دوست داشتی؟
رمان عهد شکن به قلم سونیا منصوری در دنیای رمان

رمان بێ بەڵێن ( عهدشکن )

  • زبان فارسی
  • 77K 👁
  • 252 ❤️
  • 283 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه بێ بەڵێن ( عهدشکن )

داستان زندگی دیلان‌ِ که با یه پسری آشنا میشه و از هم خوششون میاد اما اون پسر یه مشکلی داره که خانواده‌اش رضایت به ازدواجشون نمی‌دن ... یه روز دیلان دفترچه‌ای پیدا می‌کنه از زندگی مادرش و اون باعث می‌شه که از اون طریق پدرش رو راضی به ازدواج با یزدان بکنه‌.

پارت اول

مقدمه
تمام خاطرات یک زن
آتش به جان داستان های ناتمامان افتاده است. امان...
امان از خاطرها، رقصیدن لب ها‌ به خنده.
چشم هایت را اما خوب یادم ماند که انعکاسی از غروب را به نمایش گذاشتند.
افسوس از جدایی ها ...
تمام خاطره‌های یک زن کتاب می‌شود و در صندوقچه‌ای قدیمی زیر تنها درخت گردویی که می‌شناختیم پنهان می‌کنم.
همان درختی که مکانی بود برای اولین قرار هایمان و کسی شک نمی‌برد روزی دو عاشق آن جا عاشق شوند و حتی خداحافظی آخرشان هم زیر همان درخت باشد.
نشانه‌ای برایت می‌گذارم...
برای روزی که شاید دلتنگم شدی...
روزی برای بار دوم عاشقانه‌هایمان را مرور می‌کنی؟  یک بار دیگر سیراب شدن از بوسه های از سر عشق را آغاز می‌کنی؟
خاطره‌ی اولین بوسه را به یاد می‌آوری؟
گفته بودی: - بگذار ببوسمت، نگران نباش، کسی ما را نمی‌بیند.
قلم بود شروعش کرد به یاد داری؟
قلم بود نقش چشم هایت را روی صفحه‌ای سپید نقش زد.
قلم باید رسالتش را به پایان می‌رساند و رقص را به دست هایم آموزش می داد تا من را با چشم هایت آشنا کند.
قلم به من که هنوز راه رفتن یاد نگرفته بودم آموزش داد لذت پرواز در آسمان چشم هایت، آن جنگل سرسبزِ پر طراوت چگونه است.
قلم در دستم رقصید و از سحرانگیزترین سیاره‌ای پرده برداشت که انوار مقدس عشق را در چشم هایت می‌رقصاند.
صفحه‌ای جدید پیش روی ما باز شد و من بی تاب تر از همیشه دنبال نشانی از چشم‌هایت بودم تا شاید قبله‌گاهی که قلبم به سمتش سجده کرد بیابم.
تله‌پاتی میانمان بود می‌دانستی؟ ناخواسته جمله‌ای از تو در ذهنم به نمایش در می‌آمد؟
گفته بودی: -در هوای چشم من پرواز می‌کردی که چه؟
قلم بود جوابت را داد: - همه‌ی دنیام مال تو، همه‌ی قلبم مال تو، سرسبزی چشم هات مال من.
که می‌خواهم در آسمان چشم هایت پرواز کنم
و عاشقانه‌هایم را در هوای نگاهت نشانت دهم.
زمانی که به آخرین سطر رسیدی بدان همه چیز با یک نامه شروع شد و با یک نامه به پایان رسید.
کبوتر خیالم آخرین بار بود در هوای نگاه پاک تو به پرواز درآمد.
چه کسی گفته قلم صدایی ندارد؟
سمفونی عشق می سراید و بس
تمام خاطرات یک زن
--------
دیلان ساکت به صورت غمگین و پژمرده ی خواهرش که شکوه و گلایه می کرد خیره شده بود.
لیدا آهی کشید.
- چرا باید با مردی زندگی کنم که استقلال نداره؟ نمی تونه بین من و خانواده اش اعتدال برقرار کنه؟
من با هفت سال زندگی هنوز باید با خانواده ی شوهر توی یه اتاق زندگی کنم؟ باید به خاطر هر قدم که بر می‌دارم از پدر و مادرش حرف بشنوم؟
به خاطر بچه ای که خودم دوست ندارم بیارم بگن که نازام؟ اون بچه به چه امیدی باید بیاد؟ بابای عاقلی داره؟ یا مادر خوشبختی؟ شاید زندگی درست و حسابی؟ بد می گم که هر وقت تونستی زندگی درستی برای من بسازی و آینده‌ی اون بچه رو واقعا تامین کنی بعد اسم بچه بیارین؟ نمی‌فهمه واقعا بچه های الان با بچه های دوره های قبل فرق دارن.
