رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هشتم :
بعد از انجام حرکات خودم تایماز هم به من پیوست و کنار هم و هماهنگ هم به رقصمان ادامه دادیم.
این آهنگ آنقدر زیبا و دلنواز بود که روح را سیغل میداد. با روبه روی هم قرار گرفتن ما آهنگ هم تمام شد.
غرق در چشمان هم و با لبخندپیروز مندانه از او فاصله گرفتم.
انگار حال نوبت دانسمون بود.
مثل یک فیلمنامه تمام لحظات را نوشته بودند و ما مجبور به اجرایش بودیم. یکی از دستانم را روی شانه ی پ
لطفا صبر کنید...
