پارت شانزده :

بعد از تمام شدن حرفم در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. حالا نفسم راحت‌تر بالا می‌آمد. حالا دیگر مدیون خودم ،وجدانم ،پاکی ام و برادرم نبودم...
منتظر بودم آخرین بیمار هم از اتاق علیرضا خارج شود. با اینکه منشی هر بار که بیماری از اتاق خارج می شد به من اشاره‌ای میکرد تا وارد مطب شوم اما قبول نکردم. شاید حرف‌هایمان طول می کشید و نمیخواستم حق بیماری را ضایع کنم.
با صدای منشی سرم را از گو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود ،بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم ممنون یسنا جان

    ۲ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!