شنیدن درد و دل های خواهرش دلش را به درد می آورد اما افسوس که کاری از دستش بر نمی آمد.
- لیدا به نظرم به بابا بگو اینطوری فایده نداره‌ تا چه قدر توان داری تحمل کنی؟
حلقه‌های اشک درون چشم های لیدا می‌درخشید اما از ریزششان جلوگیری می‌کرد.
- چی بگم؟ بابا خودش کم بدبختی داره من هم بیشترش کنم؟ از اون طرف دلم نمی‌خواد خانواده رو درگیر زندگیم کنم.
آهش را در سینه پنهان کرد.
- همین که برای تو هم تعریف می کنم شرمنده می شم و پشیمون اما چه کار کنم که بیشتر از این نمی تونم توی دلم نگه دارم.
دیدن لیدای در هم شکسته و ویران قلبش را می فشرد اما قادر به انجام هیچ کار و کمکی نبود.
- می گم لیدا درسته اکثر روانشناس ها و  مردم می‌گن نذارید خانواده‌ها دعواهاتون رو بفهمن و دخالت کنن ولی این حرف همیشه درست نیست. گاهی باید ازشون بخوای تا مشکلتون رو درست کنن. هم تجربه بیشتری دارن هم چهار تا پیراهن بیشتر از شما پاره کردن.
لیدا سری به علامت مخالفت تکان داد و  چشم به ساعت چوبی ایستاده‌ی سلطنتی گوشه ی سالن دوخت.
- دیلان من دیگه باید برم الان ایمان میاد دنبالم فقط یه وقت چیزی به مامان و بابا نگی.
به لیدا که ایستاده و در حال پوشیدن مانتو بود خیره شد.
- شام نمی‌مونی؟
دکمه های مانتویش را یکی پس از دیگری بست و چادرش را هم برداشت.
- نه دیگه خواهرهای ایمان امشب میان اونجا مجبورم برم مادرش دست تنها کاری نمی کنه. بهتره بهونه دستشون ندم.
بلند شد و با چند قدم کوتاه خودش را به خواهرش رساند و دست هایش را دور شانه‌ی ظریفش حلقه کرد.
- می گم لیدا به نظرت من قراره بوده پسر بشم که قد بلندم و تو توی بغلم کوچولو و ظریفی یا تو دیگه خیلی ریزه میزه ای و آنُرمال؟
لیدا کمی خودش را عقب کشید و حرص زده گوشت بازویش را نیشگون گرفت.
- زهرمار دختره ی پرو آنُرمال تویی و عمت که این قد مثل زرافه و هیکل مثل خرس هم از اون بهت ارث رسیده.
دیلان با صدای بلند به قهقهه افتاد. حالش خوب بود همین که توانست کمی  خواهر بزرگ ترش را از غم دور کند و حرصش را در بیاورد مهم بود.
- می گم ریزه میزه به یه متر می‌رسی؟
لیدا با تلاش از آغوش خواهرش بیرون آمد و خیره ی چشم های سیاهش شد.
- بیشعور من فقط بیست سانت از توی صد و هشتادی کوچک ترم! بعد قد من کاملا مناسبه تو از بس بلندی شوهر برات پیدا نمی شه که آخرم باید بری زن مردی بشی که از خودت کوتاه تره!
دیلان با چشم هایی خندان خیره‌ی خواهرش بود که حرص می خورد و پنهان هم نمی‌کرد.
- لیدا حرص نخور که با این صدای جیغ، جیغی نمی تونی من رو حرص بدی بعد هم مگه عقلم رو از دست دادم شوهر کنم؟
لیدا می خواست فریاد بزند و تمام حرص انباشته در دلش را سر دیلان آوار کند اما تلاش کرد آرام بماند.
- فعلا بیخیال این بحث ها بشیم من باید برم ممکنه ایمان برسه می‌دونی که بدش میاد منتظر باشه؟
بی تفاوت از خواهرش فاصله گرفت و نگاهی به او که چادرش را روی سرش مرتب می‌کرد انداخت.
- می دونی چه قدر از این چادری که سرت کردن بیزارم؟ چه قدر از مادرشوهر به ظاهر مومنی که داری متنفرم؟
لیدا نفسی گرفت.
- به چادر چه ربطی داره؟ بذار بحث به غیبت نکشه که خوشم نمیاد پشت سر کسی حرف بزنم.
دیلان قدم زنان به سمت مبل های سلطنتی رفت.
- غیبت؟ توی صورتش هم حاضرم بگم که آدم باید ذاتش خوب و مومن باشه نه ظاهرش!
لیدا که می دانست اگر بماند بحث به جایی نمی برد خداحافظی کوتاهی کرد و با قدم های بلندی از خانه بیرون رفت.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان بێ بەڵێن ( عهدشکن )
  • فخری

