرمی و ترسا معذرت میخوان..‌
کارن برگشت و خیره به من و جرمی نگاه کرد.
چشمانم از شدت حرص و عصبانیت گرد شده بود.
جرمی کلافه و عصبی گفت:
-معذرت می...
سردین متعجب برگشت و میان حرفِ جرمی گفت:
-تو چرا معذرت خواهی می کنی...
برگشت و نگاه براق و پیروزش را به من دوخت.
-ترسا پس این جا چی کاره است؟
با غضب خواستم از جایم برخیزم و موهایش را به چنگ بگیرم که کارن فوری دستش را جلویم گذاشت و عصبی گفت:
-ترسا!
خدا لعنتت کند سردین اصلا برگرد به اقیانوست،ماهی را چه به خشکی؟از اعصاب مغزیمان برای آب بازی اش استفاده می کرد گویا!
با ته مایعی از نفرت به چشمان دو رنگش زل زدم.
-معذرت می خوام
صدایش را آرام کرد و متعجب گفت:
-چی؟نشنیدم!
لب هایم را بر روی هم فشردم،دلم هوای فیلم های تخیلی و مزخرفِ هندی را می طلبید تا مشتم را بلند کنم و بر چانه خوش فرمش فرود بیاورم و او هم صد ها مایل به عقب پرت شود و من هاها بخندم!
-گفتم‌معذرت می خوام.
با چشم های ریز شده نگاهم کرد و نیشخندی زد و با لبخندِ مهربانی گفت:
-اشتباهه دیگه...به بزرگی خودم می بخشم.
با چشم های ریز شده نگاهش کردم،نیشخندی زد و برگشت و درِ لب تاپ را باز کرد،همگی نفسی راحت کشیدند و کارن شانه ام را فشرد.
شاید با این کار می خواست آرامم کند.
اما به خشمم بیشتر دامن زد!
عصبی دستش را پس زدم و اخم کرده به لب تاپ زل زدم.
سردین مشغول بود و همه خیره لب تاپ بودیم و
گاهی چشم هایم معطوف موهایش می شد.
اسمش سردین بود و معنای اسمش شاه ماهی
مخففِ لقبش ماهی! و لقبش برای من مو قشنگ
لنگه به لنگه...فضول خان!
سردین باز هم در قالب جدی اش فرو رفته و تند انگشتان بزرگ و سفیدش را روی کیبرد به حرکت در می آورد.
نورِ آبی صفحه لب تاپ چشم هایم را زد وچشم هایم را چند ثانیه بستم. وقتی چشم باز کردم.
صفحه لب تاپ عوض شده و انگار اطلاعات داشتند بازمی گشتند.
خط سبز رنگ کامل به نود و نه درصد رسید و بعدش هم صد.
صفحه بالا آمد.
کارن با هیجان گفت:
-برگردوندی!
سردین درایو هارا در سکوت با سرعت برسی کرد.
اما همه درایو ها خالی بودنند!
اخرین درایو را وارد شد و تنها یک پوشه به نامa
وجود داشت.
سردین فوری بازش کرد.
عکس های مدیر پرورشگاه بود،در کنارِ یک دخترِ ظریف و لاغر اندام و برنزه با چشم هایی تیره.
هر دو در عکس ها شاد و خندان بودند.
در میان عکس ها یک ویدیو هم بود.
سردین بازش کرد و صدا را زیاد کرد
مدیر پرورشگاه بود،درست در همان اتاقِ مدیریت
با همان لباس هایی که روزی که کشته شد تنش بود...پس این فیلم را قبل از مرگش ضبط کرده بود.
خیره به لب تاپ خم شدم.
زن با بغضی که سعی می کرد مدام قورتش دهد و چشمانی که سعی به پنهان کردن نم اشکش داشت گفت:
-وقتی این فیلم رو ببینید احتمالا من مردم!
چهار سال پیش من خوش بخت ترین زن دنیا بودم
اابته چندین سالِ قبل پسر و عروسم رو تو سقوط هواپیما از دست دادم و تنها نوه ام رو داشتم.
نوه ی کوچولو و زیبام...جودیث!
بی نهایت شبیه پسرم بود و من تنها یادگار پسرم رو بزرگش کردم و اون دانشگاه قبول شده و رو ابرا بود...تا این که یک دکتر یه روز اومد به دیدنم...دکتری که دیوانه بود!
