پارت صد و نهم :

سهیل به آسمان خیره شده بود. در چشمانش حسی غریب موج می‌زد، ترکیبی از دلشکستگی و چیزی که شاید امید می‌شد نامید. لحظه‌ای آهی کشید و صدایش وقتی سکوت را شکست، لرزش اندکی داشت:

-خیلی وقت بود فکر می‌کردم دیگه امیدی باقی نمونده... ولی حالا که شما رو این‌طور می‌بینم، شاید... شاید چیزی برای گفتن باشه.

آسمان، که بارقه‌ای از امید در صدای او شنیده بود، کمی جلوتر آمد. وقاری در او بود ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بله

    0

    نیتی

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    سهیل هم جون میکنه تا حرف بزنه😅😅

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    خوب معلوم بودفریمن چجورآدمی🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️