پارت پنجاه و دوم :

سر میز صبحانه، دلواپسی مثل قلوه سنگی گلویش را کیپ کرده بود و چیزی از گلویش پایین نمی رفت. سعی کرده بود حفظ ظاهر کند. میترسید بگوید آلاء نیست و مادرجون حالش خراب شود. کمی صبر لازم بود. تا قرص هایش را بخورد و خیال تیام را کمی راحت کند.
حالش آنقدر دگرگون بود که مادرجون دست روی دستانی که لیوان چای را بی هدف می چرخاند گذاشت.
- چی شده مادر؟ چرا اینقدر منقلبی؟
تأمل بیشتر را جایز ندانست: <

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!