پارت سیزده :

قلبم تندتر زد، اما صورتم همچنان بی‌احساس ماند. این دعوت ناشناس... فقط یک نفر می‌توانست پشتش باشد. شخصی که به خوبی نمی‌شناختمش ولی برایم ناشناس هم نبود. برای لحظه‌ای، انگشتانم روی لبه‌های کاغذ یخ‌زده ماند. هزار فکر از سرم گذشت، اما حتی یکی‌شان هم آرامش‌بخش نبود. هوای سرد ناگهان سنگین‌تر شد. کاغذ را تا کردم و در جیب شلوارم فرو بردم.
به راه افتادم، اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    0

    یه حسی بهم میگه آدم برفی یا انسانی نیست و یا پدرخونده الکساندره

    ۷ ماه پیش
  • مهیا

    0

    عالیی

    ۲ سال پیش
  • فرگل

    1

    وای آلکساندرا به نظرم خیلی جذاب اومد🥹عالیع

    ۲ سال پیش
  • ...

    1

    خیلی خیلی مرسی🌱

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    عالی بودخیلی خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • آذر

    3

    عالی بود ولی من تا فردا چجوری صبر کنم؟🥺

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    3

    رمان بسیار جذابی بود مشتاقانه برای ادامه رمان هستم ملیکا عزیز قلم همیشه پر انرژی باش همیشه 💐😊

    ۲ سال پیش
  • الی

    3

    صاحب اصلا کیه و چه کارست جدی میخوام بدونم و امیدوارم پایان بدی نداشته باشه

    ۲ سال پیش
  • anna

    3

    خیلی خوب بود بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    4

    صاحب واقعانگران برفین حالایابخاطرنقشه اش یابرای چیزدیگه🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️