پارت هفتاد و سوم :

سرش را کمی چرخاند و از دور مزار کسری را نگاهی انداخت. هر ساله، نزدیکی های سال نو سری به مزار شهدا میزد و مقصد اصلی اش آن دوست سفر کرده بود اما امسال روی رفتن پیش کسری را نداشت. اینبار دست به دامان غریبه ای شده بود که فرزند روح خدا بود و شاید به حرمت غربتش، برای حاجت دل غربت زده‌ی او هم دعایی میکرد. با لرزش موبایلش، نگاهی به صفحه اش انداخت. باز هم علیرضا بود . در این چند ماه تنها او بود که هوا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️