پارت پنجاه و هفتم :

هامون
ان شب رفت بعد ان شب انگار از من فرار میکرد
قهوه را می اورد و دیگر نمیدیدمش
بیشتر با بچه ها مشغول بود
غم در چهره اش کاملا مشخص شده بود
همیشه در فکر!
هروقت میدیمش خودش را قدرتمند نشان میداد ولی نه!
معلوم بود که چهره اش پر غم است
درست مثل الان که سرش پایین بود و اتاقم را مرتب میکرد
مثلا نامه ها در دستم بود ولی به او نگاه میکردم
عذاب وجدان گلویم را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مرضیه

    2

    واقعا که اینم شد پارت فقط ۳۰ ثانیه طول کشید و بی معنی

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون ❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️