رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت سی و نهم :
صدایش کنار گوشم پیچید که گفت:
_خوابت نبره ها، هنوز خیلی کارا داریم. انگار بهت خوش میگذره اونجا.
سرم را بلند کردم و مثلا نگاه عاشقانه ای بهش انداختم و گفتم:
_نترس کسی روی سنگ نمیتونه بخوابه.
باز داشت کلکلهایمان شروع میشد که آهنگ تمام شد.
با پخش شدن آهنگ شاد، دختر و پسرای جوون و فامیلا ریختن سرمون و شروع به رقصیدن کردند، به ناچار من و تایماز هم شروع به رقص کردیم. مقابل هم م
لطفا صبر کنید...
