پارت شصت و هشتم :

(تیام)
میدانستم بلاخره این زن زهرش را به جان زندگی نوپایم می‌ریزد. از آن نگاه حسرت‌زده و پشیمانش همه چیز بر می آمد. همین که لب از لب باز کردم تا آتش نشسته در نگاهش را خاموش کنم. تلفنم زنگ خورد و علیرضا بود.
- الو علی.
- تیام این بچه حالش بد شده. می تونی بیای؟ مادرشم جواب نمیده.
نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بیچاره‌وار روی هم فشردم:
- دارم میام.
چطور به آلاء می گفتم؟ چطور د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!