پارت پنجاه :

بلاخره آمد . زودتر از چیزی که فکرش را میکردند پدر بزرگ آلاء رسید. عمه خانم از صبح در خانه‎ی مادرش نشسته و منتظر آمدنش بود. آنقدر زنگ زده و پیگیری کرده بود که ابراهیم خان بلاخره روز و ساعت پروازش را گفته بود و دقیقا چند روز بعد از عقد آلاء و تیام زمانی که هر دو در بیمارستان مشغول بودند، رسید. البته که تنها نبود. چند نفر هم همراهش بودند .او تاجر بزرگ و ثروتمندی بود که سفرش به تنهایی میسر نبود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️