رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت سی و سوم :
ازم فاصله گرفت و بازم تور رو به صورتم کشید. ولی یه جور خاصی نگاهم میکرد. نه شیطنت داشت نه حرص... آرام و لطیف و مجذوب کننده.
انگار... نمیخواستم به زبون بیارم، ولی انگار چشمش رو گرفته بودم.
دستم رو دور بازوش حلقه کردم و با راهنمایی های فیلم بردار از اتاق خوارج شدیم. سر پیچ پله ها که رسیدیم صدای سوت و جیغ بلند شد.
پله هارو آروم آروم پایین رفتیم و مامان ها و چند نفر دیگه از مهمونا رو سرم
لطفا صبر کنید...
