پارت شانزده :

این موقعیت مرا یاد زمان‌هایی انداخت که در آشغال‌ها به دنبال غذا برای خود می‌گشتم و سر و بدن عروسک‌ها را بر می‌داشتم. از همان کودکی خوب شستن را یاد گرفته بودم. صاحب خودش مرا به دنبال غذا در سطل‌های زباله‌ی بزرگ می‌فرستاد و بعد، از اینکه خانه را ترک کرده‌ام عصبانی می‌شد و کتکم می‌زد. یا حتی بعضی اوقات وقتی عروسک‌هایم را می‌دید، همه را دور می‌ریخت و به جایش جسد کودکان را به دستم می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • شت یادم رفت

    2

    نمیدونم چرا احساس میکنم رئیس بخشی باند همون صاحبه البته این فقط نظر خودمه🤔

    ۲ سال پیش
  • نسیم

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    ممنون عالی بود🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    3

    اولین آشنای الک و برفین آشنای تاریخی شد برفین قشنگ الک ترور شخصتی کرد 🤣🤣 خدا بقیش بخیر بگذرون 🤲

    ۲ سال پیش
  • فرگُل

    3

    از جواب برفین خوشم اومد ،قشنگ یارو رو با خاک یکسان کرد😂🥳باید با کاردک از کف زمین جمعش میکردی

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️