پارت شصت و سوم :

(تیام)
تماس غیرمنتظره ی مادرجون و دعوتش ، مسیرمان را به سمت خانه اش تغییر داد. انتظار همچین استقبالی را نداشتم آنهم وقتی اینقدر از دستم دلخور بود و حتی وقتی به ملاقاتم آمد در چشمانش آن مهر همیشگی جریان نداشت. گوسفندی که جلوی پایم قربانی شد. اسفندی که دودش به هوا میرفت و حضور مادرم به همراه برادرم و همسرش با آن نوزاد شیرینی که در بغل داشت، حالم را خوش کرد.نگاهی به جمع صمیمی و مهربان اطر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!