    در پارت 962

    خانم منصوری عزیز سپاس از رمان بی نظیرت عالیه.نگران شدم عزیزم دیر به دیر پارت میزارین امیدوارم هر کجا که هستین سلامت باشین♥️♥️♥️♥️♥️

    ۴ ماه پیش
  • م

    در پارت 961

    خوب بود 🙏🏻🖤

    ۴ ماه پیش
  • ایدی

    در پارت 953

    نویسنده جان مجبور بودی رمان آنلاین بنویسی

    ۵ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 951

    سپاس فراوان به خانم منصوری عزیز بابت رمان خوبت.عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم🙏💕💕💕💕💕💕💕

    ۶ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 942

    سونیا جان خدا قوت عزیزم قلمت عالیه.فقط زود به زود پارت بزار خوشگلم

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 942

    خوب بود ولی خیلی خیلی خیلی کوتاه بود مثل همیشه🙏🏻💚

    ۷ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 932

    ممنون خانم منصوری عزیز خسته نباشی زود به زود به ما سر بزن خوشگلم 🙏🏻❤😢

    ۷ ماه پیش
  • سعادت

    در پارت 932

    تو این دو ماه هنوز اینها گیر کردند تو راه بیمارستان 😮 💨😮 💨

    ۷ ماه پیش
  • سعادت

    2

    راستی یادم رفت موضوع این رمان اصلأ چی بود

    ۷ ماه پیش
  • سعادت

    1

    اول یه صلوات بفرستید به رمان بخوانید چون می بینید که یه دفعه ناپدید میشه تا یک ماه بعد یاشاید این سری تا سال آینده

    ۷ ماه پیش
  • سعادت

    در پارت 922

    خوشحال شدم بعد از یک ماه به امید اینکه هر روز پارت داشته باشیم خدا قوت 🌸🌸

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 923

    ممنونم خانم منصوری عزیز خسته نباشی قلمت مانا 🌹❤

    ۸ ماه پیش
  • م

    در پارت 923

    والا برای ما هم خیلی زود گذشت،بعد یه ماه خیلی کم بود و هم اینکه خیلی جذاب بود،کجایی نویسنده جان ؟؟؟؟؟؟

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 913

    ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار زود به زود پارت بزار تا جبران بشه این غیبت😜🌹❤

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 900

    خانم منصوری عزیز خسته نباشی قلمت مانا ❤🌹

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