پارت شصت و هفتم :

(راوی)
دیدن آن صحنه ی عاشقانه از لای دری چفت نشده، کافی بود تا بغضی به وسعت ابدیت بر گلویش چنگ بزند. حقش بود اگر تا آخر عمر حسرت روی حسرت دلش بنشیند. خودش کرده بود. هرچه بر سرش می آمد از بی لیاقتی و زیادی خواهی خودش بود. خوب میدانست اگر جایی در خانه‌ی پدری ندارد از آبروی نداشته اش است. میدانست اگر فرخ تنهایش گذاشت از آتش عشق بینشان بود که قبل از خاموش شدن به جان زندگی اش با تیام افتاد و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!