مردی دیوانه و مریض که ازم می خواست در اضای قبول پول دخترای کوچولوی یتیم خونه رو که پدر و مادری ندارن بهش بدم تا تبدیل به عروسکشون کنه،عروسکایی که پا ندارن!دست ندارن...عروسکایی به نام لولیتا؛ همچنین این مرد دیوانه با یک سازمانِ انتقال موادِ مخدر هم کار می کرد...تویه سایت مخفی به نام dark wep
ازم این رو خواست و من قبول نکردم چون تحدیدم کرد به پلیس حرفی نزدم...
به این نقطه از حرفاش که رسید بلند زد زیر گریه و گفت:
-درست دو روز بعدش جودیث گم شد...
آه کارِ اونا بود...بهم زنگ زدن و گفتن اگه همکاری نکنم جودیثم تبدیل به عروسکای لولیتا میشه یا شایدم اعضای بدنش رو قاچاق کنن...
ترسیده بودم...حتی رفتم سمت اداره پلیس...
همون موقع یک ماشین سیاه مقابلم ایستاد و یک پلاستیک جلوم پرت کرد و رفت.
پلاستیک و باز کردم...
با هقهقه نالید:
-اوه دختر کوچولویِ من...موهای قشنگش رو تو پلاستیک گذاشته بودن،این یه تحدید بود که پیش پلیس نرم،منم نرفتم...اما بازم قبول نکردم که دختر بچه هارو به اون آدمای حیوان صفت بدم.
اما...
با دست هار لرزانش اشک هایش را پاک کرد و گفت:
-فیلم برام فرستادن...تو همین لب تاپ فیلمش هست...جودیث رو بی هوش کردن و چشماش رو با لیزر کور کردن...چشمای نوه ی نازم رو کور کردن و گفتن قدم بعدی قطع کردنِ دوتا دستاشه و شایدم تکه تکه کردنش برای قاچاق!
دستم را جلوی دهانم گذاشتم و ناباور به صفحه لب تاپ زل زدم.
زن با گریه گفت:
-مجبور شدم...برای تنها دارییم،نمی تونستم قطعه قطعه شدنش رو ببینم،نمی تونستم
هرکاری که گفتن رو کردم براشون بچه های بیخانمان رو می فرستادم شبانه بی هوششون می کردم و یک جیپ مشکی اخرِ هر ماه می اومد دمِ پرورشگاه و من بچه هارو به کمک نگهبان پرورشگاه که از افراد خودشون بود بچه رو بهشون تحویل می دادم...
تا این که اشتباهی الیسا رو بهشون دادم.
دختر بچه ای که بهم شک کرده بود درست همون شب بهم شک کرد،از دستم فرار کرد تا به خواهرش خبر بده گرفتمش و توی اون جیپ مجبورش کردیم نامه بنویسه...خبر نداشتم خواهر داره،پرونده اش رو پیدا نکرده بودم...
با گریه دست هایش را روی چشمانش گذاشت:
-من متاسفم،دیگه نمی تونم تحمل کنم.
نوه ام و بهم نمی دن و گولم زدن شایدم کشتنش!
صدای تق تقی از فیلم آمد و زن با سرعت خم شد و گفت:
-الیسا آخرینشونه هنوز زنده است!هنوز سالمه چون تو نوبته،می تونید نجاتش بدید
با سرعت و هول زده گفت:
-آخرِ ماه یک مهمونی برای رو نمایی از مدل جدید مازراتی برپا میشه...یکی از آدمای اون سازمان اون جاست،این اخرین چیزی بود که فهمیدم...این ادما به من شک کردن خواهش می کنم نوم رو پیدا کنید اون بی گناهه من گناهکارم ولی اون ن...
در باز شد و زن جیغ زد...
نگهبان بود...همان مردی که در حالِ حاضر در کما به سر می برد،چیزی مانند سیم در دست داشت.
خیلی خونسرد انگار نه انگار که دارد جان کسی را می گیرد آن سیم را دورِ گردنِ زن انداخت و زن دستانش را به سمت لب تاپ...درست سمت صورت من دراز کرد و چشم هایش گرد شده بود.
نگهبان با لبخند سیم را محکم به دو طرف می کشید. او کبود و کبود تر شد...رگ های کنارِ پیشانی اش برجسته شده بودنند...
به خاطرِ یقه اسکیِ تنِ زن گردنش دیده نمی شد.
