پارت سی و نهم :

صدایش کنار گوشم پیچید که گفت:
_خوابت نبره ها، هنوز خیلی کارا داریم. انگار بهت خوش میگذره اونجا.
سرم را بلند کردم و مثلا نگاه عاشقانه ای بهش انداختم و گفتم:
_نترس کسی روی سنگ نمیتونه بخوابه.
باز داشت کلکلهایمان شروع میشد که آهنگ تمام شد.
با پخش شدن آهنگ شاد، دختر و پسرای جوون و فامیلا ریختن سرمون و شروع به رقصیدن کردند، به ناچار من و تایماز هم شروع به رقص کردیم. مقابل هم م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️