ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و نود و هفتم :
سر بلند کرده و نگاهی به آسمان انداخته و چشمانم را چرخوندم. اشعه آفتابه به چشمانم خورد دوباره نگاهم را به درختان دوختم.
دست دراز کردم تا گلبرگ دیگری را بچینم که صدای الیاس بلند شد.
- کجا رفتی دختر؟
سر کج کرده و با گیجی گفتم:
- چی شده؟
تبر به دست به سمتم آمد و با خنده خیره ام شد.
- بیا همون جوری خیره نگاهم کن. نباشی اوضاع سخت تر میشه. به تو حسودیم میشه.
از او فاصله گر

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0قشنگ بود ،ممنونم نویسنده جان