اما سیاهی اش قابل تصور بود.
به دستان نگهبان چنگ زد
-ج...ودیث
نگهبان فشاری دیگر به سیم وارد کرد و زن خس خس وحشت ناکی کرد و چشم هایش خیره به لب تاپ باز ماندند.
نگهبان سیم را درون جیبش گذاشت و خم شد که چهره اش کاملا دیده شد.
خم شد سمت لب تاپ و چشمانِ کریهش را می توانستم از این فاصله به راحتی ببینم.
گویا قصد داشت فیلمی که مدیر یتیم خانه ضبط کرده بود را حذف کند ولی انگار صدای آژیر ماشین های پلیس را شنید که فوری به سمت زن رفت و دست در جیبش فرو کرد و تیغی را بیرون کشید و موچ دو دستِ مدیر را برید و چشم هایم از شدت انزجار باریک شد.
صحنه را کاملا آماده کرد و فوری سمت لب تاپ خم شد و فیلم قطع شد!
حتی پلک هم نمی زدم!
حتی نفس هم نمی کشیدم...دستانم یخ و پاهایم سست شده بود دهانم حالتی بین نیمه باز داشت
جِرِمی بهت زده گفت:
-the end!
یوجین به پشت گردنِ جرمی کوبید و گفت:
-یه بار آدم باش!یه بار...
سردین نفس عمیقی کشید و بدون نگاه کردنِ من که از بهت نفس نمی کشیدم و رو به کبودی بودم گفت:
-راحت بشین عضلاتت رو شل کن
چند لحظه از طریق بینیت نفس بکش. تا چهار بشمر، بعدش از طریق لب های گرد شده ات هوا رو و بده بیرون و ده دقیقه این کار و انجام بده دچارِ شوکِ تنفسی شدی که هر چند ماه ممکنه اتفاق بیفته و با خوردنِ قهوه سیاهم می تونی نرمال شی.
هرچه که گفت را در همان لحظه انجام دادم و کم کم نفسم عادی شد و حالت طبیعی پیدا کردم.
چه طور حواسم هم زمان هم به لب تاپ بود هم به من؟ آن هم نفس نکشیدنم!
بی توجه به چشمان گردِ همگیمان بلند شد و دست به جیب و سوت زنان رفت سمت آشپزخانه!
کارن با بهت چشم از سردین گرفت و رو به من گفت:
-نفست گرفت؟
خیره به سردین گیج گفتم:
-چی؟
برگشتم و به کارن زل زدم
نگاه عصبیش را از سردین گرفت و گفت:
-هیچی!
بلند شد و لب تاپ را بست و گفت:
-جرمی جریانِ مهمونی رونمایی از ورژن جدید مازراتی رو پیدا کن امیدوارم از دست نداده باشیمش
جرمی سرتکان داد و فوری بلند شد و به سمت گوشی اش رفت.
آن قدر مبهوت حرف های سردین بودم که حتی نمی فهمیدم کارن چرا مدام با اخم نگاهم
می کند!
نفس عمیقی کشیدم برخواستم و چشمانم غرق اشک بود...
به سمت اتاقم رفتم،از پله ها بالا رفتم صدای ارام یوجین را شنیدم:
-باز حالش گرفته شد!
جرمی آرام گفت:
-خواهرشه ها...تصور کن من رو بدزدن چه حالی بهت دست می ده!
برگشتم و خیره یوجین زل زدم...یوجین در فکر فرو رفته گفت:
-جشن می گیرم...و محله رو غذا می دم!
جرمی با حرص به سمت یوجین خیز برداشت و ادامه راهم را تا اتاقم پیش گرفتم.
مستقیم به سمت حمامم رفتم و با لباس درست زیرِ دوش آب ایستادم،آبِ سردِ سرد.
نفس نفس می زدم و قلبم تیر میکشید.
کاش بودی الیسا...کاش بودی!
مشتم را به دیوار کوبیدم و هق زدم:
-پیدات می کنم!
لیز خوردم و کف حمام نشستم و هق زدم:
-پیدات می کنم...قسم می خورم.
بعد از چند دقیقه برخواستم و دوش گرفتم.
حوله پوش از حمام خارج شدم و در اتاق را قفل کردم،لباس هایم را یکی یکی تنم کردم و برگشتم تا حوله را روی میله تخت آویزان کنم که با دیدن فنجانِ بزرگ قهوه روی میزم خشکم زد.
