پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و چهارم :
پنجاه و سه. سطرهای بیصدا!
صبح آفتابی عید فطر، همه چیز انگار رنگ تازهای گرفته بود. بعد از مدتها، زندگی به همه شان فرصت داده بود که دور هم جمع شوند. هما، آسمان، و الینارز کنار آرمان، یونا و دانیال نشسته بودند؛ جهان کوچکشان کامل شده بود.
هوای خانه پر از عطر نان تازه و چای بود. میز صبحانه با ظرافت چیده شده بود. عسل، خامه، نانهای داغ، تخممرغهای نیمرو شده و لیوانهای پر

لطفا صبر کنید...

آمینا
2هیچکدوم یاد حیان پیرمرده هم نکردن