پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت هفتاد و ششم :
***
موهایم را پشت گوش زدم،کیک تولد کوچک را با یک دست گرفته و با دست دیگر باکس قرمز رنگ را زیر بغل زده بودم.
به سختی دکمه آیفون را فشردم.
چراغ زیر دکمه، روشن شد، اما در را باز نمی کردند
بازشدن در به درازا کشید.
پاییز آخرین زورش را هم برای سوزاندن استخوان تازه جوش خورده ام می زد.
شاید زمستان امسال مهربان تر از پاییز هر سالم باشد!
شاید!
هم زمان با باز شدن در، به سخت
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهی
19این باباشو بگیرم.... اه خفشو مردیکه
۱ سال پیشمه
14چرا ی جای خوب یهو همه چی خراب میشه هوفففففف درکش کنید خزانوووو
۱ سال پیشسودابه
1خزان عزیز چقدر غم داره
۱ سال پیشHASTI
3🥺عالی بود🥺
۱ سال پیشDonya
1ولی بچم دل داره نکن اینجوری باهاش بسه دیگه واقعا بسه. مرجان دستت درد نکنه دختر اثری محشر با قلم زیبای تو ادم از خوندنش سیر نمیشه🥺❤️
۱ سال پیشFifi
0خزان عزیزم آخی 🥺
۲ سال پیشطناز
4آخه این چه رفتاریه با خزان دارن قلبم براش درد گرفت
۲ سال پیشسارا
3وایی نه آخه چرا آنقدر خون به دل این بچه میکنم اخههههههه ممنون مرجان جان مثل همیشه عالی خدا قوت♥️♥️♥️
۲ سال پیشSara
1وای خزان کاش بشه یه روز باباتم ببخشه تو رو
۲ سال پیشنارسیس
0مثل همیشه great
۲ سال پیشدورنا
0این قسمت از این رمان بسیار خوب نگارش شد
۲ سال پیششبنم
1ای خدا چقدر قلبم بدرد آمد چرا اشکم بند نمیاد چرا اینقدر تلخی
۲ سال پیشYildiz
2نه لطفاً با خزان مراعات کنین گناه داره آخه🥺💔
۲ سال پیشزری
0بمیرم برا دلت خزانی🥲
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

منا
0عالی و بی نقص