رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت سی و ششم :
با تبریک های اطرافیان به خود آمدم و لبخندی به رویشان زدم.
حال وقت رفتن به تالار بود. دست در دست تایماز با دف از خونه بیرون اومدیم. بچه ها جلومون میرقصیدن و پول میخواستن.
تایماز دسته پولی از جیبش درآورد و روبه آسمان پرت کرد که اسکناس ها رقص زنان روی زمین افتادند
با هزار مصیبت بخاطر دامن پفی لباس عروسم، سوار ماشین شدم و تایماز هم کنارم قرار گرفت.
با توصیه های فیلمبردار صحنه ه
لطفا صبر کنید...
