پارت شصت و هفتم :

(راوی)
دیدن آن صحنه ی عاشقانه از لای دری چفت نشده، کافی بود تا بغضی به وسعت ابدیت بر گلویش چنگ بزند. حقش بود اگر تا آخر عمر حسرت روی حسرت دلش بنشیند. خودش کرده بود. هرچه بر سرش می آمد از بی لیاقتی و زیادی خواهی خودش بود. خوب میدانست اگر جایی در خانه‌ی پدری ندارد از آبروی نداشته اش است. میدانست اگر فرخ تنهایش گذاشت از آتش عشق بینشان بود که قبل از خاموش شدن به جان زندگی اش با تیام افتاد و Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️