پارت شصت و سوم :

(تیام)
تماس غیرمنتظره ی مادرجون و دعوتش ، مسیرمان را به سمت خانه اش تغییر داد. انتظار همچین استقبالی را نداشتم آنهم وقتی اینقدر از دستم دلخور بود و حتی وقتی به ملاقاتم آمد در چشمانش آن مهر همیشگی جریان نداشت. گوسفندی که جلوی پایم قربانی شد. اسفندی که دودش به هوا میرفت و حضور مادرم به همراه برادرم و همسرش با آن نوزاد شیرینی که در بغل داشت، حالم را خوش کرد.نگاهی به جمع صمیمی و مهربان اطر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️