پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت صد و بیست و هشتم :
من با بدتر از اینها هم کنار آمده بودم مگر نه؟
از پسش برمیآمدم،:تنها کافی بود که کم نیاورم!
صدای سردین را شنیدم:
_چیزایی که به ما گفتی رو به ویونا هم بگو.
رستاک عصبی به قاب در تکیه زده و دست به سینه نگاه خشمگین و سردش را به بوتهایش دوخته بود.
منتظر به خیاط چشم دوختم، روی شکاف سرش را پانسمان کرده بودند.
به سختی درجایش جابهجا شد.
_بالاخره بیدار شدی؟!
رستاک به
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
7اوووف ایول عجب پارتی😍 ولی همه کاراکترا یه طرف ، سردین یه طرف 😉😁
۱ سال پیشزهرا
4چه نمایش خیمه شب بازی بشه جانمی جان😈💀🔥
۱ سال پیشفاطمه
2بنازممممم هوووو خب طبیعیه الان پنج نابغه کنار همن🤩
۱ سال پیشمعصومه
4تو چه مخی داری مرجان چطوری تو همه رمانات اینطور رمز و راز میزاری که انقدر داستان جذاب بشه اخه چطوری انقدر باهوشی دختر
۱ سال پیشمه
2هقققق شبیه ساز دیگ چی بود پشمام
۱ سال پیشمه
0هقققق شبیه ساز دیگ چی بود پشمام
۱ سال پیشمرضیه
7از شدت کنجکاوی و هیجان فقط رد میکنم زودتر بره پارت بعد و به نظر دادن نمیکشه😅اما اخر هرپارت چشام قد دوتا گوجه میشه و باخودم میگم پشششمااااممم این همه رمز وراز تو هرپارت از کجا میاد اخه😕
۲ سال پیشنمیدونم
12و ما تا الان فقط داشتیم مقدمه ی رمان و میخوندیم و پیرانای اصلی از این به بعد شروع میشه🐟🪼🦋🕷🕸🐍
۲ سال پیشبلکبلو
12پیرانا کاری کرده که کل زندگیم شده بلک بلو:)
۲ سال پیشH
10پیرانا فقط صرفا یه رمان نیست
۲ سال پیشالهه
7هر بار میخونم بازم برام تازس
۲ سال پیشارام
2پشمام!
۲ سال پیشFatemeh
3میترسم بزنم پارت بعد😥
۲ سال پیشحنا
1واییییی دارم از استرس میمیرمممممم 🙂
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بستنی گوگوری
5بعضی اوغات انقدر محو میشم که یادم میره نظری بدم