پارت شصت و یک :

دستی که بی مقدمه دور کمرش پیچید ، سینه ای که میزبان پشت خالی مانده اش شد. ترس را که نه، آرامش بی نظیری را میهمان دلش کرد. همان موقع که پایش را در کوچه گذاشت نگاهش به ماشینی که چسبیده به دیوار خانه پارک شده بود، خشک شد. وقتی میرفت این ماشین اینجا نبود و چقدر این ماشین برایش آشنا بود. قدم به قدم نزدیک خانه میشد و ذره ذره جانش در تکاپو. همین بود؟ ماشین خودش بود؟ نگاهی به پلاک کرد و بر خودش هزار ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    2

    کاش میشد تموم عمر تو رمان ها و داستانا زندگی کرد ، گم و گور شد ، وقتی میدونی که فقط تو این رمان هاست که مردی یه زنی رو انقدر میخواد و در دنیای واقعی این نیست ، خوشبحال آلاء .

    ۲ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    عزیزم مرسی از نظرت

    ۲ سال پیش
کپی شد!