پارت سوم :
سپس با یادآوری زامیرا، به سرعت به سمت تخت برگشت. کلاهش را که به سرش بود، با دقت از کنار سر خونینش کنار زد؛ با دیدن زخم بزرگ که در میان موهای قهوهای تیره و روشنش پنهان شده بود، چهرهاش درهم شد و اخم پررنگی بر پیشانیاش نشست. در دلش سوالی طنینانداز شد:
- این دختر کلهشق تو کوهستان چکار میکنه؟
اما میدانست تا زمانی که زامیرا به هوش نیاید، پاسخ این معما پنهان خواهد ماند.
لباس پشمیاش را از تن کند و بر روی بدن بیجان زامیرا انداخت؛ میخواست با این عمل، گرمای وجودش را به او هدیه دهد. گیاهان دارویی را که با دقت زیر تخت گذاشته بود، بیرون کشید و آنان را کوبید. سپس با کمی روغن، آنها را مخلوط کرده و بر روی زخم سر زامیرا نهاد و دوباره کلاه را سرش کرد.
شاهان نمیتوانست منتظر به هوش آمدن زامیرا بماند، پس از گوشهی کلبه، آبی درون کاسه ریخته و بعد از خیس کردن دستش آن را به سمت صورت دخترک پاشید که باعث شد چشمان زامیرا بعد از یکهای باز شود، دخترک هینی از ترس کشید و نگاهاش را در کلبه که به لطف شمعهای کوچک و بزرگ روشن شده بود داد.
با صدای زخمت شاهان به خودش آمد:
- کی بهت گفته بیای اینجا؟
زامیرا خواست تکانی بخورد که باعث شد آخ عمیق و از ته دلی بگوید، از زانویش گرفت و خواست پایش را تکان دهد که نتوانست، شاهان نگاهاش را به پای دخترک داد و پرسید:
- چی شده؟
زامیرا که بخاطر درد پا و سرش چشمانش به اشک نشسته بود با صدای تحلیل رفتهای نالهوار گفت:
- پام!
شاهان با این سخن زامیرا، به پای راستش نگاهی انداخت، نیم بوت زامیرا را به آرامی از پایش در آورد و با دیدن مچ ورم کرده و خونینش پوفی از سر کلافگی کشید و کلافه گفت:
- واقعا دوست دارم بدونم بخاطر چی راهی کوهستان شدی!
زامیرا در میان اشک و چهرهی درهم شدهاش نالید:
- بخاطر تو!
با این حرفش، شاهان از حرکت ایستاد، نگاه متعجبش را به چشمان عسلی دخترک که دورش را حاشیهای مشکی در برگرفته بود داد و به خودش اشاره کرد و گفت:
- بخاطر من؟
زامیرا به جای جواب سوال شاهان در حالی که وضع پایش خیره شده بود گفت:
- لطفاً اول کمکم کن بعد صحبت میکنیم.
شاهان با این سخن زامیرا، دوباره همان کار قدیمی را از سر گرفت. داروها را چون گنجینهای ارزشمند کوبید و با روغن معطر مخلوط کرد، با پارچهای لطیف و سفید، خونهای خشکیده را از روی زخم پاک کرد؛ پس از آن، مرهمی که با دقت آن را ساخته بود را بر روی زخم گذاشت و با همان دستمال، پای دخترک را بست.
شاهان بعد از اتمام کارش، قرصی را از پلاستیک بیرون کشید و به سمت زامیرا گرفت و گفت:
- بخور مسکنه!
زامیرا با تشکر قرص گیاهی را که با عسل به شکل گرد درآمده بود را گرفت و با آب خورد، شاهان در حالی که دوباره بر روی صندلی چوبی مینشست، بر روی سر توگو دست کشید و گفت:
- خب! میشنوم.
زامیرا از حالت دراز کش در آمد و با کمک دستانش خودش را به سمت عقب کشید و به پشتی تخت تکیه زد و گفت:
- میخوام کمکم کنی تا انتقام بگیرم.
شاهان با شنیدن این حرف پوزخندی زد و گفت:
- ببخشید خانم محترم فکر میکنم اشتباه گرفتی.
زامیرا نوچی کرد و گفت:
- مگه تو خدیو شاهان نیستی؟
خدیو ابرویی بالا انداخت عدهی کمی نام او را میدانستند، اکثرا فکر میکردند فامیل او نامش است، با این حال شاهان مانند زامیرا نوچی کرد و گفت:
- نه من خدیو شاهان نیستم.
زامیرا ناخواسته تک خندهای کرد و با دستگیری سخن گفت:
- اما تنها یه خدیو شاهان وجود داره که چشم سمت چپش رو از دست داده و چشم مصنوعی آبی رنگ گذاشته. تنها یه خدیو شاهان وجود داره که زخم سوختگی بازوی راستش رو تتوی اژدها زده.
و به بازوی خدیو که بخاطر پوشیدن رکابی، تتویش مشهود بود اشاره کرد.
این دختر کیست؟ مطمئن بود این دختر را به عمرش ندیده، پس خم به ابرو آورد و سوال پرسید:
- ببینم تو کی هستی؟
زامیرا که بخاطر گرمی کلبه چشمانش خمار شده بود گفت:
- من زامیرا دلخانیم همین کفایت میکنه یا بیشتر از خودم بگم؟
خدیو اخمی کرد، این دختر خوب او را به سخره گرفته بود، زامیرا میدانست که در جواب سوال «تو کی هستی؟» باید چیز دیگری میگفت اما در آن لحظه دوست داشت اینگونه جواب خدیو را بدهد. یک آشنایی ساده که بعدها باید آن را عمیق میکرد.
خدیو کلافه دستی بر روی صورتش کشید و بعد از آن گفت:
- ببین دخترجون! اون کسی که بهت گفته من خدیوم با این چهره! بهت نگفته که دیگه برای هیچ کس کار نمیکنم؟
زامیرا خونسرد سری به معنای مثبت تکان داد و گفت:
- چرا گفتن، حتی علت اینکه چهار سال از عمرت رو تو این کوهستان مثل بیچارهها داری زندگی میکنی رو هم بهم گفتن، برای همین اومدم سراغت!
لطفا صبر کنید...