پارت چهل :

با اشاره ی فیلمبردار چاقو را بلند کردیم و از بالا به پایین کیک را یک خط انداختیم. تا چاقو را پایین آوردیم نقطه ای از شکمم لحظه ای آنقدر سوخت که حس کردم جان از تنم کنده شد.
از دردی که در وجودم پیچید نفس درسینه ام حبس شد، دستم را به آن قسمت گذاشتم که با خیسی مایه گرمی با تعجب و درد به دستم نگاه کردم. رنگ قرمز خون برایم دهن کجی میکرد.
از درد نتوانستم سرجایم باایستم و چند قدم عقب رفتم و در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!