رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هفتم :
فیلمبردار با چشم های دشت شده و دهن باز نگاهمان کرد که بی اعتنا به او گفتم:
_وحشی خودتی، بیشعور دستم شکست. خودت اولش رو شروع کردی، مثل آدم دستمو بگیر فقط لبخندت رو بزن دیگه. فکر نکن چون لباس عروس تنمه نمیتونم کاری بکنم. میگیرم همینجا لهت میکنم.
صداش رو بالا برد و گفت:
_منم میشینم نگاهت میکنم! حواست باشه از این ببعد من شوهرتم. نه تایماز استانبول.
فیلمبردار فقط داشت فیلم میگرفت
لطفا صبر کنید...
