رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و یک :
اطراف برایم آهسته شده بود بجز اون چیز دیگری نمیدیدم. لحظه ای فکر از دست دادنش چشمانم را پر کرد، اما مغرور تزاز آن بودم که اجازه دهم قطره اشکی از چشمم بیوفتد.
از درد نمیتوانست نفس بکشید و فقط به زور توانست اسمم را صدا بزند و چشمان زیبایش را به رویم بست.
انگار با بستن چشمانش دنیای مرا هم تاریک کرد.
صدایش میزدم و صورتش را نوازش میکردم و خواهش میکردم چشمانش را باز کند.
با تکان ها
لطفا صبر کنید...
