پارت پنجاه :

بلاخره آمد . زودتر از چیزی که فکرش را میکردند پدر بزرگ آلاء رسید. عمه خانم از صبح در خانه‎ی مادرش نشسته و منتظر آمدنش بود. آنقدر زنگ زده و پیگیری کرده بود که ابراهیم خان بلاخره روز و ساعت پروازش را گفته بود و دقیقا چند روز بعد از عقد آلاء و تیام زمانی که هر دو در بیمارستان مشغول بودند، رسید. البته که تنها نبود. چند نفر هم همراهش بودند .او تاجر بزرگ و ثروتمندی بود که سفرش به تنهایی میسر نبود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!