سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت هفتاد و سوم :
دفتر خاطرات را بست و گفت:
_ اینا نوشتههای یک آدم عادی نیست. میخوای بقیشو بخونم؟
لبهایم خشک شده بود و نفسم سنگین بالا میآمد. تمام پوست بدنم یخ کرده بود، ولی درونم مثل کورهای شعلهور بود. هر سلولم از تردید میجوشید. صدای اخوان در گوشم میپیچید، اما کلماتش انگار از پشت شیشهای ضخیم به گوشم میرسیدند؛ شفاف، ولی دور، مثل رؤیایی بد که هنوز در آن گیر کرده باشم.
ذهنم درگیر
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لعیا
1همون نباشند بهتره برن بمیرن مارمولکا
۱۰ ماه پیش......
0چقدر تا آخر رمان مونده؟
۱۱ ماه پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
10صفحه از پیرنگ رمان مانده است و چون رمان انلاین نوشته میشود دقیق نمیدانم چند پارت باقی مانده است
۱۱ ماه پیشلایف
0خودش قاتله ولی امکانم داره کار اتوسا باشه
۱۱ ماه پیشزهرا
0چرا میگید خودش قاتله؟
۱۱ ماه پیشندا
1من میگم خودش قاتل یادش رفته بخاطرموادمخدر
۱۱ ماه پیشفریبا
0لنا که هیچ جا مواد مصرف نکرد که بگیم بخاطر مصرف مواد فراموشی داره
۱۱ ماه پیشراز
0همش رو من داشتم همه احساسات رو داشتم بانو
۱۱ ماه پیشراز
0همش رو من داشتم همه احساسات رو داشتم بانو
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
فاطی
0چرا از حسام و آتوسا هیچ خبری نیست