به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت شصت :
به برفها نگاهی انداختم. رنگ سپیدشان، حالا لکهدار شده بود. خالصیشان شکسته بود. رخت سپید زمین، سرخ شده بود. تازه کجایش را دیدی؟ این تنها پیشدرآمد است. قصد داشتم کل این برفها را سرخ کنم. رنگی که هیچگاه از نگاه کردن به آن سیر نمیشدم. دیگر افراد، نگهبان را بردند. جسد نیمهجانش را از زمین کندند. به الکساندر که از دور با لبخند نگاهم میکرد نگریستم. لبخند پیروزمندانهای به او زدم. به Ú
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
جلوتر متوجه میشی چرا الکساندر اینقدر زود وا داد
۶ ماه پیشثریا
0عالی بود عزیزم
۱ سال پیشدنیا
0عوممم، بازم مثل همیشه عالی و پیچیده👌🏼🥲
۲ سال پیشآمنه
0واقعا عالی ای کاش یکم توضیح اینکه صاحب راست گفته یا نه مینوشتید باز هم توی خمار پارت بعدیمیمونیم
۲ سال پیشKimia
0رمان خیلی خوبیه قلم عالی داستان عالی و اتفاقات هیجان انگیز خسته نباشی و موفق باشی🤍✨
۲ سال پیشسهیل
0مثل همیشه عالی و خماری🫠😅
۲ سال پیشنشمین
0حرف نداری عزیزم
۲ سال پیشلیلا
1حالا مطمئنه صاحب راستش رو میگه
۲ سال پیشفیونا
2انگار تو اون یک ماه اتفاقات زیادی افتاده که برفین انقدر تغییر کرده
۲ سال پیشتمنا
0ممنون واسه پارت قشنگتون🌹
۲ سال پیشم.ر
0🤩😍
۲ سال پیشNarges.g
2باباچراقسمت حساسش تو خماری گذاشتی؟ حالا تافردا چیکار کنیم
۲ سال پیشنمیدونم
1وای خیلی خوب بود خانوم کاظمی شما دومین نویسنده ای هستین که رمانشون رو از ته قلبم دوست دارم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الی
0ملیکا جون قلمت بسیار زیباست فقط در مورد اینکه الک و برفی چطوری عشق بینشون بوجود اومد صحبتی نشد یهو دیدیم اینا عاشقن در حالی که کل کل زال و برفی یا بهتر بگم پیش زمینه عشقی بین زال و برفی خیلی منطقیتر بود الک خیلی زود بدون ارتباط زیاد با برفی وا داد و شخصیت خشکش و زیر سوال برد