پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت هفتاد و هفتم :
با بغض به سمت صدا چرخیدم.
اصلا مهم نبود،که او کاکتوس باشد و من گل…
مهم نبود اگر در آغوشش بگیرم و خار هایش گل برگ هایم را زخمی کنند.
مهم این بود با تمام وجودم دلم در آغوش گرفتنش را می خواست.
آن شانه هایی که نزدیک به هشت سال ازشان محروم بودم.
آن چشمانی که مهربانیشان با من، زبان زد همه بود، چرا این چنین غریب نگاهم می کردند؟
آخرین باری که دیده بودمش،به نه ماه پیش باز می گش
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
....
3کاشکی هیچ وقت خودت رو مقصر نمیدیدی
۶ ماه پیشسارا
6وایی خدا خزان بیا بغلم تا باهم اشک بریزیم به خاطر دردی که هیچوقت درمان نداره خدا قوت یاعلی ❤️
۱ سال پیشسارا
14و منی که برای اولین بار با یک رمان اشک ریختم....
۱ سال پیشDeath
2و منی که هربار با رمانای مرجان اشک میریزم
۱ سال پیشهستی
6هر دفه که تولده یه اتفاقی میافته هعی
۱ سال پیشهستی
7باباش چه راحت به دخترش بدو بیراه میگه عجب
۱ سال پیشARMY
4سراسر اشکم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
۱ سال پیشفرشته
7ولی این بار صخره شکست تا دیگه کسی نگه مقصره ..... امان از وقتس که صخره بشکنه 😭😭
۱ سال پیشاردک
2خوشحالم که صخره سر دلشو باز کرد و نزاشت بیشتر از این موج های ویرون کننده ی دریا بهش برخورد کنه💔
۱ سال پیشArmia
2تو مهمونی گریم گرفتتتت😭
۱ سال پیشسودابه
6وای خزان چی خوب که زد 🥹 این رمان را نمیشه تو جمع خواند همش بغضم میگیره💔😭
۱ سال پیشمتین
1وای خزانم 😭
۱ سال پیشDonya
4خزان خزاننن وایی خزان پدر که میبخشد پدر که بزرگ است او شاید دیر اما میبخشد ولی تو خزان؟ میتونی ببخشی؟🥺
۱ سال پیشFatem
3و اما قلم نویسنده قویی یعنی همین یعنی اینقدر قویی که زمان خوندن داخل قفسه سینت درد بگیره چرا چون از بس خوبه که خودتو داخل رمان ببینی و با رمان ارتباط عمیقی برقرار کنی
۱ سال پیشFifi
1ولی همین که بلاخره حرفشو زد خیلی خوب بود
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

...
1کار خوبی کردی خزان