پارت چهل :

با اشاره ی فیلمبردار چاقو را بلند کردیم و از بالا به پایین کیک را یک خط انداختیم. تا چاقو را پایین آوردیم نقطه ای از شکمم لحظه ای آنقدر سوخت که حس کردم جان از تنم کنده شد.
از دردی که در وجودم پیچید نفس درسینه ام حبس شد، دستم را به آن قسمت گذاشتم که با خیسی مایه گرمی با تعجب و درد به دستم نگاه کردم. رنگ قرمز خون برایم دهن کجی میکرد.
از درد نتوانستم سرجایم باایستم و چند قدم عقب رفتم و در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️