پارت بیست و سوم :

وسایل هایم را برداشتم و از اتاقم بیرون آمدم.
عمه بِیگُم عصایش را محکمتر از قبل بر زمین می‌کوبید و با غرور قجری‌اش سمت پله ها میرفت.
عجب شبی در انتظارمان بود. هرچند خودم هم دلم نمیخواست تن به این وصلت بدهم، اما خب دیگر نمیشد کاری اش کرد.
از یک لحاظ هم بد نمیشد، میتوانستم بیشتر سربه سر رسپینا بگذارم و از اذیت کردنش لذت ببرم.
با خانواده سوار ماشین هایمان شدیم و سمت آبادی آراز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!