پارت شصت و یک :

دستی که بی مقدمه دور کمرش پیچید ، سینه ای که میزبان پشت خالی مانده اش شد. ترس را که نه، آرامش بی نظیری را میهمان دلش کرد. همان موقع که پایش را در کوچه گذاشت نگاهش به ماشینی که چسبیده به دیوار خانه پارک شده بود، خشک شد. وقتی میرفت این ماشین اینجا نبود و چقدر این ماشین برایش آشنا بود. قدم به قدم نزدیک خانه میشد و ذره ذره جانش در تکاپو. همین بود؟ ماشین خودش بود؟ نگاهی به پلاک کرد و بر خودش هزار ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    2

    کاش میشد تموم عمر تو رمان ها و داستانا زندگی کرد ، گم و گور شد ، وقتی میدونی که فقط تو این رمان هاست که مردی یه زنی رو انقدر میخواد و در دنیای واقعی این نیست ، خوشبحال آلاء .

    ۲ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    عزیزم مرسی از نظرت

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️