پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و نهم :
سهیل به آسمان خیره شده بود. در چشمانش حسی غریب موج میزد، ترکیبی از دلشکستگی و چیزی که شاید امید میشد نامید. لحظهای آهی کشید و صدایش وقتی سکوت را شکست، لرزش اندکی داشت:
-خیلی وقت بود فکر میکردم دیگه امیدی باقی نمونده... ولی حالا که شما رو اینطور میبینم، شاید... شاید چیزی برای گفتن باشه.
آسمان، که بارقهای از امید در صدای او شنیده بود، کمی جلوتر آمد. وقاری در او بود ک
لطفا صبر کنید...

بله
0نیتی