رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و یک :
منی که همیشه آرایش ملایم روی صورتم داشتم اینبار خیلی عوض شده بودم.
بعد تموم شدن کارش اجازه ای گرفت و رفت. هزینش رو مطمئن بودم مامان چند برابرش رو میداد. هرچی بود الان دقیقه ی نودی رسیده بود و من رو نجات داده بود.
بلند شدم و لباسام رو عوض کردم و ادکلنم رو زدم و حاضر و آماده روی مبل نشستم.
عکس سلفی ای از خودم انداختم و به تایماز فرستادم و نوشتم:
_"اومدنی عینک جوشکاری بزنید چون ا
لطفا صبر کنید...
