پارت سی و هفتم :

فیلمبردار با چشم های دشت شده و دهن باز نگاهمان کرد که بی اعتنا به او گفتم:
_وحشی خودتی، بیشعور دستم شکست. خودت اولش رو شروع کردی، مثل آدم دستمو بگیر فقط لبخندت رو بزن دیگه. فکر نکن چون لباس عروس تنمه نمیتونم کاری بکنم. میگیرم همینجا لهت میکنم.
صداش رو بالا برد و گفت:
_منم میشینم نگاهت میکنم! حواست باشه از این ببعد من شوهرتم. نه تایماز استانبول.
فیلمبردار فقط داشت فیلم میگرفت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!