پارت سی و سوم :

ازم فاصله گرفت و بازم تور رو به صورتم کشید. ولی یه جور خاصی نگاهم میکرد. نه شیطنت داشت نه حرص... آرام و لطیف و مجذوب کننده.
انگار... نمیخواستم به زبون بیارم، ولی انگار چشمش رو گرفته بودم.
دستم رو دور بازوش حلقه کردم و با راهنمایی های فیلم بردار از اتاق خوارج شدیم. سر پیچ پله ها که رسیدیم صدای سوت و جیغ بلند شد.
پله هارو آروم آروم پایین رفتیم و مامان ها و چند نفر دیگه از مهمونا رو سرم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️