پارت سوم :

با همان چشمک ریز، نفس حلما در سینه حبس‌‌‌‌شد. برای فرار از بحثی که سامان سعی در آغازش داشت با چشم به دسته گل اشاره کرد و ‌گفت:
«من عاشق رزهای نباتی‌ام. خیلی زیبان. یادم نمی‌آد از این موضوع به تو چیزی گفته باشم.چه طور فهمیدی؟»
سامان کمی به سمت او خم ‌‌‌‌شد و با تُن صدای آرام‌‌‌‌تری که دل کوچکش را آب‌‌‌‌ می‌کرد،‌گفت: «عسلم، من خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنی مشتاق کشف کردن خواسته‌های تو هستم.
باید یک لیست بلند بالا داشتهباشم، از هر چیزی که میتونه مثل الان لبخند رو روی لب‌های خجالتی تو بِنشونه. میخوام تو رو توی این دنیا بهتر و عمیق‌‌‌تر از هر کس دیگه‌ای بشناسم.» برای لحظه‌ای احساس‌‌‌‌کرد مانند فیلم‌های رومنس دور تا دور مرد مقابلش مملو از قلب و اکلیل‌های صورتی شده
است.
دوز احساساتیکه سامان برای هر کلمه خرج می‌کرد، آنقدر زیاد بود که هر آن احتمال از تپش ایستادن قلبش وجود داشت.
سامان با تعجب ‌گفت: «چرا می‌لرزی؟ سردته؟»
یک تماسکوچک میان‌شان برقرار شد اما همان کافی بود تا دست و پایش را به شدت گم کند. هیجان زده اولین چیزی که به ذهنش‌‌‌‌ رسید را به زبان‌‌‌‌ آورد:«نه! حالم خوبه. فقط یکم هیجان زده شدم. نه... یعنی، چیزه! هیجان زده که نه چیز...
اصلا میدونی؟» به درب ورودی اشاره کرد و همانطور که در دل به خاطر چرندیاتی که به زبانآورده بود به خودش ناسزا‌‌‌‌ می‌گفت، لبخند مسخره‌ای زد: «ما هنوز جلوی درب ایستادیم.
بهتر نیست بریم داخل؟»
سامانبا چشم‌هایی که شیطنت در آن سرازیر شده بود، نگاهش کرد. این کار بیشتر از قبل دختر خجالتی را معذب کرد. سامان صاف‌‌‌‌ ایستاد و با احترام و آرامش دستش را نزدیک گودیکمرش نگه داشت و با دست دیگر او را به داخل خانه راهنمایی کرد.
با ورودشان به سالن پذیرایی، نگاه همه به سمت آن دو کشیده‌‌‌‌ شد. پریناز خانوم با لبخند به مبلکناری‌اش اشاره کرد. حلما با خجالت موهایش را که از زیر شال بیرون آمده بود، پشت گوشش‌‌‌‌ فرستاد. سرش را پایین‌‌‌‌ انداخت و به سمت پریناز خانوم‌‌‌‌ رفت. سامان هم طرف دیگرسالن و دقیقا روبروی او‌‌‌‌ نشست. همین که نگاه خیره او را روی خود‌‌‌‌ دید، شیطنت وار چشمکی ‌زد.
قبل ازاینکه بدنش برای سرخ و سفید شدن، دست به کار شود، صدای مرتضوی بزرگ که او را خطاب قرار‌‌‌‌ داد، توجه‌اش را جلب کرد: «حلما جان! از هر چه بگذریم سخن دوست خوش‌‌‌تر است. خودتبهتر از من، پسرم رو می‌شناسی. بچه‌ی خوب و درستکاریه. سرش به کار خودش گرمه و کاری
به کار کسی نداره. حاضرم قسم بخورم آزارش به مورچه هم نرسیده. از خانواده ما هم کهشناخت کافی رو داری. یک کارگاه فرشبافی و چند حجره هم توی بازار داریم که زحمت چرخوندش با سامی جانه.»
مرتضویبزرگ دستش را روی شانه پهن و مردانه‌ی سامان‌‌‌‌ ‌کوبید و با لبخندی که چاشنی همیشگی صحبت‌هایش بود، ادامه ‌‌‌‌داد:«سامی تنها فرزندیه که خدا بعد از 10 سال نذر و نیاز به ما داد. الان هم تنها آرزویی که واسه این شاخه شمشاد داریم اینه که در کنار یک دختر خوب، همیشه شاد و سعادتمند باشه.سامی پسر باغیرتیه و میتونه یک تکیه گاه قوی و محکم برای تو باشه. خودت هم که نیازی به تعریف کردن نداری؛ عاقل و بالغی. من و پدرت فکر می‌کنیم در این مدت که با سامی جاندر ارتباط بودی به خوبی همدیگر رو شناخته باشید. خب! عروس خانوم، اگر امروز رو هم حساب کنیم تا الان 5 بار برای خواستگاری تشریف آوردیم.» صدای خنده جمع بلند شد. مرتضوی بزرگظرف شیرینی که روی میز بود را برداشت و ‌گفت: «دخترم، اجازه هست دهنمون رو شیرین کنیم؟»

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یاسمن سعیدی نیا

    0

    چرا حس می کنم سامان دوسش نداره فقط تظاهر می کنه..

    ۵ ماه پیش
  • الیسا

    0

    خوببببببببببب

    ۱ سال پیش
  • نونا

    0

    تا اینجا که رمان منو حسابی جذب کرده

    ۱ سال پیش
  • نونا

    0

    تا پارت 3خوندم ولی حس خوبی به سامی ندارم

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    آره از رفتار مرتضوی خوشم اومد

    ۱ سال پیش
  • سمانه حسن زاده

    0

    هیجان زده،امیدوارم

    ۱ سال پیش
  • ماهیلا

    0

    خیلی داستانش زیباست

    ۱ سال پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ممنونم خوشحالم که دوستش دارید 🌷🌷🌷🌷

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    چرا اینقدر داماد را پررو به تصویر کشیده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    رمان خیلی قشنگیه

    ۱ سال پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ممنونم 🌷🌷🌷🌷

    ۱ سال پیش
  • ناشناس

    0

    فعلا هنوز اولش هست خوبه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    خوبه رمان اولش انشالا بعدا هم خوب باشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️