رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت چهل :
با اشاره ی فیلمبردار چاقو را بلند کردیم و از بالا به پایین کیک را یک خط انداختیم. تا چاقو را پایین آوردیم نقطه ای از شکمم لحظه ای آنقدر سوخت که حس کردم جان از تنم کنده شد.
از دردی که در وجودم پیچید نفس درسینه ام حبس شد، دستم را به آن قسمت گذاشتم که با خیسی مایه گرمی با تعجب و درد به دستم نگاه کردم. رنگ قرمز خون برایم دهن کجی میکرد.
از درد نتوانستم سرجایم باایستم و چند قدم عقب رفتم و در
لطفا صبر کنید...
