پارت سی و هفتم :

فیلمبردار با چشم های دشت شده و دهن باز نگاهمان کرد که بی اعتنا به او گفتم:
_وحشی خودتی، بیشعور دستم شکست. خودت اولش رو شروع کردی، مثل آدم دستمو بگیر فقط لبخندت رو بزن دیگه. فکر نکن چون لباس عروس تنمه نمیتونم کاری بکنم. میگیرم همینجا لهت میکنم.
صداش رو بالا برد و گفت:
_منم میشینم نگاهت میکنم! حواست باشه از این ببعد من شوهرتم. نه تایماز استانبول.
فیلمبردار فقط داشت فیلم میگرفت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️