آلام به قلم ریحانه عابدی (یسنا)
پارت شصت و هشتم :
(تیام)
میدانستم بلاخره این زن زهرش را به جان زندگی نوپایم میریزد. از آن نگاه حسرتزده و پشیمانش همه چیز بر می آمد. همین که لب از لب باز کردم تا آتش نشسته در نگاهش را خاموش کنم. تلفنم زنگ خورد و علیرضا بود.
- الو علی.
- تیام این بچه حالش بد شده. می تونی بیای؟ مادرشم جواب نمیده.
نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بیچارهوار روی هم فشردم:
- دارم میام.
چطور به آلاء می گفتم؟ چطور د
لطفا صبر کنید...
