در دوران نوجوانی به نوشتن شعر علاقه ی زیادی داشتم، دفتری از شعرهایی که در دوران دبیرستان گفته بودم را به حاضر ترس از قضاوت ، پاره کردم و صفحه به صفحه اش را سوزاندم. قصیده ی سیاه، سفید، خاکستری مصدق را آنقدر دوست داشتم که بعد از یک هفته روخوانی ،حفظ شدم.. همیشه در مشاعره هایی که در کلاس برگزار میشد اول میشدم.. اما دست تقدیر مرا به سمت و سوی دیگری کشاند و حالا بعد از سال ها تصمیم به نوشتن کردم... اولین بار است برای نوشتن رمان قلم به دست می گیرم و مطمئنم نوشته ام پر از نقص ها و کمبودهاست... اما همیشه اولینی وجود دارد و خوشحالم که اولین قدمی که برای رویای نویسندگی برمیدارم را با شما به اشتراک میگذارم.