پارت پنجاه و یک :

چشم های آلاء پر تردید بین چشم های دودو زن مادرجون و پر از کینه‌ی زینب میگشت. او هرگز محراب را نخواسته بود، همانطور که محراب او را نمیخواست ،این عمه بود که اصرار کرد و دوخت و بر تنشان کرد و آنها هم قبول کردند اما هیچ وقت با هم بد تا نکرده بودند. محراب خودش اصرار به رفتن داشت.
اما این وسط چیزی بود که او نمی دانست. جانش داشت بالا می آمد. پر اضطراب نگاه خیسش را می گرداند. منتظر بود، کسی جواب Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️