آلام به قلم ریحانه عابدی (یسنا)
پارت شصت و یک :
دستی که بی مقدمه دور کمرش پیچید ، سینه ای که میزبان پشت خالی مانده اش شد. ترس را که نه، آرامش بی نظیری را میهمان دلش کرد. همان موقع که پایش را در کوچه گذاشت نگاهش به ماشینی که چسبیده به دیوار خانه پارک شده بود، خشک شد. وقتی میرفت این ماشین اینجا نبود و چقدر این ماشین برایش آشنا بود. قدم به قدم نزدیک خانه میشد و ذره ذره جانش در تکاپو. همین بود؟ ماشین خودش بود؟ نگاهی به پلاک کرد و بر خودش هزار ب

لطفا صبر کنید...

سارا
2کاش میشد تموم عمر تو رمان ها و داستانا زندگی کرد ، گم و گور شد ، وقتی میدونی که فقط تو این رمان هاست که مردی یه زنی رو انقدر میخواد و در دنیای واقعی این نیست ، خوشبحال آلاء .