پارت شصت و چهارم :

(آلاء)
مهمانان زیادی نداشتیم. همان نزدیکانی که جان و جهانمان بودند و همان دورترهایی که تیام اصرار به دعوتشان داشت. مثلا مدیر ساختمانی که در آن زندگی میکردیم. یا رییس بیمارستان حتی همکاران و برخی از پرستاران بیمارستان‎هایی که در آن کار می‌کردیم، حتی همان دخترکانی که در جشن مریم و علیرضا بودند با همان لباس های یک دست و رویاییشان حضور داشتند. تیام تمام دوستانش را دعوت کرده بود و من به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!