پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت چهل و چهارم :
صدایم ناخواسته بالا رفته بود.
-این چه کاریه عمه خانوم؟ متوجهید خان بابا دیگه سالگرد تاسیس موسسه رو جشن نمیگرفت؟ چون اون شب...
میان حرفم پرید و رو به بانو گفت:
-دسر و فقط از خروس قندی سفارش بدید تاکید کنید کیفتش...
حس میکردم کم مانده سکته کنم.
با خشم مقابلش قرار گرفتم و فریاد زدم.
-شب تولد اون....
ناگهان صدایش را بالا برد و خیره به چشمان خشمگینم فریاد زد
-شب تولد بو
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Ray
1الهی بمیرم برای خزان دخترم داره شکنجه میشه
۶ ماه پیشRez
5قلبم درد میکنه سرم درد میکنه چشام درد میکنه. یعنی این خزان چجور میخواد خوشبخت بشه؟ ولی راحیل خوشم اومد پشت خزان بیرون اومد
۷ ماه پیشبهار
0قوریونت بشم من اخه راحیل جونم
۸ ماه پیشسارا
2واییی راحیل قشنگ و دوست داشتنی ممنونم از زحماتت مرحان خدا قوت یاعلی ❤️
۱ سال پیشسودابه
30چه خوب شد که به راحیل همه چیز را گفت حداقل یکی متوجه اش است
۱ سال پیشDonya
20ولی حداقلش این راحیل یکم ادم شد
۱ سال پیشدینا
13خزان بزن بترکونه لطفا
۱ سال پیشالهام
10میکائیل فقد بچزون 😐💔
۱ سال پیشفرانک
16حس میکنم بعد خوندن این رمان قراره افسرده بشم..این چه غمیه آخه که با خوندن این پارتا گریه ام گرفته..
۲ سال پیشکوثر
4خزان دختر قشنگم بمیرم برای دلت
۲ سال پیشsahel
0خیلی غم انگیزه
۲ سال پیشsahel
0خیلی غم انگیزه
۲ سال پیشآیرین
15خزان: منه جنون دست دا 🤣
۲ سال پیشمبینا
0خزان قشنگمم 😭😭
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
7خیلی گنگ نیست رمانتون خانم نویسنده؟