پارت چهل و یک :

اطراف برایم آهسته شده بود بجز اون چیز دیگری نمیدیدم. لحظه ای فکر از دست دادنش چشمانم را پر کرد، اما مغرور تزاز آن بودم که اجازه دهم قطره اشکی از چشمم بیوفتد.
از درد نمیتوانست نفس بکشید و فقط به زور توانست اسمم را صدا بزند و چشمان زیبایش را به رویم بست.
انگار با بستن چشمانش دنیای مرا هم تاریک کرد.
صدایش میزدم و صورتش را نوازش میکردم و خواهش میکردم چشمانش را باز کند.
با تکان ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!