خلاصه رمان عاشقانه بێ بەڵێن ( عهدشکن )
داستان زندگی دیلانِ که با یه پسری آشنا میشه و از هم خوششون میاد اما اون پسر یه مشکلی داره که خانوادهاش رضایت به ازدواجشون نمیدن ... یه روز دیلان دفترچهای پیدا میکنه از زندگی مادرش و اون باعث میشه که از اون طریق پدرش رو راضی به ازدواج با یزدان بکنه.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بێ بەڵێن ( عهدشکن ) - پارت 96
دیلان همچنان روی مبل نشسته بود و با دقت حرکت های مادرش را که در آشپزخانه مشغول به کار بود زیر نظر داشت. نگاهش روی او می چرخید اما افکارش جای دیگری پرسه میزد و دنیای بیرونش را به فراموشی سپرده بود که ناگهان با صدای زنگ موبایلش در دل این سکوت از جا پرید. شتاب زده خم شد و از روی میز عسلی کنار مبل م...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان بێ بەڵێن ( عهدشکن ) - پارت 95
در کنار مادرش کالی که روی مبل دو نفره ای نشسته بود قرار گرفت و دست راستش را دور شانه ی او انداخت. - چی داره این فیلم کالی خانوم؟ از گوشه ی چشم به دخترش نگاهی انداخت و مجدد خیره ی صفحه ی تلویزیون شد. - نگاهم شاید به صفحه باشه ولی هیچی از فیلم نمی فهمم. دیلان ابرویی بالا انداخت. - باز نگران چی شدی...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان بێ بەڵێن ( عهدشکن ) - پارت 94
تکان ریزی به تنش داد و به آرامی سرش را به سمتی که یزدان با نگاه عمیقش روی کاغذ متمرکز شده بود نزدیک کرد. دلش میخواست زودتر متن نوشته شده را ببیند اما تنها چیزی که نظرش را به خود جلب کرد دست های بزرگ و مردانهی یزدان بود که به آرامی خودکار را روی کاغذ می رقصاند. آهی عمیق از سر ناامیدی کشید و ...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان بێ بەڵێن ( عهدشکن ) - پارت 93
یزدان سرش را به نشانهی تایید در جواب او تکان داد هر چند دیر یا زود خود فَروَهَر آن ها را به مجلس کوچکشان دعوت می کرد خودش زیاد کنجکاو نبود تاریخ عقد آن ها را بداند اما از روحیه ی کنجکاو دیلان اطلاع داشت. نگران از نحوه ی راه رفتن دختر که پشت سرش را نمی دید دستش را فشرد و به راه اشاره کرد که خود د...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
م
در پارت 961خوب بود 🙏🏻🖤
۴ ماه پیشایدی
در پارت 953نویسنده جان مجبور بودی رمان آنلاین بنویسی
۵ ماه پیشفخری
در پارت 951سپاس فراوان به خانم منصوری عزیز بابت رمان خوبت.عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم🙏💕💕💕💕💕💕💕
۶ ماه پیشفخری
در پارت 942سونیا جان خدا قوت عزیزم قلمت عالیه.فقط زود به زود پارت بزار خوشگلم
۷ ماه پیشم
در پارت 942خوب بود ولی خیلی خیلی خیلی کوتاه بود مثل همیشه🙏🏻💚
۷ ماه پیشفخری
در پارت 932ممنون خانم منصوری عزیز خسته نباشی زود به زود به ما سر بزن خوشگلم 🙏🏻❤😢
۷ ماه پیشسعادت
در پارت 932تو این دو ماه هنوز اینها گیر کردند تو راه بیمارستان 😮 💨😮 💨
۷ ماه پیشسعادت
2راستی یادم رفت موضوع این رمان اصلأ چی بود
۷ ماه پیشسعادت
1اول یه صلوات بفرستید به رمان بخوانید چون می بینید که یه دفعه ناپدید میشه تا یک ماه بعد یاشاید این سری تا سال آینده
۷ ماه پیشسعادت
در پارت 922خوشحال شدم بعد از یک ماه به امید اینکه هر روز پارت داشته باشیم خدا قوت 🌸🌸
۸ ماه پیشفخری
در پارت 923ممنونم خانم منصوری عزیز خسته نباشی قلمت مانا 🌹❤
۸ ماه پیشم
در پارت 923والا برای ما هم خیلی زود گذشت،بعد یه ماه خیلی کم بود و هم اینکه خیلی جذاب بود،کجایی نویسنده جان ؟؟؟؟؟؟
۸ ماه پیشفخری
در پارت 913ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار زود به زود پارت بزار تا جبران بشه این غیبت😜🌹❤
۹ ماه پیشفخری
در پارت 900خانم منصوری عزیز خسته نباشی قلمت مانا ❤🌹
۹ ماه پیش
فخری
در پارت 962خانم منصوری عزیز سپاس از رمان بی نظیرت عالیه.نگران شدم عزیزم دیر به دیر پارت میزارین امیدوارم هر کجا که هستین سلامت باشین♥️♥️♥️♥️♥️