قهوه سیاه؟سردین گفت قهوه سیاه خوب است تا تنفسم منظم شود...ماهی را چه به قهوه درست کردن...ماهی تنها بلد است لیز بخورد و تورا با چشم های درشت و عجیبش نگاه کند.
سردین را چه شده!
قهوه را خوردم و لیوان را برداشته و از اتاق خارج شدم.
جرمی داشت با کارن حرف میزد:
-مهمونیش دو روز دیگه است ساعت هشت شب تا یازده ادرسم تو سایت زده، ولی کارت دعوت می خوان.
یوجین سر بلند کرد و گفت:
-کارت دعوت با من
کارن سر تکان داد و گفتم:
-من باید برم جایی.
هر سه برگشتن و کارن اخم کرده گفت:
-کجا؟
خیره به چشمانِ نافذش لب زدم:
-خیلی وقت پیش گوشیم خراب شده بود
باید برم تعمیر گاه موبایل پسش بگیرم.
کارن کلافه گفت:
-این وقت شب می خوای بری؟
گیج نگاهش کردم و گفتم:
-فردا باید برای تبلیغ لباس سلطانی مدل بشم،رئیسم باید ادرس رو برام بفرسته یادم رفت بگم گوشیم خرابه به علاوه گوشیم رو لازم دارم.
کارن پوفی کشید و گفت:
-آدرس رو بده من دارم میرم اداره سر راه می گیرم
لبخندی به کلافگی اش زدم و آدرس را دادم.
کتش را برداشت و به سمت در رفت که صدایش زدم:
-کارن‌
برگشت و با لبخند گفتم:
-ممنون.
لبخندی زد و از در خارج شد
یوجین برخواست و گفت:
-خب بچه ها بیاین نقشه شبِ مهمونی رو بکشیم.
لیوان را روی کانتر گذاشتم که صدایش درست پشت سرم جایی نزدیک به گوش‌ِ چپم باعث شد از جای بپرم:
-نوشِ جون
با بهت برگشتم و به سینه اش کوبیدم و گفتم:
-سردین...ترسیدم،برو اون طرف ببینم.
یک میلی متر هم تکان نخورد و بیشتر رویم خیمه زد و با لبخند دندان نمایی گفت:
-همه این جا گارسون و خدمت کارت شدن دیگه...
گیج نگاهش کردم و گفتم:
-اگه اینارو میگی که بابت قهوه ازت تشکر کنم...باشه مرسی.
نیشخندی زد و گفت:
-قهوه رو کارن جون واست آورد نه من.
با بهت نگاهش کردم که انگشت سبابه اش را به پیشانی ام زد و چند بار این کار را تکرار کرد:
-بی مغزِ کوچولو من تا حالا برای خودمم قهوه درست نکردم...
میان جمله اش قهقهه زد،از همان قهقهه های سردینی و جوکر وارانه اش.
-اون وقت برای...تو...
باز هم میان جمله اش خندید و از منی که از شدت حرصِ تصورات کودکانه ام و تمسخر و تحقیر او در معرض انفجار بودم فاصله گرفت.
با خنده وارد پذیرایی شد و لب هایم را از حرص بر روی هم فشردم.
خدا لعنتت کند سردین...
خدا لعنتت کند...
آدم نمی شوی
ماهی را چه به انسانیت!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستایش

    6

    حس بی مغز بودن بهم دست میده وقتی رماناتو میخونم. غیر قابل پیش بینی... مرموز... رازآلود... لامسب حتی اسمایی که برا شخصیتات انتخاب میکنیم خاصنننننن

    ۱ سال پیش
  • فیوز پفیوز

    1

    لامصب بگو این اسمارو از کجا پیدا میکنی چرا اینقد قشنگننننن

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    خلاصه که حرفی ندارم برا گفتن واقعا کلمه ای برا توصیفت پیدا نمیکنم

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    اصلا زبونم بند اومده نمیدونم چی بگم

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    مرجانننن کتابش کی میادددددد من میخوامشششششش

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️