پارت پانزده :


و قبل از اینکه زبانش به مخالفتی باز شود، سریع عقب گرد کردم. حتی منتظر آسانسور هم نشدم. آخرین چیزی که در آن لحظه اعصابم می کشید، کل کل کردن سر آمدن و نیامدنش بود. اگر علیرضا مجددا تماس نمی گرفت و تأکید
نمیکرد به بیمارستان برسانمش، قید بردنش را میزدم.
مور مور شدن تنم از آنچه تصورش بر ذهنم خط میانداخت، دست خودم نبود و آن تهوع لعنتی که دوباره گریبان گیرم شده بود.
اما او آلاء بو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    چقدر قشنگ تیام رو با توضیحاتش آچمز کرد،آفرین خوشم اومد ،ممنون نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم☺️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️