پارت هفده :

صدای گرمش توی گوشم پیچید:
_سلام باباجان، کجایی؟
_دارم از بند میام، چیزی شده؟ کاری داشتید؟
_نه دخترم نگران نباش چیزی نشده، پیک تایماز اومده و گفت شب قراره بیان خواستگاری.
همونجور که گفته بودی، اولش مخالفت کردم و ردشون کردم، بعدش احمد خان آدمش رو فرستاد و منم گفتم به احترام احمد خان باشه قبول میکنم.
احمدخان حتما عمویی بود که تایماز ازش صحبت میکرد. باشه ای به بابا گفتم و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!