پارت نهم :

(آلاء)

چند روزی از آمدن عمه و آن بلبشوی به راه انداخته‌اش می‌گذشت. روزهای خوبی را نمیگذراندم. این حلقه خاطراتی را به یادم می‌آورد و مثل طناب اسارت ، راه نفسم را تنگ میکرد.

مادرجون هرگاه به صورتم نگاه میکرد ، چینی به چین‌های کنار چشمش ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!