رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و سوم :
وسایل هایم را برداشتم و از اتاقم بیرون آمدم.
عمه بِیگُم عصایش را محکمتر از قبل بر زمین میکوبید و با غرور قجریاش سمت پله ها میرفت.
عجب شبی در انتظارمان بود. هرچند خودم هم دلم نمیخواست تن به این وصلت بدهم، اما خب دیگر نمیشد کاری اش کرد.
از یک لحاظ هم بد نمیشد، میتوانستم بیشتر سربه سر رسپینا بگذارم و از اذیت کردنش لذت ببرم.
با خانواده سوار ماشین هایمان شدیم و سمت آبادی آراز
لطفا صبر کنید...
